گوید: «سپس رسول خدا وقتی از طائف برگشت و اهل طائف به وی پاسخ مثبت ندادند، به حراء رفت و کسی را نزد اخنس بن شریق فرستاد تا او را امان دهد. اخنس گفت: من هم‌پیمان هستم و هم‌پیمان کسی دیگر را نمی‌تواند پناه بدهد؛ پس کسی را نزد سهیل بن عمرو فرستاد. سهیل به او گفت : بنی‌عامر دشمنان و مخالفان بنوکعب را پناه نمی‌دهند؛ سپس مردی از خزاعه را نزد مطعم بن عدی سردار قبیلة بنی نوفل فرستاد و گفت به او بگو آیا می‌توانم در پناه تو وارد مکه شوم؟ مطعم گفت : بله و فرزندان قومش را فرا خواند و گفت سلاح برگیرید و در چهار گوشة کعبه کمین بگیرید؛ زیرا من محمد را پناه داده‌ام. پیامبر اکرم(ص)  همراه زید بن حارثه وارد مکه شد تا اینکه به مسجدالحرام رسید. مطعم بر شتر خود ایستاد و ندا در داد: «ای گروه قریش! من محمد را پناه داده‌ام؛ پس کسی او را تحقیر نکند. پیامبر اکرم (ص) به حجر الاسود آمد و آن را استلام کرد ودو رکعت نماز خواند و به خانه‌اش برگشت و مطعم بن عدی به اتفاق فرزندانش با اسلحه از آن حضرت مراقبت می‌کردند تا به خانة خویش درآمدند.»(4) 
پیامبر اکرم (ص) با توجه به آشنایی با آداب و رسوم و سنتهای قوم و قبیلة خود از افرادی همچون اخنس و سهیل امان خواست و این امر دلالت بر این موضوع می‌نماید که آنان او را امان خواهند داد(5). 
پیامبر اکرم (ص) بنا به در پیش گرفتن برنامة جدید و تغییر اوضاع به جای اینکه شکست خورده و پنهانی وارد مکه شود در حالی وارد مکه شد که سرداری از سرداران قریش در ملأ عام از او پاسداری می‌کرد؛ چرا که پیامبر خدا مردی از خزاعه را به عنوان فرستاده خود انتخاب ‌نمود و این دو انتخاب بیانگر مهارت سیاسی حیرت‌انگیز و آگاهی تاریخی و دیپلماسی عمیقی هستند؛ چون نوفل، پدر بزرگ قبیلة بنی نوفل که رهبری آن را مطعم بن عدی به عهده داشت با عبدالمطلب پدر بزرگ پیامبر اکرم (ص) درگیر جنگ بود. او به زمینهایی متعلق به عبدالمطلب حمله برد و آن را به زور تصاحب کرد. عبدالمطلب ناراحت شد و از قومش خواست تا به یاری او برخیزند، اما هیچ کس برنخاست بنابراین، او به بستگان مادری‌اش یعنی بنی نجار از قبیله خزرج قصیده‌ای سرود و نزد آنان فرستاد و در این قصیده از آنها خواست تا او را یاری نمایند. گفته‌اند جمع زیادی از آنها به کمک عبدالمطلب آمدند و شترهایشان را در اطراف کعبه خواباندند و تیرکمانها را به دوش گرفتند و سپرها را به خود آویختند. وقتی نوفل آنها را دید گفت : اینها برای برپا کردن شر به اینجا آمده‌اند. پس با او سخن گفتند و نوفل از آنها ترسید و داراییهای عبدالمطلب را به او بازگرداند. وقتی بنی‌خزرج، عبدالمطلب را یاری کردند، خزاعه در حالی که تدارکات جنگ را دیده بودند، گفتند: به خدا سوگند که در این وادی کسی را خوش چهره‌تر و زیباتر و شکیباتر از این انسان (عبدالمطلب) ندیده‌ایم. بستگان مادری‌اش از قبیلة خزرج او را یاری کردند و همان گونه که آنها با او نسبت دارند ما هم با او خویشاوند هستیم؛ زیرا پدربزرگش، عبدمناف، پسر یکی از دختران حلیل بن حبشیه سردار خزاعه بوده است و اگر ما کوششی برای او مبذول می‌داشتیم و او را یاری می‌نمودیم و با او هم‌پیمان می‌شدیم، به نفع ما بود. بنابراین، سران خزاعه نزد عبدالمطلب آمدند و گفتند: ای اباالحارث! رابطة خویشاوندی تو با ما به همان نسبتی است که با بنی نجار داری. ما اکنون همسایة تو هستیم و روزگار، کینه‌هایی را که در دل برخی از ما بوده است از میان برداشته است؛ پس بیا با هم، پیمان ببندیم. عبدالمطلب این را پسندید و پذیرفت و شتابان از آن استقبال کرد و دراین پیمان هیچ کس از بنی نوفل وعبدشمس حضور نداشتند(6). 
مطالب فوق به ریشه‌های تاریخی کشمکش میان خزاعه و قریش اشاره می‌نماید. نفرت خزاعه از قریش به دوران قصی‌بن کلاب برمی‌گشت؛ چراکه او با برقراری اتحاد بین قریش موجب گردید تا خزاعه را که در آن روز ریاست کعبه و سرداری عربها را به عهده داشت، از بیت‌ الله بیرون کند و مکه را در میان قریش تقسیم نماید تا محل اقامت آنها باشد بنابراین، همواره خزاعه از قریش نفرت داشتند و کشمکش میان قریش و عبدالمطلب موجب گردید تا خزاعه با عبدالمطلب پیمان ببندد تا بر اندوه و رنج قریش بیفزاید و بنی‌نوفل و بنو عبد شمس در این پیمان داخل نشدند؛ چون این پیمان برخلاف آنان بود.
لذا هنگامی که پیامبر خدا مردی را نزد سردار قبیلة بنی‌نوفل فرستاد، این امر اشاره روشنی به وقایع تاریخی بود که بیان نمودیم و از طرفی یادآور پیمان قدیم بین عبدالمطلب و خزاعه بر ضد بنی‌نوفل و عبدشمس بود تا از این فهمیده شود که پیامبر در مکه منزوی و تنها نمی‌ماند و او ممکن است به کاری دست بزند که پدر بزرگش عبدالمطلب کرده است و خزاعه با او پیمان ببندد یا از خزرج کمک بگیرد؛ پس در واقع این گونه نبود که پیامبر اکرم (ص) نزد مطعم‌بن عدی، سردار بنی‌نوفل، التماس و خواهش کند تا او را پناه دهد؛ بلکه بیشتر او را تهدید می‌کرد و دل‌واپسیها و نگرانیهای او را تحریک می‌کرد و حمایت مطعم‌بن عدی از پیامبر اکرم (ص) در مقابل قریش فقط یک بزرگواری و مروت نبود؛ بلکه بیشتر مصلحت و حمایت وضعیت خود قریش مدنظر بود و سکوت قریش در حالی که می‌دیدند محمد در پناه بنی‌نوفل وارد می‌شود و آنها او را با سلاح پاسداری و حمایت می‌کنند به خاطر ترس از سلاحهای بنی‌نوفل نبود؛ بلکه در حقیقت آنها از سلاح خزاعه و کمان خزرج بیم داشتند(7). 
و نیز نباید فراموش کرد که مطعم از جمله افرادی بود که به لغو صحیفه ستمکارانه اقدام کرد و او فردی بود که پس از آنکه ابوطالب او را مورد سرزنش قرار داد،موضع بسیار خوبی اتخاذ کرد؛ چنانکه ابوطالب خطاب به او گفته بود: 
أمطعم لم اخذ لک فی یوم نجده
		ولامعظم عندالامور الجلائل

«ای مطعم مگر نه اینکه من در روزهای سخت و در امور بزرگ تو را تنها نگذاشتم.»
جزی الله عنا عبدشمس و نوفلاً
		عقوبه شرعا عاجلا غیرآجل(8) 

«از طرف ما خدا به عبدشمس و نوفل، به همین زودی پاداش بد بدهد.»
پیامبر خدا کار مطعم را به خاطر داشت و خطری که او فرزندان و قومش را به خاطر پیامبر در معرض آن قرار داده بود درک می‌کرد بنابراین، روزی که در جنگ بدر هفتاد نفر اسیرکرد فرمود : اگر مطعم بن عدی زنده می‌بود، سپس در مورد اینها با من سخن می‌گفت، آنها را آزاد می‌کردم(9) ؛ چون پیامبران انسانهای ناسپاسی نیستند.
همچنین حسان بن ثابت، شاعر پیامبر، موضع مطعم را می‌ستود و در مدح او اشعار می‌سرود.
پیامبر اکرم (ص) موضع حسان بن ثابت را نسبت به ستایش مطعم بن عدی تأیید می‌کرد و اظهار آمادگی پیامبر اکرم (ص) مبنی بر اینکه اگر مطعم زنده بود، در مورد آزادی اسیران با او سخن می‌گفت و او آنها را آزاد می‌نمود، دلیل روشنی است بر اینکه اعتراف به فضل و خوبی اهل فضل و ستایش آنها در مقابل کار نیک آنان، گرچه مسلمان نباشند از رهنمودهای شریعت اسلام است.(10) 
پیامبر خدا عرفها و سنت‌های موجود در جامعه‌اش را در راستا