ر علي مي‌گويد: (ولو أن عمر عاش أكثر مما عاش لاستطاع بما وهبه الله من قوة الشكيمة والشخصية البارزة أن يقوي من شأن الوحدة العربية ويحول دون قيام هذه الحروب الأهليلة التي هددت كيان الإسلام).
يعني اگر عمر بيش از آنچه عمر كرد، در اين جهان زنده مي‌ماند، در اثر شدت تسلط، نفوذ كلمه و شخصيت عظيمي كه خدا به او عنايت و موهبت فرموده بود، مي‌توانست وحدت و قوميت عرب را به حدي تقويت نمايد كه از بروز اين جنگهاي داخلي خورد كننده كه موجوديت اسلام را تهديد و آن را در خطر انداخت جلوگيري كند.
لذا تصميم گرفتند قبل از هر كاري او را كه مشكل كارشان بود از ميان بردارند تا اولاً با قتل او راه براي ايجاد فتنه و تفرقه در بين مسلمين بر روي خود باز كنند. ثانياً‌ در دل خويش را اندكي تسكين دهند؛ زيرا قسمت اعظم ضربه‌ها و شكستهايي كه بر آنها وارد شد، منبع و منشاء اصلي آن حضرت عمر بود كه فرمان مي‌داد و رهبري مي‌فرمود.
آنها مي‌دانستند كه حضرت عمر نه در خانه محافظ و نگهباني دارد، نه در مسجد و نه در جايي ديگر، چه بسا كه تك و تنها در كوچه و بازار براه مي‌افتد. پس با اين حال دست يافتن به قتل او آسان است. لذا توطئه ترور او را كه مسلماً نقشه آن در خارج ترسيم شده بود، در مدينه عملي نمودند. دست اندركاران اجراي نقشه عبارت بودند از:
1ـ هرمزان همان سردار ايراني كه نوشتيم در جنگ شوشتر از ابوموسي اشعري فرمانده سپاه مسلمين شكست خورد. ابوموسي او را اسير نمود و به مدينه نزد حضرت عمر فرستاد و او در مدينه با نيرنگي از قتل نجات يافت و به ظاهر مسلمان گرديد.
مسلماً او ننگ و عار شكست فاحش خود را از ياد نمي‌برد و زشتي اسارتش را فراموش نمي‌كرد. او همان روزي كه به عنوان اسير به مدينه وارد شد، و ديد حضرت عمر بدون محافظ و نگهبان در گوشه‌اي از مسجد به خواب رفته است، برق اميد در دل ناپاكش تابيد و مطمئن شد كه ترور او مشكل نيست؛ لذا در لباس اسلام در آمد و در مدينه ماند تا فرصتي به دست آورد كه بتواند آن بزرگوار را به قتل رساند و ماجرايي را كه بر سرش آمده بود، جبران و قلبش را از فشار بغض و كينه سبك سازد.
2ـ مردي به نام جفينه(1) از مسيحيان متعصب و عرب شهر حيره كه سعد بن ابي وقاص او را به عنوان آموزگار خواندن ونوشتن از آنجا به مدينه آورد. او با هرمزان آشنا شد و گرچه اين دو نفر از نظر دين با يكديگر مختلف بودند؛ چون هرمزان زردشتي و جفينه مسيحي بود، ولي در مرام سياسي يعني ضديت با دين اسلام و عداوت باطني با مسلمين و گرفتن قصاص هم‌كيشانشان از مسلمين اتحاد عقيده داشتند؛ لذا در توطئه قتل خليفه مسلمين دست در دست هم نهادند.
--------------------------------------------------------------
1) دايره المعارف دكتر فريد وجدي صفحه 734 جزء ششم.3ـ يك نفر يهودي نيرنگ باز و بدنيت از يهوديان يمن به نام ابواسحق بن مانع مشهور به كعب الاحبار.
در كتب احاديث نبوي و تاريخ اسلام مي‌خوانيم كه يهوديان خيبر، بني قريظه، بني نضير، بني قينقاع و غيره كه هم در شهر مدينه و هم اطراف دور و نزديك آن سكونت داشتند با آن كه رسول صلي الله عليه و آله در اوايل نزولش به مدينه به آنها عهدنامه اعطا فرمود و آنها را در امان گرفت و به آنان همان حقوق و مزاياي سياسي را داد كه مسلمين داشتند. مسلمين نيز با آنها به بهترين نحوي معاشرت و رفتار مي‌كردند، مع الوصف اين يهوديان حق ناشناس، عنايت و عطوفت نبوي را به نظر نياوردند. خوش رفتاري مسلمين را ناديده گرفتند و عهد شكني كردند و با رسول خدا و مسلمين تا آنجا دشمني كردند كه مشركين بت پرست را در هر جا براي جنگ با آنها تحريك مي‌كردند و خودشان نيز عملاً با مشركين همدست و با هم در قضيه خندق به مدينه روي آوردند تا مسلمين را قتل عام كنند واز صفحه وجود معدوم و شهر را غارت نمايند و نتيجتاً نامي از دين اسلام در دنيا نماند. مسلماً‌ اگر مسلمين دور شهر مدينه خندق حفر نكرده بودند واگر نيرنگ و زيركي بعضي از مسلمين كه با مشورت رسول الله بود، به كار نمي‌افتاد، دشمنان به مقصودشان مي‌رسيدند.
حضرت رسول كه از ناحيه آنها احساس خطر قطعي كرد با آنها جنگيد و آنها را مقهور نمود و بر ديارشان تسلط و بر اموالشان به عنوان غنيمت استيلا يافت و آنها را خلع سلاح فرمود.
چون يهوديان كينه‌توز نتوانستند با قدرت نظامي كاري از پيش برند، بعضي از هوشياران آنها از قبيل كعب الاحبار، و عبدالله بن سباء در لباس اسلام در آمدند تا در كسوت دوست، كار دشمن بكنند و قصاص يهوديان هم كيش خود را از مسلمين بگيرند.
از علايم و قرائن بر مي‌آيد كه كعب الاحبار اين نابغه، قهرمان و دشمن دوست نما براي اين كار در مدينه اقامت مي‌كند و در انتظار فرصت مي‌نشيند تا آن كه با هرمزان آشنايي پيدا مي‌كند و از نيت پليد او آگاه مي‌شود ودر همين فرصت مناسب براي قتل خليفه مسلمين دست به دست او مي‌دهد.
گرچه مورخين عصور اول اسلام نام كعب الاحبار را در توطئه قتل عمر به ميان نمي‌آوردند، ولي مطلبي كه او سه روز قبل از شهادت عمر به آن حضرت اظهار كرد، به طور وضوح ثابت مي‌كند كه دست ناپاكش در كار بوده است و چنان كه در صفحه 279 تا 280 جزء دوم الفتوحات الاسلاميه تأليف سيد احمد زيني دحلان ذكر شده است، قضيه از اين قرار بوده، كه كعب الاحبار سه روز قبل از واقعه شهادت عمر نزد آن حضرت مي‌آيد و مي‌گويد: يا امير المؤمنين! آيا در اين كتاب نام (عمر بن الخطاب) ذكر شده است؟ كعب (كه احساس مي‌كند ممكن است دروغش فاش و رسوا شود) مي‌گويد: خير، و لكن اوصاف و سيمايت را و اين كه عمرت تمام شده است در اين كتاب مي‌بينم.
چون فردا مي‌رسد كعب نزد عمر مي‌آيد و مي‌گويد دو روز از عمرت باقي است. همين كه آن روز گذشت، كعب باز نزد عمر مي‌آيد و مي‌گويد: دو روز گذشت و يك روز باقي است و درست صبح روز سوم اظهارات كعب زماني كه حضرت عمر در محراب مسجد نبوي براي افتتاح نماز صبح تكبير گفت، نقشه قتل آن حضرت به اجرا در آمد و مورد سوء قصد قرار گرفت(1).
فتوحات الاسلاميه اضافه كرده مي‌گويد: عمر پس از اين حادثه از مسجد به خانه برده شد و سپس اجازه داد تا اصحاب رسول الله كه از اين حادثه در غم و اندوه بوده و به در خانه آمده بودند داخل شوند. كعب الاحبار نيز در بين آنان بود،(2) همين كه عمر او را ديد گفت:
وواعدني كعب ثلاثاً يعدها = ولاشك أن أقول ما قاله كعب
يعني: كعب موعد سه روزه اجلم را به من اطلاع داد و روزها را شمرد. شكي نيست كه آنچه كعب گفت صحيح بود».
اگر به اظهارات كعب دقت كنيم، براي ما به طور وضوح روشن مي‌شود كه منشاء اطلاعاتش وجود توطئه‌اي بوده كه دستش در كار آن بوده است. تا آنجا از جوانب و جريان دقيق امور توطئه باخبر بوده كه از روز موعود سوء قصد نيز اطلاع داشته و آن را به طور يقين و با تعيين سه روز شمردن روزهاي سه‌گانه هر روز پس از ديگري تحت عنوان اين مطلب را از كتاب‌هاي گذشته فهميده است به عمر اطلاع داد.
مسلم است كه در هيچ كتابي از كتابهاي آسماني مقدار عمر و موعد اجل كسي ذكر نشده ونباي