ز او مي‌خواهد كه پس از فوتش همين كه او زمام خلافت را عملاً‌ به دست گرفت فكر و هم خود را صرف امور لشكر اسلام نموده، نيرو و تداركات كافي فراهم نمايد. جنگ را در هر دو جبهه مجدداً شروع كند وبدون وقفه ادامه و در خاك دشمن پيش رود.
گويا ابوبكر گروههاي امدادي را كه به جبهه يرموك فرستاده بود، براي تقويت مسلمين آنجا كافي مي‌دانست، لذا در آن شب به عمر مي‌گويد: گمان مي‌كنم فردا بميرم، همين كه مردم روزت را به شب نرسانيِ، مگر آن كه مردم را به همراهي و كمك مثني بخواهي. مبادا مصيبت مرگم شما را از امور دينتان و از آنچه كه پروردگارتان توصيه فرموده به تأخير اندازد. ديدي كه پس از وفات رسول الله كه هيچ مصيبتي سنگين‌تر و هيچ فاجعه‌اي فزون‌تر از آن نبود چگونه كار كردم.
همين كه خدا سرزمين شام را براي شما فتح كرد آن قسمت از لشكر جبهه عراق را كه به آنجا رفته‌اند به عراق بازگردان، چه آنها كار ديده اينجا و دليران آن محل هستند.
ابوبكر در همان شب عمر را از اموري كه از اين بابت بر خليفه مسلمين واجب است و او بايد كما هو حقه اقدام و انجام دهد آگاه ساخت(1). همين كه از وصيتش فارغ شد عمر در حالي كه در اين منصب مهم و وظايفي كه بايد ايفا نمايد فكر كرد، از نزد ابوبكر خارج گرديد.
ابوبكر در اول شب سه شنبه بيست و دوم جمادي الاخره سال 13 هجري وفات يافت. همين كه پاسي از شب گذشت او را پس از انجام تشريفات ديني كه به وسيله عمر صورت گرفت در جنب قبر رسول الله در حجره مخصوص ام المؤمنين عايشه به خاك سپردند.
------------------------------------------
1) فتوحات مكيه.عمر پس از اين كه نيمي از آن شب گذشته بود، به خانه رفت. در بستر خواب در فكر فردايش بود، فردايي كه روز اول خلافتش خواهد بود، فردايي كه بار سنگين حكومت اسلام را بر دوش مي‌نهد، فردايي كه بايد خود را آماده نبرد با دو امپراتوري عظيم جهان نمايد و بايد پيش رود، فردايي كه چشم اميد امت محمد (صلى الله عليه وسلم) بدو دوخته مي‌شود.
اولين كار عمر طبق وصيت ابوبكر توجه به لشكر مسلمين در دو جبهه جنگ شام و عراق بود كه گرچه جبهه شام با رسيدن كمكهاي امدادي ابوبكر وضع مطمئني داشته از خطر خارج شده بود، ولي از وضع آنها خبر خوشي به مدينه نرسيده بود تا مسلمين خوشحال و دلگرم شوند و به ميدانهاي جنگ بشتابند. وضع جبهه عراق نيز چنان كه گفتيم اميدبخش نبود، بنابراين وضع هر دو جبهه تا آن وقت در مدينه مجهول بود. اكنون عمر بايد كمر همت راست و چشم سياستش را باز نمايد تا آن چنان نتيجه دلخواهي به دست آورد كه امت محمد -صلى الله عليه وسلم- از او مي‌خواهد.
از تاريخ گذشته عمر فهميديم كه او مردي است با همتي آهنين و با قدرتي فوق العاده عظيم، بنابراين او به خوبي مي‌تواند از عهده هر كاري كه بدان اهتمام ورزد بر آيد و چنان كه خواهيم ديد به حدي در كارش موفق شد كه گويي معجزه‌اي در كار بوده است، چه در جهان بشريت تا آن وقت سابقه نداشت كه كسي جز عمر در يك زمان با دو امپراتوري عظيم جهان دست و پنجه نرم كند و بر آنها غالب شده با پرچم پيروزي از معركه خارج شود و بساط آنها را برچيند.آري، عمر شب اول وفات ابوبكر را با افكار خسته‌كننده‌اي بسر برد. همين كه صبح براي نماز به مسجد آمد، مردم كه درانتظار ورودش بودند، به طرفش شتافتند و با او بيعت نمودند. سرعت بيعت مردم او را خوشحال كرد و تا اندازه‌اي شدت افكارش را فرو نشاند. باز همين كه عمر براي نماز ظهر به مسجد آمد، مردمي كه غايب بودند و موفق به بيعت نشده بودند با او بيعت كردند، چون مردم براي نماز ظهر جمع و مسجد مملو از جمعيت گرديد عمر به منبر رفت از روي ادب روي پله‌اي پايين‌تر از پله‌اي كه ابوبكر مي‌ايستاد مستقر گرديد(1) و خطبه مختصري خواند كه در ضمن آن از عظمت و فضايل ابوبكر و خيرات و بركاتي كه از او به اسلام و مسلمين رسيده بود سخن گفت و خود را فردي از افراد مسلمين كه حكومت آنها را بدست گرفته معرفي كرد. عباراتي كه عمر با لحني جذاب و لطيف ادا كرد در مردم اثر نيك به جاي گذاشت، مردم از خلال عباراتش دليل قانع‌كننده‌اي بر صحت نظر و عمق سياست ابوبكر در تعيين او به خلافت مسلمين دريافتند و او را به خوبي ستودند.
--------------------------------------------------
1) منبر مسجد رسول الله سه پله داشت. حضرت رسول براي خطبه بر روي پله سوم مي‌ايستاد. پس از وفات آن حضرت ابوبكر در زمان خلافتش رعايت ادب كرده براي خطبه بر روي پله سوم نمي‌ايستاد بلكه روي پله دوم قرار مي‌گرفت، حضرت عمر پس از وفات ابوبكر نيز رعايت ادب مي‌كرد و بر جاي ابوبكر نمي‌ايستاد؛ بلكه روي اولين پله قرار مي‌گرفت.ابوبكر -رضي الله عنه- با آن كه خليفه و فرمانرواي مسلمين بود، مع الوصف وضع و پوشاك ظاهري اونشان نمي‌داد كه اوفرمانرواي جهان اسلام است. در بين جماعتي كه حضور داشت، از نظر لباس ومحل نشستن حتي در مجلس خلافت هيچ گونه امتيازي بر ديگران نداشت. لهذا هر گاه تازه واردي مي‌آمد كه قبلاً او را نديد بود ونمي‌شناخت، مي‌گفت: السلام عليك يا خليفة رسول الله وأيكم الخليفه؟ يعني سلام بر تو اي خليفه رسول خدا راستي، كداميك از شما خليفه است؟
چنين به نظر مي‌رسد كه ابوبكر اين حسن صفت را از رسول الله اكتساب كرده بود، زيرا آن حضرت چنين بود و هر گاه كسي وارد مي‌شد كه قبلاً شرف حضور نداشته آن حضرت را نمي‌شناخت، سلام مي‌كرد و مي‌گفت: السلام عليك يا رسول الله وأيكم رسول الله؟ يعني سلام بر تو اي رسول خدا و كداميك از شما رسول خداست.
مسعودي(1) در (صفحه 298 و 299 تاريخ خود بنام مروج الذهب) درباره تواضع ابوبكر مي‌گويد: «ابوبكربي اعتناترين مردم نسبت به دنيا بود بيش از همه كس فروتن بود. در اخلاق و رفتارش با مردم بسيار متواضع و مهربان بود. از طعام لذيذ و لباس گرانبها بيزار بود. لباسش در زمان خلافت ردائي بود و عبائي. پيشوايان قبائل و اشراف عرب و پادشاهان خطه يمن بر او وارد شدند، در حاليكه لباسهاي فاخر و زيبا و زربفت و شنل هاي مليله دوزي طلائي پوشيده و تاج هاي مرصع و زرين با نگين‌هاي پربها بر سر نهاده بودند.
چون آنها ديدند كه ابوبكر با آن كه خليفه مسلمين است و عظمت و جلال خلافت دارد و در مقامي خيلي برتر از آنها مي‌باشد، فروتن و از ظاهرسازي و خودنمائي بيزار است و نظري به زر وزيور دنيا ندارد و مانند ساير مردم عادي لباس ساده مي‌پوشد. لهذا آنها بخود آمده و به او اقتداء نموده به راه او رفتند و آنچه را كه پوشيده بودند از تن بدر آورده لباس ساده پوشيدند. يكي از اين پادشاهان ذوالكلاع پادشاه حمير يمن بود كه با جلال سلطنت به مدينه آمد و علاوه بر خويش و قوم و اطرافيانش، هزار غلام همراه داشت. او با همان لباس گرانبها و تاج زرين به نزد ابوبكر آمد ولي چون او را با لباس ساده ديد، از لباس پادشاهي برون آمد و مانند ابوبكر لباس ساده پوشيد. گويا بعضي از همراهانش او را در اين باب سرزنش مي‌كنند. آيا مي‌دانيد در جواب آنها چه گفت؟
جواب داد: مگر مي‌خواهيد اكنون كه مسلمان شده‌ام، باز 