ر داده که بدون آن ‫سبب ممکن نيست در ملکش موجودی پيراهن هستي بر ‫تن پوشد. شخص مسلم قرآني هيچوقت منکر اسباب ‫نيست زيرا قرآن تصريح به اسباب کرده است: ﴿وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ﴾ (البقره/164). 

پس ‫هر چيزی سببي دارد و بدون سبب نظام عالم منظم ‫نخواهد گرديد: «أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الأُمُورَ إِلا بِأَسْبَابِها». و ‫پايه آفرينش بر روی اين سنت است: ﴿.. فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْوِيلاً﴾ (فاطر/43). (و هرگز نيابي مر سنت خدای را تبديلي).

‫لکن بايد دانست: ‫

أولاً: اسباب عالم عليت تام و فاعليت حقيقي برای ‫مسببات ندارند، هر سببي که مي‌‌بيني مقتضي و معد است ‫و فرق ميان علت و معد اينست که علت اعطای هستي و ‫وجود مي‌‌کند، يعني وقتي علت پيدا شد مسلماً معلول ‫موجود مي‌‌گيرد، و به رفتن و نيست شدن علت معلول ‫معدوم و نيست مي‌‌شود، اما معد آنستکه به وجودش ‫معلول موجود نمي‌‌شود، و به عدمش معدوم نمي‌‌گردد، ‫مثل وجود پدر برای پسر: وجود پدر علت تامه در پيدايش ‫پسر نيست، بلکه بايد شرايط ديگر هم جمع بشود مانند ‫بودن مادر، و سلامت نطفة پدر، و رحم مادر، و نبودن ‫موانع ديگر، و پيدايش شرايطي مانند هوا و آب و مواد ‫غذايي كه مادر بايد بخورد، وقتي که اين شرايط موجود و ‫موانع مفقود گرديد، اولاد پيدا مي‌‌شود. پس پدر علت تامه ‫نيست بلکه سبب و معد است و به رفتن پدر نيز پسر ‫معدوم نمي‌‌شود: ﴿أَفَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ أَأَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ؟ نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ عَلَى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنْشِئَكُمْ فِي مَا لا تَعْلَمُونَ. وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الأولَى فَلَوْلا تَذَكَّرُونَ. أَفَرَأَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ. أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؟ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَامًا فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ. أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ أَأَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ؟ لَوْ نَشَاءُ جَعَلْنَاهُ أُجَاجًا فَلَوْلا تَشْكُرُونَ. أَفَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ أَأَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ؟﴾ (الواقعة/63-72).

(آيا نطفة را که مبدل به انسان مي‌‌گردد شما خلق ‫کرديد يا ما خالق آن هستيم؟... آيا رويانندة آنچه مي‌‌کاريد ‫شما هستيد يا ما رويانندة آن هستيم، آيا آبي که مي‌‌خوريد ‫شما از ابر سفيد نازل کرديد يا ما نازل کنندة آن هستيم؟ ‫... آيا چوب آتشي را که روشن مي‌‌کنيد شما ايجاد کرديد يا ‫ما موجد آن هستيم؟) 

‫علت حقيقي خداوند است و اگر توجهش را از عالم ‫بردارد عالم به نيستي ازلي خود برمي‌گردد: ﴿لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ﴾ (البقره/255). 

‫پس بنابراين سبب معين، استقلال در حصول مطلوب ‫ندارد، بلکه بايد ضم اسباب ديگر شود، و رفع موانع هم ‫بشود تا مطلوب حاصل گردد. ‫شخص موحد نبايد اسباب را مستقل بداند، و نبايد هم ‫تعطيل در اسباب روا دارد بلکه بايد با تمسک به اسباب ‫مسبب‌الأسباب را کارگزار بداند، فرق است ميان تعطيل ‫اسباب و خلع اسباب. موحد خلع اسباب مي‌‌کند و خداوند ‫را مسبب‌الأسباب مي‌‌داند و به قدر مقدور هم تهيه اسباب ‫مي‌کند. اما مشرک چشم به سبب دارد و مسبب را ‫فراموش مي‌‌کند، خداوند تبارک و تعالي اسباب را چنان ‫متقن خلق فرموده که مردم چشم از مسبب‌الأسباب ‫پوشيده‌اند.

‫پس اينکه در قرآن در بعضي آيات اثبات سبب مي‌‌کند، و ‫در بعضي ديگر نفي سبب، اشاره به اين معني است که ‫اسباب مستقل نيستند. ‫مردم علاوه بر شرکهائيکه دارند مبتلا به شرک سبب ‫نيز مي‌‌باشند، و هر سبب ضعيف را قاضي ‌الحاجات ‫مي‌دانند. 

از سبب سـازيت من سـودائيم وزسبب سوزيت سوفسطائيم

ديده‌اي خواهم سبب سوراخ‌كن  تا سـببرا بركَنَد از بيخ و بُـن

تا مسـبب بيـنَد اندر لا مكان   هرزه بيند جهد واكساب دكان

از مسبب ميرسد هر خير و شـر نيست اسباب و وسايط را اثـر

‫و ‫ثانياً: ميان سبب و مسبب مناسب خاصي است و هر ‫چيزی سبب هر چيزی نمي‌‌شود. ‫بايد خصوصيتي ميان علت و معلول و سبب و مسبب ‫باشد. اگر قائل به خصوصيت و مناسبت ميان سبب و ‫مسبب نشويم حرج و مرج در علل و معلولات لازم مي‌‌آيد ‫که هر چيز بايد بدون مناسبت علت چيزی شود. و بواسطة ‫اين رابطة خاص در ميان موجودات است که انسان ‫مي‌تواند علم به موجودات پيدا کند و تحقيق حقايق نمايد، ‫وقتي ربط و مناسبت ميان اشياء نباشد تعليل و استدلال ‫ممتنع خواهد بود. پس بدون مناسبت چيزی نمي‌‌تواند علت ‫چيز ديگری باشد و تا راه مناسب و خصوصيت ‌يافته نشود ‫نبايد حکم به سببيت کرد. برای حکم به سببيت چيزی، دو ‫راه موجود است:

‫اول تجربه: مثلاً وقتي که تجربه کردی و مکرر آتش ‫برافروختي و ديدی که اغلب مي‌‌سوزاند، حکم مي‌‌کني بر ‫اينکه آتش سوزاننده‌است. ‫راه تجربه راهي است صحيح، و ترقي و تکامل بشر در ‫ماديات از اين راه بدست آمده‌است. ‫

دوم وحي: گاهي تجربه به کشف سبب راه ندارد و بايد ‫اتکاء وحي کرد تا وحي سببيت را بيان کند، مثل سببيت ‫اعمال صالحه برای سعادت اخروی و سببيت اعمال رذيله ‫برای شقاوت اخروی. 

‫پس برای کشف سببيت دو راه هست تجربه و وحي، ‫بشر در تشخيص سببيت بعضي اشياء از برای بعضي ديگر ‫دچار اشتباه مي‌‌گردد، بعضي را برای بعضي ديگر سبب قرار مي‌‌دهد و حال آنکه سبب نيست، نه تجربه کرده و نه ‫از وحي شاهدی دارد، مانند اينکه مي‌‌گويند عطسه علمت ‫صبر است، و عدد سيزده نحس مي‌‌باشد.

‫خلاصه، در مسئلة سببيت دو اشتباه پيدا مي‌‌شود: ‫

يکي آنکه بشر خيال مي‌‌کند اسباب عالم علت تامه ‫است و متوجه نمي‌‌گردد که تا خداوند مشيتش علاقه نگيرد ‫هيچ سبب کارگزار نيست: 

خواجه پندارد كه روزي دِه دهد  او نپندارد كه روزيده دهد

‫‫يک سلسله بي ‌ديني‌ها از اينجا پيدا مي‌شود: معلمين ‫جاهل مي‌گويند فلان دعا يا فلان نذر علت تامة فلان حاجت ‫است، شخص مشغول به عمل مي‌‌شود و به نتيجه ‫نمي‌رسد و در او عقيدة باطلي پيدا مي‌‌شود که مطلقاً دعا ‫و نذر دروغست و هيچ اثری ندارد، بي‌خبر از اينکه دعا و ‫نذر علت تامه نيست بلکه معد است.

‫اشتباه دوم: در فهم سببيت و مناسبت ميان علت و ‫معلول به ميان مي‌‌آيد که مردم غفلت ورزيده خيال ‫مي‌کنند هر چيزی علت هر چيزی مي‌‌تواند باشد. ‫اين اشتباه علت پيدايش خرافاتست: 

مثلاً نعل اسب را ‫سبب توسعة رزق مي‌‌گيرد، انگشتر عقيق را رافع بدبختي ‫قرار مي‌‌دهد. ديگ سمنو را شافي م