 حسبي ‌الله حافظي، نقش خاتم امام علي النقي: ‫الملك لله الواحد القهّار، و نقش خاتم امام حسن عسکری: ‫الغنى لِلَّهِ بود.

‫از اين مقدمات معلوم شد که عمل پيامبر (صـ) و سيرة ائمه ‫طاهرين عليهم‌السلام بر تبرک به احجار نبود، و نه توسط ‫انگشتر دفع بلا، يا رفع بيماری و گرفتاری نمي‌‌کردند. و نيز ‫از نص قرآن کريم و همچنين اخبار صحيح که بيان شد ‫برمي‌آيد که تبرک به احجار شرک بخداست. 

‫ولي شگفتي اينجاست که چرا کتاب خدا و سنت پيغمبر ‫زير پای گذارده شده؟ چرا مسلمانان از آن خبری ‫ندارند؟ چرا فکر نمي‌‌کنند، آخر تبرک به سنگ چه معني ‫دارد؟ پروردگارا چرا دين تو بازيچة جهال گرديده، خداوندا، ‫چرا سنت پيغمبرت فراموش شده‌است؟ 

سبحان‌الله! متدينين انگشترها در دست مي‌‌کنند و ‫مي‌گويند فلان نگين خاصيتش اين است که انسان را به ‫خداوند نزديک مي‌‌کند، و فلان سنگ در آن نماز چند برابر ‫ثواب دارد! آخر اين سنگ‌پرستي نيست؟ چه فرق مي‌‌کند ‫که انسان سنگ بزرگ را عبادت کند، و به آن تبرک بجويد، ‫يا سنگ کوچک را؟ 

‫من خود انگشتری داشتم از حديد صيني، در کتب برای ‫آن خواصي ديده بودم، از آن جمله اين که اگر اين انگشتر ‫در دست باشد در بيابانها و درياها شخص را از آفات حفظ ‫مي‌کند. از اين جهت زمانيکه عزم مسافرت حج بيت‌الحرام ‫کردم آن انگشتر را همراه خود برداشتم از مدينة منوّره به ‫مکّه مي‌‌رفتم، و کتاب حديثي داشتم که در اتومبيل مطالعه ‫مي‌کردم. يك دفعه به اين اخبار که نقل کردم برخوردم، ‫وقتي دقت کامل نمودم گفتم ای داد، و وای بر من، چقدر ‫جاهل و بي ‌اطلاع از توحيد اسلامم، من محرم و حاجي، ‫سفر بسوی خانه خدا مي‌‌کنم ولي بت در دست دارم! چرا ‫خدای جهان را حافظ خود ندانم؟ چرا سنگي را نگهبان خود ‫دانم، در حاليکه من نگهبان اويم؟ انقلابي چنان به من ‫دست داد که شرحش محالست. مشغول استغفار شدم و ‫انگشتر را از انگشت خود درآورده و در بيابان انداختم به ‫عالم خودش يعني به ريگ بيابان ملحق کردم و اين مصرع ‫را خواندم: ‫«رسم عاشق نيست با يکدل دو دلبر داشتن». و کعبة ‫دل را از بت انگشتر پاک کردم. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

‫در اينجا مطلبي هست و آن اينکه ما منکر خواص احجار ‫نيستيم، البته هر سنگي خاصيتي دارد، مثل عقيق و فيروزه ‫و غيره: اما تحقيق در خاصيت احجار در رشته علوم ‫طبيعي است. اسلام خاصيت روحي و غيبي آنها را منکر ‫است، نه خاصيت طبيعي آنها را. اگر بگويند کسيکه مثلاً ‫انگشتر فيروزه در دست باشد در دريا غرق نخواهد شد، ‫بايد تجربه کرد، و کسي را که شنا نداند و انگشتر فيروزه ‫در دست داشته باشد در استخری انداخت اگر غرق نشد ‫صحيح است. 

‫در تحقيق عبادت گفتيم که اگر از چيزی اثر غيبي و ‫حکومت معنوی بخواهي اين کار عبادت کردن آن چيز ‫است. اين قاعده را نبايد فراموش کرد: اگر از هر ‫موجودی غير حق اثر معنوی از قبيل حفظ حيات و رزق، ‫دفع بلا، رفع بدبختي، هدايت، آمرزش و نجات بخواهي  ‫مشرکي، زيرا اينها از شئون حق است. ‫

اگر گفته شود در خبر از امام وارد شده‌است که فرمود: ‫«علامات الإيمان خمس: التختُّم باليمين». يعني علامات ‫ايمان پنج آيت از آن جمله انگشتر بدست راست کردنست. 

‫جواب مي‌‌گوئيم: مراد از مؤمن شيعه‌است، و يکي از ‫شعاير و مشخصات شيعه از سايرين تختّم بيمين است، ‫چون در آن زمان رسم بود که غير شيعه انگشتر را بدست ‫چپ مي‌‌کرد، و شيعيان بالنسبه به سايرين جمعيتشان کم و ‫در تقيه بوده و همديگر را نمي‌‌شناختند، از اين جهت اين ‫شعار در ميانشان مقرر شد تا يکديگر را بشناسند و محتاج ‫به تقيه نباشند، و اين حديث دلالت نمي‌‌کند که بايد به ‫انگشتر تبرک جست، بلکه مي‌‌گويد انگشتر که زينت است ‫بايد شيعه آنرا از دست چپ درآورد، و بدست راست کند، ‫و از شواهد بر اين معني انداختن تحت الحنک است، که آن ‫نيز برای امتياز موحدين از مشرکين بوده زيرا مشرک و ‫موحد در اسلام لباسشان يک شکل بود، و هر دو يک جور ‫عمامه بر سر مي‌‌گذاشتند، برای امتياز قرار شد که ‫مسلمان تحت‌الحنک بياندازد تا شناخته شود، چنانکه محقق ‫ثاني در کتاب جامع‌المقاصد در باب لباس مصلي مي‌‌گويد: ‫قال ‌النّبي (صـ): «الْفَرْقُ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُشْرِكِينَ التَّلَحِّي بِالْعَمَائِم‏».

‫يعني رسول اکرم (صـ) فرمود: امتياز مشرک و موحد ‫تحت‌الحنک انداختن است. 

‫خدايا به رحمت رحمانيت قسم مي‌‌دهم بندگان موحدت ‫را از شر مشرکين حفظ فرما، پروردگارا تربيت مسلمانان ‫از ميزان قرآن و سنت وبيرون شده هدايتشان فرما و ‫شرک را از ايشان دور گردان. ‫ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ، وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيْمِ.

يکي از اقسام شرکت: تبرک به درخت يا سنگ و امثال ‫آنهاست

‫خداوند مي‌‌فرمايد: ﴿أَفَرَأَيْتُمُ اللاتَ وَالْعُزَّى وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الأخْرَى﴾ (النجم/19). يعني (آيا ديديد لات و عزی و منات که بت سيم است) (و لفظ اخری صفت دوم است يعني متأخير و ‫پست).

لات: به گفته ابن کثير سنگي بود سفيد و بر آن بيتي  ‫نقش کرده بودند و در شهر طايف بود و رسول اکرم (صـ) ‫مغيره‌ بن شعبه را مأمور فرمود آن بت را شکست و ‫بتخانه را آتش زد. ‫

عزّی: درختي بود که پرده‌هائي بر آن پوشانيده و ‫بتکده‌ای برايش ساخته بودند و اين بت در محلي موسوم ‫بنخله ميان مکه و طايف بود رسول اکرم خالد وليد را ‫مأمور فرمود تا آن درخت را از ريشه بر کند و آتش زد، و ‫بعضي گويند سه درخت خرما بود. 

‫منات: بتي بود ميان مکه و مدينه که در سال فتح رسول ‫اکرم (صـ) علي (ع) را فرستاد تا آنرا شکست و بتکده را خراب ‫نمود.

ابو واقد ليثي مي‌‌گويد: «خرجنا مَعَ رَسُول الله (ص) إلَى حُنَيْنٍ وَنَحْنُ حُدَثَاءُ عَهْدٍ بِكُفْر، وللمُشْرِكِينَ سِدْرَةٌ يَعْكُفُونَ عِنْدَهَا وَيَنُوْطُوَن بِهَا أسْلِحَتَهُمْ، يُقَالُ لَهَا: ذَاتُ أنْوَاطٍ، فَمَرَرْنَا بِسِدْرَةٍ، فقلنا: يَا رَسُولَ اللهِ! اجْعَلْ لَنَا ذَاتَ أنْوَاطٍ كَمَا لَهُمْ ذَات أنْوَاطٍ. فَقَالَ النَّبِيُّ (ص) «اللهُ أكْبَر، إنَّها السُّنَنُ، قُلْتُمْ ـ والذي نفسي بيده ـ كَمَا قَالَتْ بَنُو إِسْرَائِيلُ لِمُوْسَى: اجْعَلْ لَنَا إِلَهًا كَمَا لَهُمْ آلهَةٌ قال إنكم قومٌ تَجْهلون. لَتَرْكَبُنَّ سَنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ»».

يعني با رسول اکرم (صـ) به حنين مي‌‌رفتيم و همگي  ‫مردميتازه مسلمان بوديم. مشرکين درخت سدری ‫داشتند که پيرامون آن اعتکاف و عبادت مي‌‌کردند و اسلحه ‫خود را به قصد تبرک و تعظيم به آن مي‌‌آويختند، و آن ‫درخت را ذات انواط مي‌‌گفتند. سپس از جلو درخت سدری گذشتيم و به پيغمبر عرض کرديم از برای ما هم ذات ‫انواطي معين فرما. حضرت رسول فرمود: الله اکبر! ‫(مراد تعظيم خداوند و تنزيه اوست از شرک، عادت نبي ‫اکرم (صـ