سياري از اقبال عرب مرتد شدند و نفاق سر بيرون آورد، و يهوديت و مسيحيت به مخالفت برخواستند و مسلمانان به خاطر از دست دادن پيامبر و تعداد کم خود و دشمنان زياد به سان گوسفنداني باران زده در شبي تاريک و طوفاني درآمده بودند. 

ابوبکر گفت: کار سپاه اسلام را تکميل کرده و ارتش اسامه را اعزام نماييد! 

برخي از اطرافيان گفتند: افراد ارتش اسامه اکثراً مسلماناني مجاهدي هستند که در اختيار داري، خود مي‌داني که بسياري از قبايل عرب مرتد شده‌اند، و شايسته نيست که با اعزام ارتش اسامه صف مسلمانان تضيعف شود، بهتر آن است که در اختيار تو در مدينه باقي بماند! 

ابوبکر صديق گفت: سوگند به خداوند تصميمي را که رسول خدا گرفته لغو نمي‌کنم، سوگند به خداوندي که جان من در اختيار ارادة ‌اوست، اگر در چنگال درندگان هم قرار بگيرم و مرا پاره پاره کنند، سپاه اسلام را همچنان که رسول خدا امر فرموده‌اند، اعزام مي‌کنم و اگر تنها خود من در مدينه باقي مانده‌ام اين کار را خواهم کرد. 

ابوبکر همچنين گفت: بسيار سخت است ارتشي را که رسول خدا دستور اعزام آن را صادر فرموده متوقف کنم الغاي اين موضوع با اهميت جرأت بسيار مي‌خواهد! 

سوگند به خداوندي که جان من در اختيار اوست اگر همة مردم عرب از من رويگردان شوند، براي من آسانتر از اين است که لشکري که رسول خدا دستور اعزام آن را صادر فرموده متوقف کنم!

اي اسامه! همراه با سپاه خود به سمت جايي که به شما فرمان داده شده حرکت کن، و از همان ناحيه‌اي از فلسطين بر اهل (مؤته) که رسول خدا دستور جنگ را داده بود نبرد را با دشمن آغاز کن! و مطمئن باش که در غياب شما خداوند حمايت خود را از ما دريغ نخواهد فرمود! 

سپاه اسلام به فرماندهي اسامه بن زيد خود را براي حرکت آماده نمود، و ابوبکر صديق نيز براي بررسي وضع آنان و آخرين توصيه‌هايش به ايشان به محل اردوي سپاه در «جرف» رفت. 

حضرت ابوبکر صديق -رضي الله عنه- پياده و اسامه که کمتر از بيست سال داشت سوار بر اسب از مدينه به سوي جرف حرکت کردند! 

اسامه اين حالت را شايسته ندانست و برايش سخت بود که او سوار بر اسب و خليفة مسلمين پياده در رکابش حرکت کند! 

و خطاب به ابوبکر صديق چنين گفت: يا شما هم سوار شويد يا من پياده مي‌شوم! 

حضرت ابوبکر فرمود: نه من سوار مي‌شوم و نه تو پياده مي‌شوي! چي مي‌شود که ساعاتي را در راه خدا گام برداشته و پاهايم، آلوده به خاک شوند!؟ 

از آنجا که حضرت عمر فاروق -رضي الله عنه- سربازي از سربازان سپاه اسامه بود، و ابوبکر براي ادارة امور مسلمانان به او نياز داشت، از اسامه اجازه خواست که عمر نزد او در مدينه باقي بماند، اسامه در پاسخ به اوگفت: اگر نظرت بر ماندن عمر بن خطاب درمدينه است، از نظر من مانعي ندارد! و با آن موافقت مي‌کنم! 

اسامه فرمان حرکت سپاه را صادر، و راه شام را در پيش گرفت تا به حوالي بلقاء در جنوب شام رسيد و در آنجا با مردم عربي که با روميان همکاري کرده و جاسوس و مزدور آنها شده بودند به مقابله برخاست! سپاه اسلام شصت روز تمام از مدينه غايب بود، و پس از پيروزي و گرفتن غنيمت، سربلند و سالم به مدينه بازگشت. 

رأي و موضع‌گيري درست و حکيمانه، همان رأي ابوبکر صديق بود مبني براعزام سپاه اسامه، و خودداري از لغو فرمان صادر شدة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم-. 

ابوهريره -رضي الله عنه- اين حکمت و دورانديشي ابوبکر صديق را توضيح داده و مي‌گويد «سوگند به خداوند که هيچ معبود و مستعاني به غير از او مشروعيت ندارد، اگر ابوبکر خليفه مسلمانان نمي‌شد، خداوند به درستي عبادت نمي‌گرديد، او اين سوگند را سه بار تکرار کرد. 

از او سؤال شد چرا چنين مي‌شد، ابوهريره!؟ 

ابوهريره گفت: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سپاه اسلام را به شام اعزام فرمود. وقتي وارد «ذي خشب» گرديد، رسول خدا وفات يافت و بسياري از اعراب اطراف مدينه مرتد شدند. 

اصحاب رسول خدا با ابوبکر نشستي را ترتيب دادند و گفتند: اي ابوبکر! سپاه اسامه را بازگردان! چگونه در شرايطي که بسياري از مردم عرب مرتد شده، مي‌خواهي او را به سوي روم گسيل داري؟! 

ابوبکر گفت: سوگند به خداوندي که هيچ معبود و مستعاني به غير از او مشروعيت ندارد، اگر سگ‌ها پاي همسران رسول خدا را هم گاز بگيرند، سپاه اسامه را باز نخواهم گردانيد و پرچمي را که رسول خدا برافراشته پايين نخواهم کشيد! 

سپاه اسلام در حرکت خود به سوي شام، هر گاه از کنار هر قومي از قبايل عرب رد مي‌شدند مي‌گفتند: «اگر مسلمان در مدينه قوي و قدرتمند نمي‌بودند، هيچگاه اين سپاه از مدينه خارج نمي‌گرديد! 

به همين سبب ترس آنها را در برگرفت و از رويارويي با مسلمانان در مدينه خودداري ورزيدند! 

اين برکت التزام و پايبندي به سنّت و روش رسول خدا است که نمونة آن اقدام ابوبکر به اعزام سپاه اسامه بود![1]» 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- در ارتباط با سپاه اسامه به تاريخ ابن کثير ج 6 ص 304 – 305 و کتاب «الطريق الي دمش» احمد عادي: ص 152 – 156 مراجعه فرمائيد! چهارمين مشکل پيش روي حضرت ابوبکر صديق خودداري برخي از اعراب از پرداخت زکات و سوداگري‌ها و پيشنهادهاي فريبندة آنان بود. 

موضع‌گيري و تعامل ابوبکر صديق با اين پديده برخاسته از پايداري او برحق و سعي و رغبتش به خودداري از دادن کمترين اميتاز و عدم معامله و کوتاه آمدن و سستي در هر گونه اوضاع و احوال سختي بود! 

محمدبن اسحاق مي‌گويد: پس از وفات رسول خدا به غير از دو پايگاه اسلام يعني مکّه و مدينه بقيه مردم عرب راه کفر و ارتداد را در پيش گرفتند. 

... طايفه‌هاي «اسد و غطفان» به رياست طليحه بن خويلد اسدي 

... «کِنده» به رياست اسود عنسي 

... طايفه «ربيعه» به رياست معروربن نعمان 

... طايفه «حنيفه» به رياست مسيلمه بن حبيب کذّاب 

... طايفه « سُلَيم» به رياست فجاءه بن عبدياليل 

... طايفه «تميم» به رياست سجاح بنت الحارث

همه آن طوايف مرتد شدند و از اسلام برگشتند. 

قاسم ‌بن محمد ابوبکر مي‌گويد: طوايف اسد و غلطفان و طيء بر رياست طليحه بن خويلد اسدي اتفاق نظر پيدا کرده و هيئت‌هايي را روانة مدينه نمودند، تا در مورد پرداخت نکردن زکات با ابوبکر و مسلمانان گفتگو کنند! 

آنها گفتند: حاضريم نماز بخوانيم، ولي حاضر به پرداخت زکات نيستيم، چون آن را نوعي جزيه و ماليات مي‌دانيم! ما تا وقتي رسول خدا بود زکات مي‌داديم، اما پس از وفات او حاضر به دادن زکات به هيچ کس نيستيم! 

تعداد قبايلي که از دادن زکات خودداري مي‌کردند، بسيار زياد شده و به اين آيه از قرآن استدلال مي‌کردند که: 

)خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ(  (التوبة: 103).

«(اي پيامبر!) از اموال آنان زکات بستان! تا بدين وسيله ايشان را از مال‌پرستي و تنگ‌ چشمي‌ها پاک گرداني و در راه کمال قرار دهي و براي آنان دعا و طلب آمرزش کن، که قطعاً دعا و آمرزش تو مايه آرامش ايشان 