د، سپاه اسامه در منطقه «جُرف» نزديک مدينه تجمع نموده و به خاطر بيماري رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در آن محل منتظر ماند، و حرکت به سوي شام را در حالي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به سختي بيمار بود مناسب نمي‌ديد. [1]

بيماري رسول خدا از آخرين روزهاي ماه صفر سال يازدهم هجري آغاز گرديده بود. 


 
--------------------------------------------------------------------------------
 
[1]- البداية والنهاية: ابن کثير ج 5 ص 223 - 224.در اول ماه ربيع‌الأول و حدود دو هفته قبل از وفات، رسول خدا به ديدار از قبرستان «بقيع الغرقد» که بزرگان اصحاب در آن مدفون بودند، رفتند و براي آنان در پيشگاه خداوند طلب مغفرت نموده و برايشان دعا فرمود. 

ديدار از قبرستان بقيع در نيمه‌ي شب انجام گرفت، و بامداد همان شب بود که بيماري رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آغاز گرديد. 

زهري از عبيدالله بن عبدالله بن عتبه بن سعودو او از عايشه -رضي الله عنها- روايت نموده که گفته است: «وقتي رسول خدا از بقيع بازگشت، من اندکي سردرد داشتم، هنگامي به منزل رسيد متوجه شد که از سردرد مي‌نالم، فرمود: عايشه، به راستي من هم سرم درد مي‌کند! سپس فرمود: عايشه! اگر تو قبل از من بميري، و همة کارهاي مربوط به کفن و نماز و دفن تو را خود انجام دهم چه مي‌شود؟ گفتم: والله فکر مي‌کنم اگر چنين بشود، پس از دفن من به منزلم باز مي‌گردي و با يکي از همسرانت خلوت مي‌کني و خوش مي‌گذراني! 

رسول خدا از اين سخن من خنديد!» بيماري رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در حالي که به منزل همسرانش سر مي‌زد، بيشتر مي‌‌گرديد، و هنگامي که در منزل «ميمونه» -رضي الله عنها- بود، درد او سخت‌تر شد![1]» 

عايشه -رضي الله عنها- مي‌فرمايد: «رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- براي ماندن در منزل من از ديگر همسران خود اجازه خواست و آنان موافقت کردند». 

رسول خدا در حالي که بيمار، و با پارچه‌اي سر خويش را بسته بود، با کمک عمويش عباس و علي‌بن ابي‌طالب -رضي الله عنهم- و در شرايطي که از شدت درد پاهاي مبارکش بر زمين کشيده مي‌شد، از منزل ميمونه به منزل عايشه -رضي الله عنها- آمده و تا روزي که وفات يافت در آنجا باقي ماند[2]. 

عروه بن زبير از خاله‌اش عايشه -رضي الله عنها- روايت نموده که گفته است: وقتي رسول خدا جايي از بدنش درد مي‌کرد، دو سورة معوذتين را مي‌خواند و در دستان خود مي‌دميد و با آنها بدنش را مسح مي‌فرمود، اما در آن روزهاي آخر عمر مبارکشان من سورهاي معوذتين را مي‌خواندم و دست‌هايش را بر روي بدن او مي‌کشيدم. 

عروه -رضي الله عنه- همچنين از عايشه -رضي الله عنها- نقل مي‌نمايد که: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در آن روزهاي آخر عمر فرمود: عايشه! از آن زمان تا اکنون درد آن غذايي را که در خيبر به من داده‌اند، احساس مي‌کنم، انگار شاهرگ گردنم از درد دارند پاره مي‌شوند!؟ 

اشاره رسول خدا -رضي الله عنه- به ماجراي زني يهودي بود که مقداري گوشت پخته شدة گوسفندي را سمي نموده و در روز فتح خيبر آن را نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آورد و رسول خدا يک لقمه از آن را برداشت و در دهان نهاد و سپس آن را بيرون آورده و بر زمين اندخت. و فرمود: اين تکه گوشت گوسفند مي‌گويد: مسموم شده است! در حالي که «بشربن البراء» صحابي بزرگوار قبل از رسول خدا از آن خورده و مسموم گرديده و وفات يافته بود. 

رسول خدا از آن زن يهودي پرسيد: چه چيزي سبب شد که چنين کاري را انجام دهي؟! 

گفت: اگر پيغمبر باشي، به تو زياني نمي‌رساند، زيرا خداوند تو را از آن باخبر مي‌کرد که در آن غذا سم ريخته شده است! اگر هم در ادعاي پيغمبري خود دروغ مي‌گفتي، تو را مي‌کشت و از دست تو نجات پيدا مي‌کرديم! 

اما رسول خدا گاه گاهي اثر آن سم را احساس مي‌نمود! 

عبدالله بن مسعود -رضي الله عنه- بر اين باور بود که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بر اثر مسموم شدن توسط غذاي آن يهودي وفات يافته و در نتيجه به شهادت رسيده است! 

ابن مسعود مي‌گويد: «اگر نه بار سوگند ياد کنم که رسول را به شهادت رسانيده‌اند، برايم آسان‌تر از اين است که يک بار سوگند ياد کنم که او به مرگ طبيعي وفات يافته است،به همين خاطر همچنان که خداوند او را به پيغمبري برگزيد، او را به مقام شهادت نيز نايل فرمود»[3]. 

مسروق از عايشه -رضي الله عنها- روايت نموده که: وقتي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در منزل او در بستر بيماري بود، همة همسران او بلااستثناء نزد او آمدند. 

روزي همة آنان در خانة عايشه -رضي الله عنها- جمع شده بودند، دخترش فاطمه -رضي الله عنها- که درست همچون رسول خدا راه مي‌رفت، وارد شد. 

رسول خدا به او خوش آمد گفت و در کنار خود نشانيد، و سپس چيزي را دم گوش فاطمه -رضي الله عنها- فرمود: که او گريست، و پس از لحظاتي بار ديگر چيزي را پنهاني به او فرمود، اما اين بار او شادمان گرديد و تبسمي زد! 

وقتي فاطمه از نزد پدر برخاست، عايشه از او پرسيد که چه سخناني را پدرش با او در ميان نهاده که اول باعث ناراحتي و سپس شادماني او گرديده است؟! 

فاطمه گفت: اکنون اجازه ندارم اسرار رسول خدا را علني کنم! 

اما پس از مرگ رسول خدا عايشه خطاب به فاطمه -رضي الله عنها- فرمود: به خاطر حقي که بر تو دارم از تو مي‌پرسم که آن روز رسول خدا با تو چه فرمود؟ 

فاطمه گفت: اکنون مي‌گويم. 

اول اين مطلب را به من فرمود که: هر سال جبرييل يک بار قرآن را به من عرضه مي‌کرد، اما امسال اين کار را دو بار انجام داد، فکر مي‌کنم اين نشانه پايان عمر من است! و از تو مي‌خواهم که در مورد مرگ من شکيبا باشي و خداوند را نافرماني ننمايي! من براي تو بهترين توشه هستم! به همين خاطر بود که گريستم! 

بار دوم فرمود: دوست نداري که برترين زنان جهان باشي و از ميان افراد خانواده‌ام اولين کسي باشي که به من ملحق شوي؟ به اين دليل بود که خوشحال شدم و تبسم زدم!

شش ماه پس از وفات رسول خدا، حضرت فاطمه -رضي الله عنها- وفات يافت و اولين فردي از خانواده رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بود که به او ملحق گرديد و پيش‌بيني رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- واقعيت پيدا کرد»[4].

رسول خدا پنج روز پيش از وفاتش يعني صبح روز پنجشنبه هشتم ربيع‌الأول سال يازدهم هجري تصميم گرفت براي جلوگيري از اختلاف و تفرقه مطالبي را براي مسلمانان تذکر و يادآوري کند. 

همانطور که مي‌دانيم رسول خدا در روز دوشنبه دوازدهم ماه ربيع‌‌الأول وفات يافت. 

زهري از عبيدالله بن عتبه بن مسعود و او از عبدالله بن مسعود روايت نموده که گفته است: «چند نفر در خانه‌‌ي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- حضور داشتند، رسول خدا فرمود: وسايلي را آماده کنيد تا توصيه‌هايي را به شما بنمايم که پس از من هيچگاه دچار گمراهي نگرديد! 

برخي از آنان گفتند: رسول خدا تحت تأثير درد و بيماري قرار دارد، مگر قرآن نزد ما نيست، قرآن ما را کفايت مي‌نمايد. 

اما تعدادي گفتند: وسايل کتابت را بياوريد، تا مطالب و توصيه‌هايي را که فرمودند يادآوري کنند! 

آنان در حضور رسول خدا اختلاف نظر 