ليکه زنجيري آهنين برپاي او بود، از خانه بيرون مي‌کشيدند، و جامه‌هايش را از تن وي درمي‌آوردند، و روي ريگزارهاي مکه بدنش را کباب مي‌کردند؛ آنگاه تخته سنگي روي گرده‌اش مي‌گذاشتند تا نتواند تکان بخورد. آنقدر در اين حال مي‌ماند تا از هوش مي‌رفت. اين شکنجه‌ها پيوسته ادامه داشت تا وقتي که وي در هجرت دوم به حبشه، در زمرة مهاجرن قرار گرفت. يکبار، پاي او را با طناب بسته بودند، و او را کشان کشان بر روي ريگزارها افکنده بودند، و آنقدر گلوي او را فشار داده بودند که گمان کردند از دنيا رفته است. در آن حال، ابوبکر از آنجا مي‌گذشت؛ او را خريداري کرد و در راه خدا آزاد ساخت [44].

خَبّاب بن اَرَتّ بردة زرخريد اُمّ اَنمار بنت سباع خزاعي بود؛ حرفه‌اش آهنگري بود؛ وقتي اسلام آورد، ارباب وي او را باآتش شکنجه مي‌داد. آهن گداخته را مي‌آورد و بر گرده يا سر و صورت او مي‌گذاشت، تا به محمد -صلى الله عليه وسلم- کافر شود؛ اما، اين شکنجه‌ها فقط بر اسلام و ايمان او مي‌افزود. ديگر مشرکان مکه نيز او را شکنجه مي‌دادند؛ گردنش را مي‌پيچاندند؛ موهايش را مي‌گرفتند و مي‌کشيدند، و در آتش مي‌افکندند، و با موهايش او را در آتش بالا و پايين مي‌کردند، و سرانجام، آن آتش خاموش نمي‌شد مگر بر اثر روغني که از گردة او برمي‌آمد! [45]

زِنّيرَه يک کنيز رومي بود که اسلام آورد و در راه خدا بسيار شکنجه گرديد، و چشمانش آنقدر آسيب ديد که به کوري وي منجر شد. گفتند: لات و عزي تو را به اين روز انداختند! گفت: نه بخدا، لات و عزي هيچکاره‌اند؛ اين بلايي از جانب خدا است، اگر بخواهد خود نيز بهبود خواهد بخشيد! بامداد فرداي آن روز وقتي از خواب بيدار شد، خداوند چشمان او را به وي بازگردانيده بود؛ قريش گفتند: اين گوشه‌اي از جادوگري محمد است! [46]

اُمّ عُبَيس، کنيز بني‌زهره نيز اسلام آورد. مشرکان مکه او را شکنجه مي‌دادند؛ به خصوص اربابش اسودبن عبديغوث، که از سرسخت‌ترين دشمنان نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- و از جمله استهزاکنندگان دائمي پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- بود [47].

کنيز عمربن مؤمّل از بني عدي. اين زن را عمربن خطاب- آن زمان که هنوز در زمرة مشرکان بود- شکنجه مي‌داد؛ آنقدر او را کتک مي‌زد تا از حال مي‌رفت؛ آنگاه رهايش مي‌کرد و مي‌گفت: بخدا، رهايت نمي‌کنم، مگر به خاطر اينکه من از زدن تو خسته مي‌شوم! وي نيز مي‌گفت: خداي تو هم با تو همين کار را خواهد کرد![48]

از جمله ديگر کنيزان که در راه خدا به خاطر اسلام آوردن، شکنجه شدند، نهديه بود، و دخترش، که هر دو از آن بني‌عبدالدار بودند[49].

از جمله ديگر غلامان و بردگان که در راه اسلام شکنجه شدند، عامربن فهيره بود. آنقدر او را شکنجه مي‌دادند تا از هوش مي‌رفت و ديگر نمي‌فهميد چه مي‌گويد[50].

ابوبکر -رضي الله عنه- همة اين غلامان و کنيزان را- که خداوند از همگي زنان و مردانشان خشنود باد- خريداري کرد و در راه خدا آزاد گردانيد. پدرش ابوقحافه در اين ارتباط او را سرزنش مي‌کرد و مي‌گفت: مي‌بينم که بردگان ناتوان و ناکارآمد را آزاد مي‌کني، اگر مردان زرخريد کارآمد را اين چنين مي‌خريدي و آزاد مي‌کردي، دست تو را در اين کار بازنمي‌گذاشتند! ابوبکر مي‌گفت: من به خاطر خدا اين کارها را مي‌کنم! خداوند نيز در شأن ابوبکر آياتي از قرآن کريم را نازل فرمود و او را ستود و دشمنان وي را نکوهش کرد. خداوند متعال فرمود:

﴿فَأَنْذَرْتُكُمْ نَاراً تَلَظَّى * لاَ يَصْلاهَا إِلاَّ الْأَشْقَى * الَّذِي يَصْلَى النَّارَ الْكُبْرَى﴾[51].

که منظور، اميه بن خلف بود، و ديگر کساني که هم شاکلة او بودند؛

﴿وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى * وَمَا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزَى * إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى﴾[52].

که منظور ابوبکر صديق -رضي الله عنه- بود[53].

ابوبکر صديق -رضي الله عنه- خود نيز آزار و شکنجه ديد. نوفل بن خويلد عَدَوي، او را با طلحه بن عبيدالله دستگير کرد و با يک طناب هر دو را بست، تا نگذارد نماز بخوانند و آن دو را از دينشان برگرداند؛ اما آن دو گوش به حرف وي نکردند. چيزي که بسيار موجب شگفتي نوفل گرديد، آن بود که ديد آن دو از بند رها شده‌اند و دارند با هم نماز مي‌خوانند! به ملاحظة همين داستان ابوبکر و طلحه بن عبيدالله را «قرينين» گفته‌اند. بنا به روايت ديگري، اين آزارها را عثمان‌بن عبيدالله برادر طلحه بن عبيدالله مي‌کرده است[54].

حاصل مطلب اينکه هرگاه خبر پيدا مي‌کردند که يکي از مردان و زنان اهل مکه اسلام آورده است، بناي آزار و شکنجة او را مي‌گذاشتند. البته، اين کار در ارتباط با افراد ضعيف و دون پاية جامعه، به ويژه بردگان و کنيزان، ساده و آسان بود؛ آنان کسي را نداشتند که به خاطرشان به خشم بيايد يا از آنان حمايت کند؛ حتّي بزرگان و سران مکه خود به شکنجه آنان دست مي‌يازيدند، و اوباش را تشويق مي‌کردند که آنان را آزار بدهند؛ اما، در ارتباط با اشراف و بزرگان اهل مکه که به اسلام مي‌گرويدند، بسيار دشوار بود؛ زيرا آنان از عزّت و شوکت در ميان قوم خودشان برخوردار بودند، و کمتر موردي پيش مي‌آمد که بعضي از سران و اشراف و خويشاوندان خود آنان، با هزاران حزم و احتياط، به آنان تعرّضي بکنند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:9.txt">تمهيد:</a><a class="folder" href="w:html:10.xml">فصل اوّل جغرافياي عربستان و تاريخ قوم عرب</a><a class="folder" href="w:html:15.xml">فصل دوّم حکومت ها و امارت هاي عربي</a><a class="folder" href="w:html:23.xml">فصل سوّم  اديان و آيين هاي قوم عرب</a><a class="folder" href="w:html:32.xml">فصل چهارم  سيماي جوامع عربي</a><a class="folder" href="w:html:37.xml">فصل پنجم  دودمان و خاندان محمد -صلى الله عليه وسلم- </a><a class="folder" href="w:html:43.xml">فصل ششم   ولادت و کودکي و جواني پيامبر</a></body></html>[1]- سوره حجر، آیه 6.
[2]- سوره صاد، آیه 4.
[3]- سوره قلم، آیه 510
[4]- سوره انعام، آیه 53.
[5]- سوره مطففین، آیات 29-33.
[6]- سوره حجر، آیات 98-99.
[7]- سوره حجر، آیات 95-96.
[8]- سوره انعام، آیه 10.
[9]- سوره انبیاء، آیه 5.
[10]- سوره نحل، آیه 103.
[11]- سوره فرقان، آیه 5
[12]- سوره شعرا، آیات 221-222.
[13]- سوره شعراء، آیات 224-226.
[14]- سوره فرقان، آیه 7.
[15]- سوره انعام، آیه 91.
[16]- سوره ابراهیم، آیه 10.
[17]- سوره ابراهیم، آیه 11.
[18]- سوره زخرف، آیه 31.
[19]- سوره زخرف، آیه 32.
[20]- سوره انعام، آیه 124.
[21]- سوره فرقان، آیات 7-8.
[22]- سوره صافّات، آیات 16-17.
[23]- سوره سبأ، آیات 7-8.
[24]- سوره قلم، آیات 35-36.
[25]- سوره صاد، آیه 28.
[26]- سوره جاثیه، آیه 21.
[27]- سوره نازعات، آیه 27.
[28]- سوره احقاف، آیه 33.
[29]- سوره واقعه، آیه 62.
[30]- سوره روم، آیه 27.
[31]- سوره انبیاء، آیه 104.
[32]- سوره قاف، آیه 15.
[33]- سوره فصلت، آیه 26.
[34]- سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 299-300، 358، با تلخیص.
[35]- سوره لقمان، آیه 6.
[36]- الدر المنثور، تفسیر سوره لقمان، ج 5، ص 307.
[37]- سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 320.
[38]- رحمةللعالمین، ج 1، ص 57.
[39]- اسدالغایة، ج 4، ص 406؛ تلقیح فهوم 