وا حتى تأتوا روضة خاخ، فإن بها ظعينة معها کتاب إلى قريش).

«برويد تا به روضه خاخ برسيد، در آنجا زني را در زي سفر خواهيد يافت که حامل نامه‌اي به سوي قريش است!»

آن سه تن به راه افتادند، و شتابان اسب مي‌تاختند، تا به آن مکان رسيدند، و آن زن را يافتند. ابتدا با او مدارا کردند. و گفتند: نامه‌اي به همراه داري؟ گفت: نامه‌اي همراه من نيست! توشة سفرش را کاويدند؛ چيزي نيافتند. علي گفت: به خداوند سوگند مي‌خورم که نه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- دروغ گفته‌اند، و نه ما دروغ گفته‌‌ايم! بخدا،نامه را تحويل مي‌دهي، يا اينکه تو را برهنه خواهيم ساخت!؟ آن زن وقتي جديت و اصرار علي را مشاهده کرد، گفت: تنهايم بگذار! تنهايش گذاشت، گيسوان بافته‌اش را گشود و نامه را از ميان آنها درآورد و به آنان تحويل داد. نامه را نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آوردند؛ ديدند که در آن نامه آمده است: «من حاطبِ بن ابي بَلتَعَه اِلي قريش...» و طي آن قريش را از عزيمت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- باخبر گردانيده است.

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به دنبال حاطب فرستادند. به او گفتند: (ما هذا يا حاطب؟) اين چيست، اي حاطب؟! گفت: اي رسول خدا، دربارة من شتاب روا مداريد؛ بخدا، من به خدا و رسول ايمان دارم؛ نه مُرتد شده‌ام و نه دين و آيين خود را تغيير داده‌ام، در عين حال، در ميان آنان خويشاونداني که مرا حمايت کنند ندارم؛ در حالي که اين اطرافيان شما همه خويشاونداني دارند که از آنان حمايت کنند!؟ من خواستم، از آنجا که من خويشاوندي را ندارم، دستي باآنان داده باشم که به واسطة آن بستگان مرا در مکه مورد حمايت قرار دهند.

عمربن خطاب گفت: اي رسول خدا، اجازه بفرماييد گردنش را بزنم! وي به خدا و رسول خيانت کرده و نفاق ورزيده است! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفت:

(إنه قد شهد بدرا؛ و ما يدريک يا عمر؟ لعل الله قد اطلع على أهل بدر فقال: اعملوا ما شئتم، فقد غفرت لکم)[2].

«وي در جنگ بدر شرکت داشته است؛ و چه مي‌داني اي عمر؟ شايد خداوند به اهل بدر اظهار لطفي کرده باشد و گفته باشد: هرچه خواهيد بکنيد که من شما را آمرزيده‌ام!»

اشک از چشمان عمر پاشيد و گفت: خدا و رسول دانايند!»

به اين ترتيب، خداوند جاسوسان را دستگير کرد و چشم‌ها را بست، و هيچ خبري از اخبار آماده باش رزمي مسلمانان و عزيمت آنان براي جنگ و نبرد به گوش قريش نرسيد.
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- اين سريه در بين راه با عامربن اضبط برخورد کرد. عامر به رزمندگان اسلام با تحيت اسلام درود گفت: اما، مُحلم بن جثامة بخاطر کدورتي که از پيش ميان آندو بود، وي را کشت و زاد و راحله وي را برگرفت؛ خداوند اين آيه را نازل فرمود: ﴿وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً﴾ محلم را آوردند تا رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- براي وي طلب مغفرت کنند؛ وقتي در محضر آنحضرت ايستاد، دست به دعا برداشتند و سه بار گفتند: «اللهم لا تغفر لمحلم» بار خدايا، محلم را نيامرز! آنگاه برخاستند، در حاليکه با لبه جامه خويش اشگهايشان را پاک مي‌کردند. ابن اسحاق گويد: قوم و قبيله محلم برآنند که بعدها حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- براي وي طلب مغفرت کرده‌اند. نکـ: زاد المعاد، ج 2، ص 150؛ سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 626-628.
[2]- نکـ: صحيح البخاري، ج 1، ص 422، ج 2، ص 612.حرکت سپاه اسلام بسوي مکه
ده روز از ماه مبارک رمضان سال هشتم هجرت گذشته بود که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مدينه را به سوي مکه ترک کردند، در حاليکه ده هزار تن از ياران آنحضرت همراه ايشان بودند، و ابورُهم غِفاري را در مدينه جانشين خود گردانيدند.

وقتي پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- به جُحفه، يا اندکي فراتر از آن، رسيدند، به عباس بن عبدالمطلب برخورد کردند که با اهل و عيال خويش اسلام آورده و مهاجرت آغاز کرده بود. همچنين، وقتي آنحضرت به اَبواء رسيدند، پسرعمويشان ابوسفيان بن حارث و پسر عمة خود عبدالله بن اميه را ديدند، و از آن دو، بخاطر آزارهاي سخت و هجوهاي تلخ که پيش از آن از آندو ديده بودند، اعراض کردند. اُمّ سَلَمه به آنحضرت گفت: چنين نباشد که پسرعمو و پسرعمة شما در ارتباط باشما بدبخت‌ترين مردم گردند! علي به ابوسفيان بن حارث گفت: از سمت روبه‌رو به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برو، به ايشان همان سخني را که برادران يوسف به يوسف گفتند، بگوي:

﴿قَالُواْ تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ﴾[1].

«به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما ترجيح نهاده است، و ما بي‌شک در اشتباه بوده‌‌ايم!؟»

در آن صورت، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- حاضر نخواهند شد که کسي نيکو سخن‌تر از آنحضرت باشد! ابوسفيان نيز چنين کرد. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- هم در جواب او فرمودند:

﴿قَالَ لاَ تَثْرَيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾[2].

«... امروز بر شما هيچ سرزنش و نکوهشي نست؛ خداوند شما را مي‌آمرزد و او مهربانترين مهربانان است!»

ابوسفيان نيز در پاسخ آنحضرت ابياتي را انشاء کرد که از آنجمله است:

لتغلب خيل اللات خيل محمد
فهذا اواني حين اهدي فاهتدي
علي الله من طردته کل مطرد
  
 لعمرک اني حين احمل راية
لکالمدلج الحيران اظلم ليله
هداني هاد غير نفسي ودلني

«به جان تو سوگند، من آن هنگام که رايتي را بر دوش مي‌کشيدم تا سپاه لات بر سپاه محمد پيروز گردند؛

بدرستي، حال آن مسافري را داشتم که دچار تاريکي شب شده است و راه را از چاه بازنمي‌شناسند؛ اما اينک وقت آن است که مرا هدايت کنند، و من نيز هدايت شوم؛ مرا هدايت کننده‌اي بجز نفس خودم هدايت کرد، و همان کسي مرا دلالت به راه خداوند کرد که من او را از هر دري رانده بودم!؟»

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- دستي بر سينة وي زدند و گفتند: (انت طردتني کل مطرد؟) «تو مرا از هر دري راندي؟!»[3]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره يوسف، آيه 91.
[2]- سوره يوسف، آيه 92.
[3]- سيرةابن‌هشام، ج 4، ص 41-42؛ دلائل النبوة، بيهقي، ج 5، ص 28. اين ابوسفيان، از آن پس مسلماني نيک گرديد، و مي‌گويند، از وقتي که اسلام آورد، از روي شرم و حيا سر خود را به سوي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بلند نکرد. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز او را دوست مي‌داشتند، و بر بهشتي بودن وي گواهي داده بودند، و مي‌گفتند: «أرجُو ان يکونَ خلفا من حمزة» اميدوارم که جايگزيني براي حمزه باشد! وقتي که به حالت احتضار افتاد، گفت: بر من نگرييد؛ زيرا که بخدا از آن هنگام که اسلام آورده‌ام حتي کلمه‌اي به خطا بر زبان نرانده‌ام! (زاد المعاد؛ ج 2، ص 162-163).سپاه اسلام در مَرُّالظَّهران
حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- به سير خود ادامه دادند، و همچنان روزه‌دار بودند؛ مسلمانان نيز روزه‌دار بودند؛ تا وقتي که به کُديد، چشمة آبي ميان عُسفان و قُدَيد، رسيدند. در آنجا روز