 إليك مما صنع خالد».
یعنی: خداوندا! من از آنچه خالد انجام داده، خود را مبرا می‌نمایم.
پیغمبر ص بعد از آن امیرالمؤمنین را برای جبران خسارت بی‌عدالتی او فرستاد و به او امر کرد که رضایت آن قبیله را جلب نماید».
در جواب باید گفت: این نقل دارای چنان جهالت و تحریفی است که بر آگاهان به سیره پوشيده نمی‌ماند، زیرا پیغمبر ص او را بعد از فتح مکه به آنجا فرستاد تا مسلمان شوند ولی آنها به خوبی به اسلام اقرار نکردند، بلکه می‌گفتند: «صبأنا صبأنا» یعنی از دین خود خارج شده و به دین دیگری در آمدیم. خالد این را از آنها نپذیرفت و گفت: این مسلمان شدن نیست و آنها را کشت. بزرگان صحابه‌ای که با او بودند، مثل مولی ابوحذیفه، عبدالله بن عمر و غیره کار او را نپسندیدند. وقتی خبر این ماجرا به پیغمبر ص رسید، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا! من از آنچه خالد انجام داده، خودم را مبرا می‌کنم، زیرا او می‌ترسید خداوند او را به خاطر آن دشمنی و تجاوز به حقوق مؤاخذه نماید. و خداوند می‌فرماید: (فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ﴾. (الشعراء: 216).
«اگر تو را نافرمانى كنند بگو: من از آنچه شما انجام مى‏دهيد بيزارم».
پیغمبر ص سپس علی(رض) را فرستاد و مالی را نیز با او فرستاد تا نصف دیه آنها را بپردازد و به آنها تضمین بدهد که همه خسارتشان، حتی قلاده سگ را نیز برایشان جبران می‌کند و سپس هر چه از آن مال باقی مانده بود، به آنها داد تا مبادا خسارتی از قلم افتاده باشد. 
با این وجود، پیغمبر ص خالد را از فرماندهی عزل نکرد و بلکه همچنان او را به فرماندهی و امیری انتخاب می‌کرد، زیرا هر وقت یک فرمانده مرتکب خطا و یا گناهی شود، از او خواسته می‌شود که توبه کند و بر ولایتش ابقاء می‌شود. خالد نیز معاند پیغمبر ص نبود و بلکه مطیع ايشان بود. خالد در علم و تدین هم شأن دیگران نبوده و به همین دلیل حکم چنین ماجرایی بر او پوشیده مانده است.
و گفته شده که بین او و آن قبیله یک دشمنی از دوران جاهلی باقی مانده بود که باعث تحریک خالد به قتل آنان شد و علی به این خاطر فرستاده شد.
رافضي می‌گوید: «پیغمبر ص به او امر کرد که رضایت آن قبیله از کار خالد را جلب کند». این کلام جاهلانه است. پیغمبر ص علی را برای رعایت عدالت و جبران خسارت فرستاد، و نه تنها برای جلب رضایت.
رافضي درباره خالد می‌گوید: «خالد به پیغمبر ص خیانت کرده و با امر او مخالفت کرد و مسلمانان را کشت».
این کلام نیز دورغ و افتراء بر خالد است، زیرا خالد تعمد خیانت و مخالفت با پیغمبر ص و کشتار کسانی را ندارد که از نگاه او مسلمان هستند، ولی دچار اشتباه شد، همچنانکه اسامه بن زید نیز دچار خطا و اشتباه شده و شخصی را بعد از گفتن «لا اله الا الله» کشت، و مثل قتل چوپانی توسط تعدادی از سپاهیان اسلام که با وجود اقرار چوپان به مسلمان بودن، او را کشتند و گوسفندان او را به غنیمت بردند.
----------------------------------------------------------
1) نگا: المسند، 1/173، چاپ المعارف.
2) بخاری، 5/27، المسند 3/113.مؤلف رافضی می‌گوید: «وقتی پیغمبر ص وفات کرد و ابوبکر او(خالد بن الوليد) را فرمانده سپاهی برای جنگ با اهل یمامه ساخت، او هزار و دویست نفر از آنان را که اظهار اسلام کرده بودند، کشت و مالک بن نویره را که مسلمان بود، کشت و با زنش ازدواج کرد. بنی‌حنیفه را مرتد نامیدند، تنها به این خاطر که زکات به ابوبکر نمی‌دادند، چراکه آنها معتقد به امامت او نبودند. [ابوبکر] جان، مال و زنان آنها را مباح اعلام کرد، به گونه‌ای که عمر را وادار به مخالفت کرد. آنهایی را که زکات نمی‌دادند، مرتد نامیدند ولی کسی را که جان مسلمانان و محاربه با امیرالمؤمنین را مباح می‌دانست، مرتد ننامیدند. در حالی که از پیغمبر ص شنیده بودند که فرموده: «ای علی! جنگ با تو، جنگ با من است و تسلیم تو شدن، به معنی تسلیم و اطاعت از من است». و کسی که با پیغمبر ص بجنگد به اجماع کافر است.
جواب: عجب از این مرتدان افتراء زننده! از این کسانی که پیروان مرتدانی شده‌اند که آشکارا با خدا، پیغمبر خدا، کتاب خدا و دین او دشمنی می‌کنند، و از دین اسلام خارج شده و آن را پشت سرشان انداخته‌اند از خدا، پیغمبر ص و مؤمنان بریده‌اند و با مرتدان و دشمنان هم داستان شده‌اند. این فصل از کلام و کتاب مؤلف و امثال آن نشان می‌دهد که این فرقه متعصب علیه ابوبکر صدیق(رض) و پیروان او از جنس مرتدان کافر بوده و همانند مرتدانی هستند که ابوبکر صدیق(رض) با آنها جنگید.
توضیح اینکه: اهل یمامه همان فرزندان حنیفه [بنو حنیفه] هستند که به مسیلمه کذاب ایمان آوردند و مسیلمه شخصی است که در حیات پیغمبر ص ادعای نبوت کرد و به مدینه آمده و اظهار اسلام نمود و گفت: اگر محمد امر دین را بعد از خودش به من واگذار کند، به او ایمان می‌آورم. سپس وقتی به یمامه بازگشت، ادعا کرد که در نبوت شریک پیغمبر اسلام ص می‌باشد و پیغمبر این مطلب را تصدیق کرده است و رجّال بن عُنفُوه برای او شهادت داد. مسیلمه قرآنی تصنیف کرد که در آن می‌گفت: «والطاحنات طحناً، فالعاجنات عجنا، فالخابزات خبزاً، إهالة وسمناً، إن الأرض بيننا وبين قريش نصفين، ويلكن قريش قوم لا يعدلون»(1) .
و از آیات دیگر کتابش: «يا ضفدع بنت ضفدعين، نقّي كم تنقّين، لا الماء تكدّرين، ولا الشارب تمنعين، رأسك في الماء وذنبك في الطين»(2) .
و باز مثل: «الفيل و ما أدراك ما الفيل، له زلوم طويل، إن ذلك من خلق ربنا الجليل(3) ». و هذیان‌هایی از این قبیل که کودکانه می‌باشند. وقتی از این هذیان‌ها بر ابوبکر خوانده شد، گفت: «وای بر شما! عقولتان را چکار کرده‌اید، این کلامی است که از هیچ اله و هیچ خدایی صادر نشده است.
این مسیلمه کذّاب همان کسی است که به پیغمبر ص نوشت: «از مسیلمه، پیغمبر خدا به محمد پیغمبر خدا. اما بعد: همانا من با شما در امر [نبوت] شریک شدم». پیغمبر ص به او نوشت: «از محمد، فرستاده خدا به مسیلمه کذاب».
وقتی پیغمبر ص وفات کرد، ابوبکر(رض) خالد بن الولید را به جنگ با او فرستاد و خالد به کمک همرزمان مسلمانش بعد از مبارزه با طلیحه اسدی به جنگ با او رفت. طلیحه اسدی همان کسی است که او نیز ادعای نبوت می‌کرد و طوایفی از اهل نجد از او پیروی کردند. خداوند مؤمنان را بر این گروه یاری کرد و پیروز گردانید و عکاشه بن محصن اسدی در همان روز کشته شد و طلیحه اسدی بعد از آن ایمان آورد. سپاه خالد بعد از این ماجرا به سوی یمامه حرکت کردند. در جنگ با مسیلمه کذاب ضربه شدیدی بر مسلمانان وارد شد، و گروهی از برگزیدگان صحابه مثل زید بن خطاب، ثابت بن قیس بن شماس و أسید بن حضیر و غیره کشته شدند.
خلاصه اینکه ماجرای مسیلمه کذاب و ادعای نبوت توسط وی و پیروی بنوحنیفه از او در یمامه و جنگ صدیق آنها بر سر این ادعا امری متواتر و مشهور است که خواص و عوام آن را می‌دانند، مثل تواتر ماجراهای شبیه آن و چیزی نیست که علم به آن مخصوص خواص باشد، و بلکه آگاهی مردم به این ماجرا بیش از اطل