 که ابوبکر و عمر در آن سپاه بودند و وفات کرد در حالی که او را عزل نکرده بود ولی او را نیز خلیفه ننامیدند. وقتی ابوبکر امور را به دست گرفت، أسامه خشمگین شد و گفت: پیغمبر ص مرا امیر تو قرار داد، چه کسی تو را بر من خلیفه گماشته است؟ ابوبکر و عمر نزد او رفت و آمد کردند تا اینکه او را راضی کردند و او را در طول حیاتش امیر می‌خواندند».
کلام مؤلف از وجوهی قابل نقد است: 
وجه اول: معنی خلیفه یا این است که شخص جانشین دیگری می‌شود حتی اگر آن دیگری از او نخواهد این معنی در لغت معروف و قول جمهور است، و یا معنی آن جانشینی از کسی است که خودش جانشین می‌خواهد و تعیین می‌کند. گروهی از ظاهریه، شیعه و امثال آنها بر این قول هستند.
اگر معنی اول را بگیریم، ابوبکر خلیفه رسول خداست، چون بعد از او جانشین او شده است و بعد از وفات پیغمبر ص، کسی جز ابوبکر جانشین او نشده است. بنابراین تنها ابوبکر خلیفه اوست. و شیعه و امثال آنها نیز بر این مسأله نزاعی ندارند که ابوبکر بعد از وفات پیغمبر ص زمامدار امور شد و خلیفه رسول خدا گردید، امامت نمازها را به جا می‌آورد، حدود را برپا می‌داشت، غنایم را بین مسلمانان تقسیم می‌کرد و به کمک آنها با دشمن می‌جنگید، عمال و امراء بر مسلمانان می‌گماشت و سایر کارهایی را که زمامداران انجام می‌دهند، او نیز انجام می‌داد. 
به اتفاق همه فرق و مذاهب تنها ابوبکر بعد از وفات پیغمبر ص متولی این کارها گردید. پس قطعاً او خلیفه رسول خداست.
ولی اهل سنت می‌گویند: ابوبکر خلیفه شد و شایسته‌ترین شخص برای خلافت نیز، و شیعه می‌گویند: علی شایسته‌تر بود ولی خلافت ابوبکر نیز صحیح است. و می‌گویند: جایز نبود که ابوبکر خلیفه شود ولی در مورد اینکه در عمل ابوبکر خلیفه شد، بحثی ندارند. پس ابوبکر مستحق عنوان خلیفه رسول خداست، چرا که در هر صورت خلیفه کسی است که جانشین دیگری می‌شود.
اگر گفته شود: همچنانکه بعضی از اهل سنت و بعضی از شیعه می‌گویند: خلیفه کسی است که برای جانشینی خلافت تعیین شود.
در جواب باید گفت: آن گروه از اهل سنت که قائل به این هستند، می‌گویند: پیغمبر ص ابوبکر را برای خلافت از خودش تعیین فرمود، بعضی از همین گروه گویند: این تعیین از طریق نص جلی و آشکار بود، و بعضی دیگر گویند: با نص خفی تعیین شده است. همچنانکه شیعیان نیز که قائل به وجود نص در مورد خلافت علی هستند، بعضی مثل امامیه قائل به نص جلی و آشکارند، و بعضی مثل جارودیه از زیدیه قائل به نص خفی هستند. ادعای آن گروه از اهل سنت مبنی بر وجود نص جلی و یا خفی برخلافت ابوبکر به مراتب قوی‌تر و آشکارتر از ادعای اینها مبنی بر وجود نص در مورد علی است. چراکه نصوص بسیاری بر استخلاف ابوبکر دلالت می‌کنند، در حالی که بر خلافت علی تنها نصوصی دلالت می‌کنند که کذب و یا عدم دلالت آنها بدیهی است.
به این ترتیب، پیغمبر ص تنها ابوبکر را برای خلافت بعد از خودش تعیین کرده است. پس تنها او خلیفه است، چراکه خلیفه به صورت مطلق تنها کسی است که بعد از وفات پیغمبر ص جانشین او شده و یا توسط خودش برای خلافت تعیین شده است و این دو ویژگی جز در ابوبکر وجود ندارند، پس او خلیفه است.
اینکه پیغمبر ص علی(رض) را جانشین خودش بر مدینه گردانیده باشد، هیچ ویژگی و صفتی شمرده نمی‌شود، چراکه پیغمبر ص وقتی برای جهاد مدینه را ترک می‌کرد، یکی از اصحابش را جانشین خودش بر مدینه می‌ساخت، همچنانکه یک بار ابن أم مکتوم و یکبار دیگر عثمان بن عفان را جانشین خودش بر مدینه ساخت.
از آنجا که غیر علی(رض) را بیش از او و بر مناصبی برتر و با فضیلت‌تر از او جانشین ساخته، و نیز از آن روی که خلافت علی مقید به زمامداری بر گروه معینی در زمان غیبت پیغمبر ص بوده است، نمی‌توان او را جانشین مطلق پیغمبر ص بعد از وفاتش شمرد. و برای هیچ یک از آن افراد – جانشین شده – به صورت مطلق خلیفه رسول خدا گفته نمی‌شود. و چنانچه علی را خلیفه رسول خدا بنامیم، تعدادی از صحابه دیگر که جانشین شده‌اند، از او به این عنوان لایق‌ترند، پس این یک ویژگی و خصیصه برای علی(رض) به حساب نمی‌آید.
به علاوه کسی که بعد از وفات شخص مُطاعی جانشین او می‌شود، حتماً برترین مردمان است، ولی کسی که در حال جهاد از آن شخص مطاع نیابت می‌کند، الزاماً برترین مردم نیست و بلکه عادت اقتضای آن را دارد که مجاهد کسی را با خودش به جهاد می‌برد که از نایب بر عیالش برتر است، زیرا در میدان نبرد به او نیاز دارد و چنین شخصی در جهاد شریک اوست، پس از نایب و خلیفه‌ای که نگهبان اهل و عیال باشد، برتر است و نفع چنین نایبی مثل نفع کسی که در جهاد شرکت می‌کند، مهم نیست.
و پیغمبر ص علی را در اصل استخلاف به هارون تشبیه کرده و نه در کمال، و علی در این استخلاف شریکانی دارد که آنها نیز استخلاف نموده‌اند. آنچه مسأله را بیشتر روشن می‌سازد این است که وقتی موسی به وعده‌گاه پروردگارش رفت، هارون را بر جمیع قومش خلیفه گردانید، ولی پیغمبر ص وقتی به غزوه تبوک رفت همه مجاهدان را با خود برد مگر آنهایی که معذور بودند و علی جانشین پیغمبر بر عیال و تعداد انگشت‌شماری از مردان معذور بوده است. بنابراین خلافت او مثل خلافت هارون نبوده است، و بلکه وجه مشترک این دو در این است که پیغمبر ص در حال غیبت خودش، او را مورد اعتماد و اطمینان دانسته، همچنانکه هارون مورد اعتماد و اطمینان موسی بود. و پیغمبر ص در حدیث مورد اشاره می‌خواهد بفرماید که استخلاف علی به خاطر کسر شأن ایشان نیست و بلکه به خاطر امانتداری او است همچنانکه هارون بر قومش خلیفه موسی شد، و این حدیث زمانی بیان شده که علی(رض)، گریه‌کنان نزد پیغمبر ص رفت و فرمود: آیا مرا با زنان و کودکان جا می‌گذاری [و مرا هم مرتبه آنها می‌شماری]؟ انگار علی(رض) از ماندن در شهر کراهت داشت.
مؤلف می‌گوید: پیغمبر ص خطاب به علی(رض) فرمود: «مدینه جز با وجود من و یا تو صلاح نیابد».
این کلام کذب بر پیغمبر ص است و در کتب معتمد چنین مطلبی نیست و آنچه کذب این کلام را بیشتر نمایان می‌سازد، این است که پیغمبر چندین بار از مدینه خارج شده و علی را نیز با خودش برده است یعنی نه او در مدینه مانده، و نه علی. پس چگونه فرموده: مدینه جز با وجود من و یا تو صلاح نیابد؟
روافض به خاطر افراط در جهالت دروغهایی می‌بافند که بر کم‌اطلاع‌ترین افراد از سیره پوشیده نمی‌ماند.
مؤلف در فرازی دیگر می‌گوید: «پیغمبر ص اسامه (رض) را بر سپاهی امیر ساخت که ابوبکر و عمر در آن سپاه بودند».
این کلام دروغی است که بر کم اطلاع‌ترین افراد از حدیث پوشیده نمی‌ماند: ابوبکر و عمر در آن سپاه نبودند و بلکه پیغمبر ص ابوبکر را به هنگام آخرین بیماری‌اش، جانشین خود در امامت نماز ساخته بود و این کار تا وفات پیغمبر ص ادامه پیدا کرد.
روایت شده که اسامه قبل از بیماری پیغمبر به فرماندهی آن سپاه منصوب گردید و سپس پیغمبر ص بیمار شد و به ابوبکر امر فرمود که برای مردم امامت دهد و این کار ت