
زیرا کسی که می‌‌گوید: من درهم‌های زیادی به او بدهکار هستم، و یا بگوید: به خدا سوگند! درهم‌های زیادی را به فلانی خواهم داد، و یا بگوید: درهم‌های زیادی را صدقه خواهم داد. این جملات در نزد هیچ یک از علماء مسلمانان بر رقم هشتاد و سه حمل نمی‌شود.
و استدلال فوق که مؤلف به دروغ آن را به هادی نسبت می‌‌دهد، از چند وجه باطل است: 
وجه اول: پیغمبر ص بیست و هفت غزوه و پنجاه و شش سریه تدارک ندیده است، و این ادعا باطل است، و پیغمبر به اتفاق اهل سیره در کمتر از بیست و هفت غزوه شرکت نموده است.
وجه دوم: این آیه [دخان: 25] در روز حنین نازل شده است، و خبر از نصرت تا آن روز را می‌دهد، بنابراین مراد آیه این است که مواردی که خداوند تا آن روز مؤمنان را یاری کرده است، زیاد می‌باشد. آیه شامل موارد بعد از آن روز نمی‌شود و غزوه طائف، غزوه تبوک و بسیاری از سریه‌ها مثل سریه فتح مکه و ارسال جریر بن عبدالله به ذی الخلصه و امثال آن بعد از روز حنین روی داده است.
و جریر حدوداً یک سال قبل از وفات پیغمبر ص ایمان آورد و چنانچه بسیاری از غزوه‌ها و سریه‌ها بعد از نزول این آیه به وقوع پیوسته، نمی‌توان گفت: آیه‌ای که خبر از گذشته می‌دهد، غزوه‌ها و سریه‌های آتی را نیز شامل می‌شود.
وجه سوم: خداوند در جمیع غزوات مسلمانان را یاری نکرد. مؤمنان در روز احد شکست خوردند و آن روز به روز، بلا و آزمایش تبدیل شد و همچنین مؤمنان در سریه مؤته و سریه‌های دیگری غالب نشدند. به فرض که کل غزوات و سرایا هشتاد و سه تا هم باشد، مؤمنان در همه آنها مورد نصرت قرار نگرفتند که مجموع موارد نصرت الهی، هشتاد و سه تا گردد.
وجه چهارم: به فرض که مراد از کثیر در آیه هشتاد و سه مورد باشد. باز اقتضای این را ندارد که مراد از کثیر این عدد مشخص باشد، زیرا لفظ «کثیر» لفظی عام بوده و شامل هزار، دو هزار و هزاران نیز می‌گردد. در صورتی که لفظی مقادیر متفاوتی را معنی بدهد، اختصاص آن لفظ به یکی از آنها تحکّم نابجا می‌باشد. 
وجه پنجم: خداوند می‌فرماید: (مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا کَثِيرَةً﴾. (البقره: 245).
«كيست كه به خدا «قرض الحسنه‏اى‏» دهد، (و از اموالى كه خدا به او بخشيده، انفاق كند،) تا آن را براى او، چندين برابر كند».
خداوند به نص قرآن حسنات را به هفتصد برابر افزایش می‌دهد و در روایات آمده که به دو میلیون حسنه هم افزایش می‌دهد. و از همین تعداد در آیه فوق به کثیر تعبیر شده است.
و نیز خداوند می‌فرماید: ﴿کَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ﴾. (البقره: 249).
«چه بسيار گروه‏هاى كوچكى كه به فرمان خدا، بر گروه‏هاى عظيمى پيروز شدند!» و خداوند، با صابران و استقامت‏كنندگان) است».
و کثرت در این آیه می‌تواند مقادیر متفاوتی را شامل شود زیرا گروههایی که کثیرالعدد شمرده می‌شوند، تعدادشان در عدد معینی محصور نیست. می‌شود گفت: گروه قلیل هزار نفرند و گروه کثیر سه هزار نفر که به نسبت گروه اولی کثیر نامیده می‌شوند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:64.txt">فصل (21) دربارۀ سیرت محمد بن حسن المنتطر </a><a class="text" href="w:text:65.txt">فصل (22) دربارۀ بطلان استناد رافضی به حدیث مهدی</a><a class="text" href="w:text:66.txt">فصل (23) دربارۀ احوال امامان در طاعت و معصیت </a><a class="text" href="w:text:67.txt">فصل (24)  دربارۀ متهم کردن علمای اهل سنت به رافضی بودن</a><a class="text" href="w:text:68.txt">فصل (25)  دربارۀ ادعای رافضی مبنى بر اینکه علمای اهل سنت رفض را در باطن پذيرفته‌اند</a><a class="text" href="w:text:69.txt">فصل (26) دربارۀ ادعای رافضی بر اینکه علمای اهل سنت به ناحق تعصب می‌ورزند و رد بر آن</a><a class="text" href="w:text:70.txt">فصل (27)  دربارۀ ذكر اسماي خلفاي راشدين در خطبه </a><a class="text" href="w:text:71.txt">فصل (28)  دربارۀ مسح دو پا در وضوء</a><a class="text" href="w:text:72.txt">فصل (29)  دربارۀ دو متعه</a><a class="text" href="w:text:73.txt">فصل (30)  دربارۀ منع کردن ابوبکر (رض) فاطمه (رض) را از ارث</a></body></html>مؤلف رافضی می‌گوید: «و فرزندش مهدی محمد (ع)».
ابن جوزی با اسناد خودش از ابن عمر روایت می‌کند که پیغمبر ص فرمودند: «يخرج في آخر الزمان رجل من ولدي، اسمه كاسمي وكنيته كنيتي، يملأ الأرض عدلاً، كما ملئت جوراً، فذلك هو المهدي».
یعنی: در آخر زمان مردی از فرزندان [نسل] من خروج خواهد کرد که اسمش مثل اسم من و کینه‌اش، کینه من است. زمین را از عدل و داد پر می‌کند، همچنانکه از ظلم و جور پر شده است، آن مرد مهدی است».
در جواب باید گفت: محمد بن جریر طبری و عبدالباقی بن قانع و علمای آگاه به انساب و تاریخ گفته‌اند: حسن بن علی عسکری نسل و ذریه‌ای نداشته است. و امامیه که گمان می‌کنند او پسری داشته، ادعا می‌کنند که آن پسر در حالی که خردسال بود در سامرا وارد سرداب شد. بعضی می‌گویند: در دو سالگی داخل سرداب شد. بعضی گویند: در سه سالگی. و بعضی گویند: در پنج سالگی.
به فرض که چنین امامی وجود می‌داشت. به نص قرآن و سنت و اجماع می‌بایست نزد کسی باشد که حضانت جسمی او را به عهده بگیرد: مثل مادرش یا مادر بزرگش و یا امثال آنها. و می‌بایست اموالش نزد کسی باشد که آن اموال را برایش نگهدارد، یا کسی که وصی پدر باشد، و یا غیروصی – اگر وصی نداشته – مثل یکی از نزدیکان و یا نایب سلطان. زیرا چنین شخصی یتیم شمرده می‌شود و خداوند می‌فرماید: ﴿وَابْتَلُواْ الْيَتَامَى حَتَّىَ إِذَا بَلَغُواْ النِّکَاحَ فَإِنْ آنَسْتُم مِّنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُواْ إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَأْکُلُوهَا إِسْرَافًا وَبِدَارًا أَن يَکْبَرُواْ ﴾. (النساء: 6).
«و يتيمان را چون به حد بلوغ برسند، بيازماييد! اگر در آنها رشد (كافى) يافتيد، اموالشان را به آنها بدهيد! و پيش از آنكه بزرگ شوند، اموالشان را از روى اسراف نخوريد».
جایز نیست که اموال چنین شخصی – یتیم – را قبل از سن بلوغ و احساس رشد او، به او بازگرداند، همچنانکه خداوند در کتابش بیان فرموده است. چگونه جایز است کسی که خودش برای جسم و بدن و اموال و دارایی‌اش به سرپرست نیاز دارد، امام معصوم جمیع مسلمانان گردد، و کسی جز با ایمان به او مؤمن شمرده نشود؟
علاوه بر این به اتفاق همه آنها – چه امام وجود داشته باشد و چه نباشد – نه در دین و نه در دنیا سودی به آنها نمی‌رساند، و هیچ چیزی را به کسی نمی‌آموزد، و هیچ صفتی از صفاتش، نه خوب و نه بد، شناخته نشده است. بنابراین هیچ یک از مقاصد و مصالح خاص و عام امامت از طریق او حاصل نمی‌گردد. و بلکه به فرض وجود چنین موجودی باید گفت: وجودش شر محض بوده و متضمن هیچ منفعتی برای مردم روی زمین نیست. زیرا مؤمنان به او، نه از او نفعی می‌برند و نه لطف و یا مصلحتی توسط او برایشان محقق می‌شود، و تکذیب کنندگان او نیز به تصور روافض به خاطر تکذیب او عذاب می‌شوند. بنابراین او شر محض بوده که هیچ خیر و منفعتی را به همراه ندارد، و خلق چنین موجو