دیگری در مقابل آن قرار دارد و آن ادعای یهود در مورد عیسی، و ادعای خوارج در مورد علی است: خوارج علی(رض) را تکفیر می‌کنند. حال اگر جایز باشد که گفته شود: به خاطر قوت و قدرت شبهه موجود در مورد او ادعای الوهیت شده، جایز است که گفته شود: ادعای کفر او نیز به خاطر قوت و قدرت شبهه بوده است و مثلاً گفته شود: گناهانی از او دیده شده که خوارج را بر آن داشته او را تکفیر کنند.
خوارج از کسانی که در مورد او ادعای الوهیت کرده‌اند، بیشتر، عاقل‌تر و دیندارترند، پس اگر احتجاج روافض صحیح باشد و این ادعا منقبتی برای علی(رض) شمرده شود، ادعای کینه‌توزان و خوارج نقصی بزرگتر شمرده می‌شود. به علاوه خوارج کجا و روافض غلوکننده کجا؟! 
خوارج بیش از هر کسی به نماز، روزه و قرائت قرآن مشغول بودند و دارای لشکرها و ارتش‌هایی بوده‌اند و در باطن و ظاهر دین اسلام را پذیرفته بودند، ولی این غلوکنندگانی که ادعای الوهیت می‌کنند، یا جاهل‌ترین مردم‌اند و یا کافرترین مردم. غلوکنندگان به اجماع علماء کافرند، ولی خوارج را تنها کسانی تکفیر می‌کنند که امامیه را تکفیر می‌کنند، زیرا آنها از امامیه بهترند، و علی(رض) آنها را تکفیر نمی‌کرد و دستور نداد کسی از آنها را – که کشتن او میسر بود – بکشند، چنانکه به سوزاندن غلوکنندگان امر نمود، و بلکه علی(رض) با خوارج جنگ نکرد مگر بعد از آنکه عبدالله بن خباب را کشتند و به مردم حمله کردند.
پس به اجماع علی و سایر صحابه و علماء ثابت می‌شود که خوارج از غالیان بهترند. بنابراین چنانچه شیعیان علی برای خود جایز بدانند که ادعای غالیان مبنی بر الوهیت علی را فضیلتی برای علی به حساب بیاورند، شیعیان عثمان نیز می‌توانند ادعای خوارج مبنی بر تکفیر علی را به طریق اولی نقصی بر علیه او به حساب بیاورند. به این ترتیب ثابت می‌شود تنها کسی به چنین دلیلی احتجاج می‌ورزد که جاهل است، زیرا دلیلی علیه خودش خواهد بود، و به همین دلیل مردم نیک می‌دانند که روافض از نواصب جاهل‌تر و دروغگوترند.
و اینکه می‌گوید: دو فرزند علی – حسن و حسین – دو نوه پیغمبر ص، سروران جوانان بهشت، به نص پیغمبر ص به امامت نصب شده‌اند.
باید گفت: آنچه که بدون تردید از پیغمبر ص ثابت شده است، حدیث صحیحی است که پیغمبر در مورد حسن فرموده: «إن ابني هذا سيد وإن الله سيصلح به بين فئتين عظيمتين من المسلمين»(6) .
یعنی: همانا این پسرم، سید است و خداوند به وسیله او بین دو فرقه عظیم از مسلمانان صلح برقرار می‌کند.
و در حدیث صحیح دیگری روایت شده که پیغمبر ص حسن و اسامه بن زید را بر روی رانش نشانده و فرمود: «اللهم إني أحبهما فأحبهما وأحب من يحبهما»(7) .
یعنی: خداوندا! من این دو را دوست دارم، پس این دو را و کسانی که این دو را دوست دارند، دوست داشته باش.
این حدیث دلالت بر این مطلب نیز دارد که ترک مبارزه توسط حسن بر سر امامت و به قصد اصلاح بین مسلمانان، کاری پسندیده و مورد رضای خدا و پیغمبرش بوده است، و این مصیبت نبوده، و بلکه در نزد خدا و پیغمبر از جنگ داخلی مسلمانان پسندیده‌تر بوده است. به همین دلیل پیغمبر حسن و اسامه بن زید را دوست داشت و برای آنها دعا کرد، چراکه هر دو جنگ و قتال به هنگام فتنه را نمی‌پسندیدند: اسامه نه با علی و نه با معاویه نجنگید، و حسن نیز همیشه به علی(رض) سفارش می‌کرد، قتال را رها کند، و این نقض قول روافض است که می‌گویند: آن صلح مصیبتی بود و باعث ذلت و خوارى شد. آری چنانچه امام معصومی وجود می‌داشت که اطاعتش بر همگان واجب می‌بود و هر کس غیر او را ولی خود می‌گرفت، ولایتش باطل بوده و جایز نمی‌بود در رکاب او به جهاد برود و پشت سر او نماز بخواند، در این صورت آن صلح بزرگترین مصیبتی می‌بود که به سر امت محمد ص می‌آمد و باعث فساد دین محمد می‌شد. با این فرض‌ها چه فضیلتی برای حسن باقی می‌ماند تا به خاطر آن تمجید گردد؟ و غایت این می‌شد که به خاطر ضعفش او را در کناره‌گیری کردن از قتال واجب معذور بداریم، ولی پیغمبر او را به خاطر این صلح، سید و نیکوکار نامیده، و نه عاجز و معذور. به علاوه حسن که از حسین در جهاد ناتوان‌تر نبود و بلکه برای جهاد از حسین تواناتر بود. می‌بینیم که حسین مبارزه کرد تا کشته شد، حال اگر کار حسین کار شایسته‌تر و واجب بوده، کار حسن یا ترک واجب است و یا عجز از انجام واجب، و اگر آنچه حسن انجام داده واجب بوده و کار شایسته‌تری است، پس ترک قتال شایسته‌تر و بهتر است، و کار حسن در نزد خدا و پیغمبرش ص از کار غیر او پسندیده‌تر بوده است. و خداوند درجات مؤمنان پرهیزگار را مراتبی قرار داده است، و همه آنها بهشتی‌اند. خداوند از همه‌شان راضی باد.
به علاوه اگر حسن و حسین به نص پیامبر ص به امامت رسیده‌اند، دیگر چه نیازی به نص علی داشتند، و نیز حسین دیگر چه نیازی به نص حسن داشت. شکی نیست که حسن و حسین دو ریحانه پیغمبر ص در دنیا بوده‌اند، و در حدیث صحیح نقل شده که پیغمبر ص آن دو را به همراه پدر و مادرش زیر کساء جا داده و در حق آنها فرموده: «اللهم هؤلاء أهل بيتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً» و به هنگام مباهله برای آنها دعا کرد و فضایل آنها بسیارست و از بزرگان سادات مؤمنان هستند، ولی اینکه زاهدترین و عالمترین شخص زمان خود باشند، قولی بدون دلیل است. 
و اینکه مؤلف می‌گوید: «حسن و حسین در راه خدا آنگونه که شایسته است، جهاد کردند تا اینکه کشته شدند» این کلام دروغ آشکاری است، زیرا حسن حکومت را رها و آن را تقدیم معاویه کرد در حالی که لشکریان عراق با او بودند ولی هیچ وقت قتال را برای مسلمانان انتخاب نکرد و این حقیقت از سیره‌اش به طور متواتر نقل شده است. در مورد وفاتش نیز گفته شده که مسموم شد، و این برای ایشان شهادت به حساب آمده و کرامتی است، ولی مردن و یا کشته شدن به هنگام نبرد مجاهده نامیده نمی‌شود.
حسین نیز به قصد قتال از مدینه خارج نشد، او گمان کرد مردم از او اطاعت می‌کنند، وقتی روی گردانی آنها را دید خواست یا به سرزمین خودش برگردد و یا به سمت مرز برود و یا نزد یزید برود. ولی ظالمان اجازه هیچ یک از این کارها را به او ندادند و از او خواستند که به عنوان اسیر نزد یزید فرستاده شود. او از این کار امتناع ورزید و مبارزه کرد تا اینکه مظلومانه به شهادت رسید. و حسین(رض) از همان ابتدا به قصد قتال نیامده بود. و اما اینکه می‌گوید: «حسن زیر لباس فاخرش پشم گوسفند می‌پوشید».
باید گفت این عبارت شبیه همان مدحی است که در مورد علی(رض) گفت که ایشان در هر شبانه‌روز هزار رکعت نماز می‌خواند. زیرا این کلامش در مورد حسن نیز متضمن هیچ فضیلتی نیست، و به علاوه دروغی آشکار است. چنانچه پوشیدن پشم گوسفند زیر لباس فضیلت می‌بود، پیغمبر ص آن را برای امتش تشریع می‌نمود؛ یا با گفتارش و یا با کردارش و یا از طریق تأیید کسانی که این کار را کرده‌اند. ولی مادامی که نه پیغمبر ص و نه صحابه ن در عهد او این کار را نکرده‌اند و نه رغبتی به آن د