غیره...، و بعضی اوقات ادّعای تواتر الفاظی می‌نماییم که اهل علم آنرا حفظ و نقل نموده‌‌اند.
جهت نهم: آنچه به صورت متواتر از اهل بیت نقل شده است نصّ مزعوم را تکذیب می‌کند، آنها ادّعا نمی‌کردند که از جانب خداوند نصّی بر آنها وارد شده، بلکه کسی را که چنین می‌گفت: تکذیب می‌کردند، چه رسد به اینکه نصّی را بر دوازده امام دلالت دارد ثابت کرده باشند. امّا حدیثی را که روایت نموده است: از ابن عمر از پیغمبر ص (در آخرالزمان مردی ظاهر می‌شود اسم و کنیه‌اش مثل اسم و کنیه‌ی من است، زمین را از عدالت پر می‌کند همچنانکه از جور و ظلم پر شده است، و آن مهدی است).
جواب: احادیثی که در مورد خروج مهدی مورد استدلال واقع می‌شوند، صحیح هستند، آن حدیث را أبوداود و ترمذی و احمد و غیر از آنها از حدیث ابن مسعود و غیره روایت کرده‌اند: )اگر تنها يك روز از عمر دنیا بماند خداوند آن روز را طولانی می‌کند و به اتمام نمی‌رساند تا مردی از من یا از اهل بیت من خروج می‌کند، اسمش با اسم من یکی است و اسم پدرش اسم پدر من است، زمین را از عدالت و داد پروری پر می‌کند همچنانکه از جور و ظلم پر شده است). ترمذی و ابوداود آن را از روایت امّ سلمه روایت کرده‌اند(1) .
و همچنین در حدیث است: (مهدی از اهل بیت من و از اولاد فاطمه است)، ابوداود از طریق ابوسعید آن را روایت کرده، و در همین حدیث هست(که هفت سال بر زمین مالک می‌شود). و از علی(رض) روایت نموده - که علی به حسن نگاه کرد و گفت: (این پسر من بزرگ [سیّد] است مانند آنچه که رسول اللّه ص او را نامگذاری نموده، و از صلب او مردی خروج خواهد نمود با اسم پیغمبرتان در اخلاق و ظاهر به ایشان شباهت دارند زمین را از عدالت پر خواهد نمود)(2) .
فرق مختلفی در این احادیث به اشتباه رفته‌اند، فرقه‌ای این احادیث را انکار نموده و به حدیث ابن ماجه که از پیغمبر ص می‌فرماید: (مهدی وجود ندارد مگر عیسی پسر مریم(3) ) استدلال کرده‌اند امّا این حدیث ضعیف است، محمّد بن ولید بغدادی و غیر او بر این حدیث اعتماد کرده‌اند در حالیکه چیزی نیست که بر آن اعتماد شود، ابن ماجه از یونس از شافعی، و شافعی از مردی یمنی روایت نموده که آن را محمّد بن خاله جَنَدیّ می‌گویند، در حالیکه محمّد بن خاله جنّدیّ حجّت نیست و این در سند شافعی وجود ندارد، و گفته شده شافعی از جَنَدی نشنیده و یونس از شافعی نشنیده. 
دوّم: دوازده امامیه‌ای که ادّعا می‌کنند این مهدی ایشان است، مهدی آنها اسمش محمّد بن حسن است و مهدی موصوفی که پیغمبر ص آنرا وصف نموده اسمش محمّد بن عبداللّه است.
-------------------------------------------------
1) نگا:سنن أبو داود (4/151-153) ونگاه:ابن ماجه (2/1368) وترمذی (4/505) حدیث (2230).
2) نگا: سنن ابو داود(4/153) 
3) نگا: سنن ابن ماجه (2/1340-1341) رافضی گفته است: (دوّم: ما بیان کردیم که وجود امام معصوم در هر زمانی واجب است، و اجماع بر این است که غیر از اینها معصومی وجود ندارد). 
جواب از چند جهت: اوّل غیر ممکن بودن مقدّمة اوّل همچنانکه گذشت. 
دوّم: فرقه‌هایی از خودشان مقدّمة دوّم را منع کرده‌اند.
سوّم: زمانی که چنین معصومی را در آن ادّعا می‌کنند چهارصد و پنجاه سال است، چون به خیال آنها در سال (260هـ) به داخل زیرزمینی (سرداب) رفته، نزد بعضی از آنها پنج سال و نزد بعضی دیگر کمتر از پنج سال داشته است، تا بحال کمترین اثری از ایشان ظاهر نشده، از اثراتی که حکام و قضات و علماء دارند، چه رسد به اثری که امامی معصوم داشته باشد، چنین وجودی چه منفعتی دارد اگر موجود است؟ پس اگر نمی‌بود چه می‌شد؟! رافضی گفته است: (سوّم: فضائلی که شامل هر یک از آنها (أئمه دوازده‌گانه) می‌شود موجب امامتشان است).
جواب از چند جهت: اوّل: نهایت این فضایل این است که صاحبش اهلیّت امامت را داشته باشد، امّا به محض وجود اهلیّت امام نمی‌شود، همچنانکه اهلیّت مردی برای قضاوت موجب قاضی بودن آن نمی‌گردد.
دوّم: اهلیّت امامت برای کسانی دیگر از اهل قریش نیز ثابت بوده، همچنانکه برای آنها ثابت بوده است، و آنها نیز اهلیّت داشتند که متولی امامت گردند امّا اهلیت موجب اختصاص امامت به آنها نشده، و امام نشده‌اند.
سوّم: دوازدهم آنها نزد جمهور عقلاءِ موجود نیست، پس امامتش ممنوع می‌باشد. 
چهارم: عسکریها و امثالشان از طبقه آنها بروز دینی و یا علمی نداشته چنانکه علی بن حسین، و ابوجعفر و جعفر بن محمّد داشته‌اند. رافضی گفته است: (فصل پنجم: کسانیکه بر ایشان(1)  پیشی گرفتند امام نبودند، و چندین جهت بر آن دلالت می‌کنند).
گفتم: جواب: اگر منظورش از عدم امامت آنها اینست که متولی امور مسلمین نشده‌اند، و مسلمانان با آنها بیعت ننموده‌اند، و قدرتی نداشته‌اند که حدود را اجرا و حقوق را رعایت کنند، و با دشمن بجنگند، و نماز جمعه‌ها و عیدها را برای مردم بخوانند و غیره از چيزهايى که داخل شؤون امامت است، این بهتانی بس بزرگ و عناد است، چون اینها چيزهايى هستند که به تواتر معلوم شده‌اند، رافضیها و غیر آنها این را می‌دانند، اگر آنها متولی امامت نمی‌شدند رافضیها از آنها عیبجویی نمی‌کردند. امّا آنها امامت را ثابت و نفی می‌کنند: بدون اینکه تفاوت را بیان کنند که آیا منظور نفس امامت و انجام وظایف آن و یا نفس استحقاق تولّی امامت است؟ امامت را به معنی دوّم می‌گویند و خیال می‌کنند که شامل هر دو نوع آن می‌شود، و اگر از ادّعایشان عدم صلاحیّت امامت را بر آنها اراده کنند، و اینکه علی صلاحیّت داشته امّا آنها نداشته‌اند، و یا علی از آنها شایسته‌تر بوده این دروغ است، و اینست مورد نزاع. و ما ابتدا جوابی کلّی و عمومی سپس مفصلاً آن را جواب می‌دهیم. 
امّا جواب عمومی و کلّی، می‌گویم: ما یقیناً و قطعاً می‌دانیم که صلاحیّت امامت را داشته‌اند، و در این مورد تنها دو نفر از فرقه‌های مختلف مسلمانان نزاعی ندارند به جز رافضی، حتّی أئمه و جمهور امّت اسلامی می‌گویند: ما می‌دانیم که آنها برای امامت بر حقّ‌تر بوده‌اند، بلکه آنها افضل امت بوده‌اند.
و آنچه را ما می‌دانیم قاطعانه و بدون تردید می‌گوییم، و ممکن نیست که هیچ دلیل قطعی و یا ظنّی با آن در تعارض باشد.
امّا دلیل قطعی: استدلالات قطعی موجب و مقتضاهایشان نقض نمی‌شود.
و امّا دلیل ظنی: چون استدلال ظنی نمی‌تواند معارض دلیل قطعی باشد.
خلاصه: تمام آنچه را که عيب می‌دانند از دو امر خارج نیست: یا نقلی است که ما آن را صحیح نمی‌دانیم، و یا آن را دالّ بر بطلان امامتی که گمان می‌برند نمی‌دانیم، و هیچکدام از این دو مقدمه معلوم نیستند، پس صلاحیت تعارض با آنچه را که قطعاً معلوم گردیده ندارند.
و هر گاه دلیل قطعی بر ثبوت امامت آنها اقامه شد، بر ما لازم نیست که شبه‌های آنها را مفصّلاً جواب بدهیم، همچنانکه آنچه را که قطعاً دانسته‌ایم و با شبهاتی مانند شبهات سوفسطائیه در تعارض باشد لازم نیست جواب دهیم.
و بر هیچ کس لازم نیست آنچه را یقیناً دانسته بخاطر شبهاتی مظنون دفع کند، حال تفاوت ندارد ناظ