ِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِـلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْـهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ المُؤْمِنِينَ ووَلاهُ اللهُ مَا تَوَلَّى)). (يعني كساني كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كردند، به همان طريق با من بيعت كرده عهد و پيمان بستند، پس آنرا كه حاضر بوده نمي‌رسد كه اختيار كند، و آنرا كه حاضر نبوده، نمي‌رسد كه نپذيرد، و مشورت حق مهاجرين و انصار است، و چون ايشان گرد آمده مردي را خليفه و پيشوا ناميده رضا و خشنودي خدا در اين كاراست، واگر كسي بسبب جوئي يا بر أثر بدعتي از فرمان ايشان سرپيچيد، او را به اطاعت وادار نمايند، و اگر فرمان آنها را نپذيرفت با او مي‌جنگند، بجهت اينكه غير راه مؤمنين را پيروي نموده‌است، و خداوند او را واگذارد به آنچه كه به آن رو آورده است)).

اين نامه‌اي است كه ارزش زياد دارد، چون خطبه نيست كه سامع كم و زياد كرده و به دست ديگران نوشته شده باشد يا حديث نيست كه چند راوي را گذرانده باشد، بلكه نامه‌اي است كه مستقيم بدست آمده. 

چنانكه عرض شد، روايات در اين مورد زياد است كه ما چندي از آن را عرض نموديم. 

ديگر اينكه اگر روايات هم وجود نداشت، اينكه در تاريخ است كه حضرت علي دخترش را به عمر داد، خود دليل بر اين است كه عمر، مردي مؤمن بوده، و حضرت علي او را دوست مي‌داشته، اين مطلب را شيعه نيز قبول دارد كه علي دخترش ام كلثوم را به عمر داد، آنهم در وقتي كه عمر خليفة مسلمين بود، اگر واقعا حضرت علي از طرف خدا انتخاب شده بود و جانشين پيغمبر بود و عمر حق او را غصب كرده بود، عمر كسي مي‌شد كه آشكارا خلاف دستور خدا رفتار مي‌كرد، و علي به حكم دين حق نداشت كه دخترش را به كسي بدهد كه آشكارا حقي را زيرپا گذاشته‌است.

حضرت علي كه اين قدر انسان حقگو بوده و حاضر نبود با معاويه صلح كند و او را به سمت شام گمارد، چطور حاضر مي‌شد كه عمر را به سمت خليفة تمام مسلمانان قرار دهد، و تازه دختر خود را نيز به او دهد؟

پس جز اين نبوده كه علي با عمر دوست بوده و عمر مؤمن مي‌بوده و حق علي را غصب نكرده، و اين هم كه مي‌گويند علي خليفة بعد از پيغمبر بوده، روايات دروغي است كه درست كرده‌اند، تا اختلاف بوجود آورند، و يهوديان نيز در اين امر كوتاهي نكرده‌اند. تاريخ نشان مي‌دهد كه عبد الله بن سباي يهودي در بارة علي روايات زيادي جعل كرده و گروه سبئيه از او بوجود آمدند. 

ديگر اينكه راويان احاديث تفرقه انگيز در اين باره تماما يا غالي‌اند يا كذاب.

مطلب ديگر اينست كه مي‌دانيم حضرت علي، وقتي فاطمه را داشت زني ديگر نگرفت، وبعد از مرگ او زن گرفت، پس چندي از فرزندانش در زمان ابو بكر و عمر و عثمان به دنيا آمدند. از فرزندان او كه در زمان خلافت 3 خليفه به دنيا آمدند بعضي بنامهاي ابو بكر بن علي، عمر بن علي، و عثمان بن علي هستند. مثلا در كتاب منتهي الآمال شيخ عباس قمي كه شيعة اماميه‌است، مي‌خوانيم: ابو بكر بن علي عليه السلام مادرش ليلي، بنت مسعود بن خالد است، و نيز: از پسران امير المؤمنين عليه السلام پنج آوردند، امام حسن و امام حسين و محمد بن الحنفيه و عباس و عمر اكبر، و نيز در همان كتاب از عثمان بن علي ذكري به ميان آورده‌است.

واقعاً عجيب مي‌نمايد كه، ابو بكر، عمر و عثمان خلاف راه خدا بروند، حق علي را غصب كنند، بعد، علي، نام آنها را روي فرزندانش بگذارد، آيا اسم قحطي بود؟! آيا شيعيان حاضرند اسم يزيد روي فرزندانشان بگذراند؟ چطور علي نام سه تن از فرزندانش را ابو بكر و عمر وعثمان گذاشته؟ آيا جز اين است كه او علاقه به سه خليفه داشته و احتمال مي‌داده در آينده مردم روايات دروغ بسازند و تفرقه ايجاد كنند و براي رفع تفرقه اين كار را كرده است؟! تا دوستي خود را با آن خلفاء ثابت كند، و نظرش در بارة آنان نظر خوبي بوده‌است. چنانكه دانشمند شيعي سيد بن طاووس در كتاب (كشف المحجه) آورده و محمد بن يعقوب كليني در كتاب ((الرسائل)) نگاشته، علي عليه السلام ضمن نامة خود دربارة رفتار ابو بكر چنين فرموده است: ((.. فوليَ أبو بكر فقارب واقتصد..)) (يعني: ابو بكر ولايت را با صدق نيت بدست گرفت و به راه اعتدال رفت))، و دربارة عمر بن الخطاب چنين فرموده است: ((وكان عمر مرضي السيرة من الناس عند الناس..)) (يعني: رفتار عمر از ميان اشخاص در نظر عموم مردم پسنديده و موجب رضايت بود)). در اين مورد دلايل زياد است كه ما براي اختصار از ذكر آنها خودداري مي‌كنيم و همان طور كه در مقدمه عرض شد به روايات مورد استشهاد شيعه در مورد امام زمان مي‌پردازيم.

روايت ديگري كه شيعه در مورد امام زمان به آن استناد مي‌كند: از رسول خدا (ص) روايت شده كه: ((مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة)) (يعني: هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليّت مُرده‌است).

أما جواب: معلوم نيست تا چه حد اين روايت صحيح باشد، ولي در هر صورت معلوم است، مقصود از امام زمان در اين روايت، امام و پيشوائي است كه در هر زماني، قدرت را در دست دارد كه خواه اين امام مؤمن باشد يا فاجر، اگر مؤمن باشد لازم است انسان در امور سياسي نقش داشته باشد و او را تقويت كند، و اگر فاجر باشد لازم است كه مسلمان از او پيروي نكند. پس مقصود از اين روايت اين است كه مسلمان بايد از اوضاع كشورش با خبر باشد، و رواياتي ديگر نيز مؤيد گفتة ما است.

در مستدرك الوسائل جلد سوم از اختصاص شيخ مفيد از عمر بن يزيد از حضرت امام موسي كاظم آورده: ((مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً إِمَامٍ حَيٍّ يَعْرِفُهُ. قُلْتُ: لَمْ أَسْمَعْ أَبَاكَ يَذْكُرُ هَذَا يَعْنِي إِمَاماً حَيّاً! فَقَالَ (ع): قَدْ وَاللهِ قَالَ ذَلِكَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ وَ قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم: مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ لَهُ إِمَامٌ يَسْمَعُ لَهُ وَ يُطِيعُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً)). عمر بن يزيد مي‌گويد از حضرت موسي بن جعفر شنيدم كه مي‌فرمايد: كسيكه بدون امام بميرد بمردن جاهليت مرده‌است، امام زنده‌اي كه او را بشناسد، عرض كردم از پدر بزرگوارت اين قيد را كه امام بايد زنده باشد نشنيدم: حضرت فرمود: بخدا سوگند پيغمبر خدا چنين فرمود، آنگاه حضرت فرمود رسول خدا (ص) فرموده است: هر كس بميرد و پيشوائي نداشته باشد كه از او بشنود و اطاعت كند بمردن جاهليت مرده‌است (كلمة امام زنده كه از او بشنود و اطاعت كند قابل دقت است، ومعلوم مي‌شود، مقصود امامي است كه بايد مردم او را ببينند و سخنان او را بشنوند، نه امام زمان ساختگي و غايب شيعه). و بعضي گفته‌اند مقصود از شناختن امام، شناخت و آگاهي به آيات قرآن است يعني، مقصود از امام قرآن است، زيرا يكي از مصاديق امام، كتب آسماني و قرآن است، و خود پيغمبر و ائمه نيز امامشان قرآن و تاب