ن پاسخ منفي به اين سؤال به معناي پس گرفتن ادعاهاي خودش در زمان حيات است. او مجبور است حجتي را نشان دهد. اگر بگويد حجتِ ما، قرآن و سنت پيامبر (ص) و احاديث امامان معصوم است، به او خواهيم گفت كه اگر قرآن، سنت پيامبر (ص) واحاديث امامان، براي رفع اختلاف كافي است پس چرا عالمان شيعه كه همگي شاخة يك تنه و عضو يك درختند (يعني مرجع همة آنها همين متون است) اين همه با هم اختلاف دارند وهركدام مسيري را انتخاب نموده‌اند كه بر خلاف مسير ديگري است؟ اگر استدلال شما در هزار و دويست سال پيش درست بود، پس چرا خداوند به فكر دوران ما نبوده‌است؟
همين هشام بن حكم در مناظرة ديگري با پيشواي معتزله در بصره (عمرو بن عبيد) براي اثبات ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر (ص) به نحو ديگري استدلال مي‌كند اما اين بار آن هم ضعيف‌تر:
«هشام: آيا چشم داري؟
عمرو: بلي 
هشام: با آن چه ميكني؟
عمرو: با آن رنگ‌ها را مي‌بينم.
هشام: گوش داري؟
عمرو: بلي
هشام: با آن چه ميكني؟
عمرو: با آن صدا‌ها را مي‌شنوم؟
هشام: بيني داري؟
عمرو: آري
هشام: با آن چه مي‌كني؟
عمرو: بو‌ها را استشمام مي‌كنم.
وي سپس از وجود ديگر حواس مانند ذائقه و لامسه و اعضايي مانند دست وپا و نقش آنها در وجود اسنان مي‌پرسد و از عمرو بن عبيد پاسخهاي صحيح مي‌شنود. سپس مناظره چنين ادامه مي‌يابد:
هشام: عقل هم داري؟
عمرو: آري دارم.
هشام: نقش عقل در انسان چيست؟
عمرو: هرگاه يكي از حواس، در ادراك خود خطا كند يا ترديد نمايد، به عقل رجوع مي‌كند و ترديد او را از بين مي‌برد.
هشام: خداوندي كه براي رفع ترديد حواس و اعضاي من چنين پناهگاهي آفريده‌است، آيا ممكن است جامعة انساني را به حال خود واگذارد؟ و پيشوايي [معصوم] براي آن تعيين نكند كه شك وترديد و حيرت و خطاي آنها را بر طرف نمايد؟»(21).
در اين استدلال جايگاه عقل در بدن انسان چنين مفروض شده‌است كه هرگاه يكي از حواس، در ادراك خود خطا يا ترديد كند، به عقل رجوع نموده و عقل هم ترديد او را از بين مي‌برد. اما اگر واقعاً اينطور باشد بايد بگوييم كه عقل به دليل خطاهايي كه خودش دارد، نمي‌تواند اين نقش را معصومانه بازي كند و ما به وضوح مي‌بينيم كه گاهي حواس ما خطا مي‌كنند. پس خداوند در بدن ما مرجع معصومي براي حواس پنجگانه قرار نداده‌است و نميتوان گفت خداوندي كه در بدن ما عقل را براي رفع ترديد حواس قرار داده‌است، امكان ندارد كه بعد از پيامبر (ص)، براي جامعة اسلامي امامان معصومي نصب نكند. چون قياس مع الفارق مي‌شود.از اين كه بگذريم رابطة عقل و حواس رابطه‌اي تكويني و غير ارادي و ارگانيك است. لامسة انسان موجودي با اراده نيست كه وقتي با يك شيئي گرم روبرو مي‌شود، به عقل رجوع كند و در محضر ش زانو بزند و از او بپرسد كه حضرت آقاي عقل آيا اين شيئي كه من با آن مواجه شدم، واقعاً گرم است يا اينكه من خيال مي‌كنم گرم است؟ وبعد هم عقل به او پاسخ حقيقي را بدهد و لامسه نيز با تشكر فراوان از اينكه ترديدش بر طرف شده‌است، تا ديدار بعدي، از محضر عقل اجازه مرخصي بگيرد!
اما انسانها عقل و اراده دارند. پس قياس انسانها در جامعه، به حواس در بدن، قياسي مع الفارق است. حال فرض كنيم كه هيچيك از اشكالات فوق بر اين استدلال وارد نباشد. اما مي‌توان سؤال كرد كه اگر بنا به استدلال مذكور، وجود امام معصوم براي حل اختلافات و رفع ترديدها و... ضرورت دارد، چرا امام دوازدهم غايب شد؟ خداوندي كه براي بدن انسان عقل را قرار داده تا از حواس رفع ترديد كند، چرا جامعة مسلمين را در عصر غيبت به حال خود واگذاشته و مردم را در شك و ترديد و حيرت و خطا رها كرده‌است؟ تعجب ما از اين است‌كه چنين ادلة سست و ضعيفي چگونه از طرف عده‌اي به عنوان «عميق‌ترين بيان در اثبات وجود امام معصوم»(22) مطرح مي‌شود. 
در اين دليل هم مانند تمام ادلة ديگر، فرض بر اين است‌كه خداوند بايد به هر طريقي كه ممكن است جلو خطاي انسانها در فهم دين و همينطور بوجود آمدن اختلافات فكري در بين مردم را بگيرد. در حاليكه اگر خداوند چنين اراده‌اي كرده بود، همه را معصوم مي‌آفريد واصلاً نيازي به پيامبران و كتابهاي آسماني هم وجود نداشت. چرا بايد به خداوندي كه خالق ماست تعيين تكليف كنيم و با اين كار، دانسته يا ندانسته، خود را در دام تناقضهاي بيشمار بيندازيم؟
3- سومين اشکال که بر ادلة عقلي ضرورت امامت (مانند دليل مورد بحث) وارد مي‌شود اين است که اگر اين ادله درست بودند، خداوند مي‌بايستي از زمان اولين پيامبر- يعني حضرت آدم- تا آخرين پيامبر، همواره بعد از هر پيامبر تشريعي، پيامبران تبليغي و يا امامان معصومي نصب مي‌کرد تا حافظ تعاليم آن پيامبر و مفسر کتاب آسماني او باشند. به عبارت ديگر زنجيرة پيامبران و يا امامان معصوم در آن زمان به هيچ وجه قطع نمي‌شد. اما شيعه و سني هر دو مي‌دانند که چنين طرحي اجرا نشد و به عنوان مثال خداوند بعد از حضرت عيسي و تا زمان بعثت پيامبر اسلام – که بيش از 600 سال طول کشيد و در آن ميان، نسلهاي زيادي از انسانها آمدند و رفتند – نه پيامبر تبليغي فرستاد و نه امام معصومي نصب کرد و دين مسيح نيز پس از مدتي تحريف شد. حال آيا ضرورت نداشت که دين حضرت عيسي حداقل تا زمان بعثت پيامبر اسلام (ص) توسط پيامبران تبليغي و يا امامان معصوم، از تحريف و نابوي مصون بماند تا از يک طرف مردمي که در آن دوره زندگي مي‌کردند، از رسيدن به کمال و سعادت محروم نشوند و هم در زمان پيامبر اسلام (ص) مسيحيان به راحتي و با اطمينان خاطر (از اينکه پيامبر قبلي آنها واقعا نويد پيامبر بعدي را داده بود) به دين اسلام مشرف شوند؟ فراموش نکنيم که دليل عقلي تخصيص‌بردار نيست.
ما از عالمان شيعه مي‌خواهيم يک بار ديگر به ادلة ضرورت امامت رجوع کنند و ببينند که آيا مي‌توان اين ادله را فقط و فقط براي بعد از پيامبر اسلام(ص) اقامه کرد؟ آيا حضرت عيسى(ع) توانست تمام حقايق دين و احکام الهي مربوط به آن دوره را براي مردم بگويد؟ آيا بعد از ان حضرت و در زمانهاي آينده امکان نداشت مسائل، مشکلات و موضوعات جديدي پيش بيايد که در زمان او مطرح نبوده و لذا پاسخي هم بدانها داده نشده بود؟ حتي اگر حضرت عيسى(ع) همه چيز را گفته بود و مسائل جديد هم در آينده بوجود نمي‌آمد، حداقل خطر تحريف و نابودي تعاليم آن پيامبر که وجود داشت، پس چرا خداوند براي حفظ انجيل و تعاليم وي پيامبران تبليغي نفرستاد و امامان معصومي نصب نکرد؟
در اينجا خوب است به روايات امامان شيعه در مورد ضرورت وجود پيشوايان معصوم و حجت هاي الهي نيز اشاره کنيم و صحت و سقم اين روايات را با نظر کردن به عالم واقع تعيين کنيم. قبلاً از قول امام صادق آورديم که:
«زمين هيچگاه از حجت خدا خالي نمانده تا حلال و حرام را به مردم ياد دهد و آنان را بسوي راه راست هدايت کند» (اصول کافي، جلد اول)

از امام باقر نيز آورديم که:
«خدا از هنگامي که آدم را قبض روح کرد، هيچگاه زمين را بي امام نگذاشته‌است. امام مردم ر