هيد گفت: از همان روز اول كه رسالت آن حضرت علني شد (يعني حدود بيست سال قبل از واقعة غدير خم). حال سؤال اين است‌كه چرا خداوند از همان روز اول كه اين وظيفه و مأموريت را به عهدة پيامبر(ص) نهاد، او را از شر دشمنان و بدخواهان و يا از بيم كج‌فهميِ مردم ايمن نكرد وبه او اطمينان خاطر نداد؟ آيا اين كار بر خلاف حكمت نيست كه خداوند به پيامبر(ص) فرمان دهد كه علي (ع) را رسماً به عنوان امام و جانشين پس از خود معرفي كند و با آنكه مي‌بيند آن حضرت از بيمي كه دارد، به وظيفة خود (يعني ابلاغ پيام الهي به مردم) عمل نمي‌كند، ساكت بنشيند و بيست سال بعد (يعني در ماه‌هاي آخر عمل پيامبر(ص)) به او بگويد كه ديگر بيش از اين تأخير روا نيست و بايد اين پيام را به گوش مردم برساني؟ ممكن است بگوييد كه شرايط اجازه نمي‌داد كه پيامبر(ص) در سالهاي رسالت خود، علي (ع) را رسماً به امامت نصب كند، و در روز غدير خم شرايط از هر جهت آماده بود. اما اين توجيه به هيچ روي درست نيست. زيرا سؤالات زير را به ذهن بوجود مي‌آورد:

الف. مگر خداوند به اين حقيقت واقف نبود كه در آن سالها، شرايط براي اين كار مناسب نبود، پس چرا اين وظيفه را به عهدة پيامبر (ص) گذاشت؟

ب- روز غدير خم، روزي بود كه پيامبر(ص) به همراه جمعي از ياران خود از حجة‌الوداع باز مي‌گشتند، يعني چند روز بعد از آخرين حجِ آن حضرت. آيا چند روز قبل از غدير خم (يعني مراسم حج كه بيش از صد هزار نفر از سراسر عربستان همراه پيامبر حضور داشتند) شرايط مناسب نبود؟ چرا آية تبليغ در مراسم حجة‌الوداع نازل نشد تا پيامبر(ص) در حضور همة شركت كنندگان در مراسم حج - كه جمعيت انبوهي بودند - امامت و جانشيني علي (ع) پس از خود رسماً اعلام كند؟ آيا در روزهاي حجة‌الوداع شرايط همچنان نامناسب بود؟ اگر به اين سوال پاسخ مثبت دهيد مي‌پرسيم اين شرايط نامناسب كه بيست سال طول كشيد و حتى در روزهاي حجة‌الوداع هم از بين نرفته بود و جلوي پيامبر را مي‌گرفت، چه بود به ناگهان در روز غدير خم از صحنة روزگار محو شد و شرايط مناسب جاي آن را گرفت؟

5- يك بار ديگر نگاهي بياندازيم به مطلبي كه از آقاي مصباح يزدي نقل كرديم. ايشان نيز مانند اكثر عالمان شيعه مدعي هستند كه: 

هنگامي كه آية «يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم...» نازل شد و اطاعتِ كساني را به عنوان «اولي الأمر» بطور مطلق واجب كرد... جابر بن عبد الله انصاري از آن حضرت پرسيد: «أولي الأمر» چه كساني هستند؟ فرمود: هُم خلفايي يا جابر وأئمه المسلمين بعدي، أولهم علي بن أبي طالب...»(7)

در اينجا پاسخ به سوالات زير ضروري مي‌شود:

الف. آيا عالمان شيعه (و از جمله خود ايشان) واقعاً نمي‌دانند كه حديث مذكور به هيچ وجه سند محكم و معتبري ندارد و در سلسلة راويان آن افرادي (مانند «محمد بن همام»، «جعفر بن محمد بن مالك»، «حسين بن محمد بن سماعه» و...) وجود دارند كه نه تنها از نظر عالمان اهل سنت، بلكه حتى از نظر بزرگان شيعه نيز فاسد، فاسق و لذا غير قابل اعتماد هسـتند؟ درسـت است كه عالمان بايد به مردم «آموزش عقايد» بدهند، اما كدام «عقايد»؟ عقايدي كه سـاخته وپرداختة عده‌‍اي حديث سـازِ فاسـد، فاسـق و غير قابل اعتمادند؟

ب- مگر بنا به ادعاي شيعه، پيامبر(ص) علاوه بر ابلاغ آيات الهي به مردم، مأمور شرح و تفسير آن آيات نبودند، و مگر آية «اولي الأمر» سالها (و حداقل ماهها) پيش از واقعة غدير خم نازل نشده بود، پس چرا پيامبر اكرم (ص) اين آيه را فقط براي جابر تفسير كرد؟ آيا اين سؤال كه «اولي الأمر چه كساني هستند؟» فقط براي جابر پيش آمده بود؟ مي‌دانيم كه در زبان عرب «اولي الأمر» به معناي «صاحبان امر حكومت» و يا به عبارتي ديگر «مسئولين حكومتي» است و عموم مردم از اين آيه لزوم اطاعت از حاكمان (براي حفظ نظم و سامان يافتن امور مردم) را فهميدند. حال اگر واقعاً منظور خداوند از «اولي الأمر» افراد خاصي (يعني علي بن ابي طالب و فرزندانش) بود، آيا پيامبر(ص) موظف نبود كه اين مطلب در ملأ عام براي همة مردم بيان كند؟ اگر بگوييد شرايط اين اجازه را به پيامبر(ص) نمي‌داد، مي‌پرسيم چرا خداوند آيه‌اي را نازل كرد كه هم نيازمند تفسير بود وهم شرايط مناسب براي تفسير آن از سوي پيامبر وجود نداشت؟ آيا نزول آيه‌اي كه هم نيازمند تفسير و تعيين مصداق از سوي پيامبر(ص) است و هم پيامبر(ص) (به دليل شرايط خاص) از تفسير آن خوف دارد و تا چند سال ديگر اين خوف ادامه خواهد داشت، بيهوده و حتى نوعي اضلال از طرف خداوند نيست؟

حال بپردازيم به داستان غدير خم. اولين و مهمترين گام براي تحليل علمي و دقيق اين حادثه، اين است‌كه با تحقيق و تفحص وسيع و عميق در لابلاي متون معتبر تاريخي و روائي و با جمع و تفريق اختلافاتي كه در اين متون (در نقل ماجراي غدير خم) وجود دارد، به يك قدر متيقن (يا به عبارت ديگر: قدر مشترك) برسيم كه مورد قبول عالمانِ بزرگ هر دو فرقه (يعني شيعه و سني) باشد. گام بعدي اين است‌كه بدانيم حوادث پيرامون اين ماجرا (يعني علل و عوامل وقوع آن) چه بوده‌است. ما در حد توان خود اين دو گام را و خلاصة واقعه را آنگونه كه در تواريخ معتبر آمده و مورد قبول طرفين دعواست تقديم حضور شما مي‌كنيم:

در سال دهم هجري كه رسول خدا (ص) عازم آخرين سفر حج بود، نامه هايي به رؤساي قبايل عرب و بلاد مسلمين فرستاد و از آنان دعوت كرد كه براي انجام حج در مكه حاضر شوند. از جمله نامه‌اي به علي (ع) - كه در اين هنگام در يمن بسر مي‌بُرد، و اخذ زكات مي‌نمود - نوشت و آن حضرت را به شركت در مراسم حج دعوت كرد. علي (ع) وقتي نامة رسول خدا (ص) را دريافت كرد، با خود انديشيد كه اگر بخواهد اموال بيت المال را با خود حمل كند، نمي‌تواند در موقع مقرر به مكه برسد. ناچار آن اموال را به تعدادي از كساني كه همراه او بودند - مانند بريدة أسلمي و خالد بن ‌وليد - واگذار نمود، كه تحت مراقبت آنان حمل شود و خود با سرعت بيشتر روانة مكه شد تا به موقع در مراسم حج حضور يابد. پس از انجام مراسم حج به سوي كاروان يمن بازگشت. لكن وقتي به قافلة بيت المال رسيد مشاهده نمود كه پاره‌اي از اموال بيت‌المال مورد تصرف و استفادة «خالد بن وليد» و «بُرَيْدِه اسلمي» و ديگران قرار گرفته‌است. از مشاهدة آن وضع غضب بر وي مستولي شد و خاطيان را مورد عتاب و خطاب قرار داده و با آنان به شدت و با قاطعيت برخورد كرد. اين رفتار، كه عين صواب بود بر متخلّفان سخت گران آمد و كينة آن حضرت را در دل گرفتند و آمادة انتقام شدند، و كساني را به خدمت رسول خدا فرستاده و يا خود مستقيماً مراجعه نموده و از خشونت و شدت سختگيري آن جناب شكايت نمودند. رسول خدا پس از استماع شكايت آنان ايشانرا از دشمني علي (ع) منع فرمود و براي آرامش دادن به آنها پاره‌اي از فضائل آن حضرت را بيان كرد. اما «خالد» و «بُرَيْدِه» و ديگران كه قبل از ملاقات رسول خدا تا توانسته بودند از بدگوئي علي (ع) نزد ديگران مضايقه نكرده بودند، و 