کذیب همه‌ی آن پرداختیم، در این مراجعه هم تلاش نموده است. تا از مفهوم نصوص دیگر که وضعیت بهتری از نصوص قبل ندارند به اثبات وصیّت خیالی [خود] بپردازد، که غالب آنها در صفحات قبل با پاسخ بر آنها به طور مفصل ذکر گردید و بعداً هم به آن اشاره خواهد شد ولیکن قبل از آن می‌خواهیم توضیح وی در حاشیه‌ی (2/240-241) بر مراجعه (69) بر قول عائشه را ذکر نمائیم که می‌گوید:
و شیخین بدون اینکه خود متوجه باشند وصیت پیامبر(ص) به علی را در این حدیث روایت نموده‌اند، و کسانی که ذکر کرده‌اند که پیامبر به علی وصیت نموده است بیرون از امت [اسلامی] نبوده‌اند بلکه از صحابه یا تابعینی بوده‌اند که جرأت بر آشکار شدن چیزی داشته‌اند که با میل ام‌المؤمنین [عائشه] سازگار نبوده و با سیاست زمان مخالفت داشته است و لذا عائشه همینکه حدیث [وصیت] را از آنان شنید، سخت برآشفت و به واهی‌ترین پاسخ آنرا رد نمود ... سلامت و عافیت را از این بلاء و ادعاهای بی‌دلیل و خیالی عبدالحسین از خداوند خواهانم و او درخیال و آرزوی خود یادآور مصداق آیه‌ی [كَبَاسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى المَاءِ لِيَبْلُغَ فَاهُ وَمَا هُوَ بِبَالِغِهِ وَمَا دُعَاءُ الكَافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَالٍ] {الرعد:14} و یا همچنانکه خداوند می‌فرماید: [كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآَنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللهُ سَرِيعُ الحِسَابِ[] أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ] {النور:39-40} 
و هم‌چنین سوگند به خدا دلایل و حجتهایش تاریکی‌هاست که برخی بر روی برخی دیگر قرار گرفته‌اند، ولیکن همچنانکه خداوند مقدّر فرموده است: [وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ] و در غیر این صورت چه کسی می‌پذیرد درباره‌ی عائشه بگوید: (لذا چون حدیث را از آنان شنید سخت برآشفت). این ادعا را از کجا آورده است؟ و یا درباره‌ی پاسخ عائشه می‌گوید: واهی‌ترین و سست‌ترین پاسخ‌هاست، و عائشه (رضی الله عنها) خواسته است به کسانی پاسخ گوید که گمان می‌کنند پیامبر در حالت مرگ به علی تکیه نموده بود و به وی وصیت نمود و از جمله هزار باب علم بر روی او گشود که هر باب خود دارای هزار باب [دیگر] است و مسائلی از این قبیل که در فقره‌ی سوم از مراجعه (76) به ذکر آن می‌پردازیم و حافظ ابن حجر در فتح الباری [درباره‌ی نفی وصیت پیامبر هنگام مرگ] از قرطبی نقل می‌نماید که: (شیعه احادیثی وضع نموده‌‌اند که پیامبر(ص) خلافت را برای علی وصیت نموده است و جماعتی از صحابه و تابعین آنرا ردّ نموده‌اند، از جمله آنچه عائشه به آن استدلال نموده است و ذکر خواهد شد، سپس حافظ و دیگران می‌گویند: آنطور معلوم می‌گردد که آنان نزد عائشه ذکر نموده‌اند که پیامبر در حالت مرگ خلافت را برای علی وصیت نموده است، لذا عائشه آنرا انکار و استناد نموده است که او در حالت مرگ با پیامبر بوده است و در حجره او جان تسلیم نموده و وصیتی از او واقع نشده است، می‌گویم: حجت ما در انکار – وصیّت مزعوم – بر دو بخش است.
اول: وصیت مطلق در طول حیات پیامبر – که در صفحات قبل به بیان کذب تمام احادیث ذکر شده در این زمینه پرداختیم.
دوم: وصیت هنگام مرگ و احتضار پیامبر(ص) که آن هم به دلیل عدم ثبوت نصوص در این باره – بلکه موضوع و دروغ بودن آنها – مردود است، وهم‌چنین عائشه با سایر صحابه و تابعین به نفر آن قائل می‌باشند که ابن حجر در فتح الباری (5/455-456) گوشه‌ای از آنرا نقل کرده است و می‌گوید: (احمد و بیهقی از طریق اسود بن قیس از عمرو بن ابوسفیان از علی روایت نموده‌اند که چون روز جمل فرا رسید علی گفت: ای مردم رسول خدا(ص) در این امارت چیزی به ما نسپرده است.
و این سخن از خود علی(رض) برای نفی وصیت هنگام مرگ و یا قبل از آن کافی است، این مسأله بر سخن امام سندی هم منطبق است که عبدالحسین در حاشیه نقل نموده و می‌گوید: (بدون شک این سخن به این معنی نیست که قبل از وفات [پیامبر] وصیت نبوده است و مستلزم این هم نیست که او ناگهانی از دنیا رفته است و امکان وصیت نداشته، زیرا او قبل از بیماری از نزدیک شدن اجل خویش آگاه بوده است و بعد از آن ایامی مریض بود) و عبدالحسین می‌گوید سخن مذکور در نهایت متانت و استحکام است از دو حال خارج نیست یا اینکه او به این سخن راضی است و محتوای آنرا پذیرفته و یا اینکه آنرا نمی‌پذیرد، اگر ناراضی است. پس این حربه‌ی نیرنگ و تضلیل است که ما معمولاً درکتاب وی به این قبیل مسائل [فراوان] برخورد کرده‌ایم، و در صورت رضایت به آن می‌بایست به مدلول خبر عائشه اقرار نماید که گفته است: پیامبر جان به جان آفرین تسلیم نمود و حال در حجره عائشه بود، زیرا سندی خود به سخن عائشه اقرار و بیان نموده است با وجود عدم دلالت بر نفی وصیّت – با رأی و گمان او – صحیح و ثابت است، و این امر کاملاً با اعتقاد شیعه و عبدالحسین مخالف است که در فقره‌ی سوم از مراجعه‌ی (76) به آن تصریح می‌شود.
و اما قول عائشه را ثابت نموده و آنرا می‌پذیریم و دلیلی است که سخن هر آنکه بگوید پیامبر(ص) از دنیا برفت و سرش در آغوش علی بوده و به وی وصیت نموده است باطل و رد می‌نماید، و اما سخن امام سندی – رحمه الله – حجتی بر علیه ما نیست زیرا ما قول کسانی ماند قرطبی، ابن حجر و غیره را ذکر کردیم که از سندی آگاه‌تر و با این نصوص هماهنگ تر بودند.
و قبل از اینکه در این زمینه سخنم را به پایان برسانم لازم است به مطلبی که توجهم را به خود جلب نموده است اشاره نمایم تا بابیان آن حقیقت برملا گردد. و آن هم عبارت است از سخن عبدالحسین که چون قول امام سندی را نقل می‌نماید در آخر کلام سندی عبارت (تا آخر کلام او) به پایان سخن سندی می‌افزاید که این عبارت بیانگر این است که کلام سندی دارای تکمله‌ای است که عبدالحسین آنرا حذف نموده است، و به همان منبع صفحه (240) از جزء ششم از سنن نسائی مراجعه نمودم تتمه‌ی سخن او را دیدم: که گفته بود: آری پیامبر علی را به کتاب و سنت توصیه می‌کرد و وصیت به کتاب و سنت خاص علی نیست بلکه همه‌ی مسلمانان را شامل می‌گردد، و اگر وصیت [پیامبر] به مال و ثروت باشد، پیامبر بعد از او ثروتي [مالی] به جا نگذاشت تا نیاز باشد به آن وصیت نماید، و عبدالحسین به حذف سخن امام سندی پرداخته است زیرا نفی وجود و حدیث خاص علی در آن نهفته بود، و اگر وصیتی از پیامبر به علی هم بوده باشد توصیه به کتاب و سنت است، و چیز دیگری نیست و آن هم شامل همه‌ی مسلمانان است و خاص تنها علی نیست و اگر عبدالحسین اقرار می‌نماید به اینکه کلام امام سندی در نهایت استحکام و متانت است می‌بایست به این مسأله [نفی وصیت] هم اقرار نماید که بااصل