ی در (ج 1/451-455) از احادیث بریده، عمران بن حصین، عمرو بن شانی، وهب بن حمزه، ابو سعید خدری، سعد بن ابی وقاص و یزید بن طلحه بن یزید بن رکانة در این باره بیان کردیم که همگی علی‌رغم میل رافضیان به این مساله تصریح نموده‌اند. 
و چنانچه پیامبر(ص) این مساله را رها می‌نمود و به آن اهتمام نمی‌ورزید در دل آنان این عداوت و نفرت‌انگیزی برای علی علی‌الخصوص بعد از وفات پیامبر(ص) ماندگار می‌شد زیرا بسیاری به علت خویشاوندی علی(رض) با پیامبر و شرم از اودر زمان حیات پیامبر سکوت نموده بودند اما ممکن بود بعد از وفات پیامبر حق او را ضایع سازند، و در مورد همة اهل بیت [هر کدام به نوعی] این مسأله مطرح بود، و پیامبر [با این کار] شدیداً به خلافت ابوبکر صدیق اشاره می‌نماید، و پیامبر خواسته برای امت بیان نماید که خلافت بعد از او آن را در میان اهل بیت قرار نداده است زیرا در غیر آنان مستحق‌تر از اهل بیت هم وجود داشته است و این به معنی کاهش فضیلت اهل بیت و تحقیر آنان نیست، وجوب محبت و دوستی آنان جای خود را دارد و این عمل اقدام سزاوار حکمت سرور حکیمان و خاتم پیامبران است و چنانکه پیامبر(ص) بر خلافت علی بعد از خود و اهل بیت بعد از علی تصریح می‌نمود – هم چنانکه جاهلان تصور می‌نمایند – نیاز به یادآوری فضیلت و وجوب محبتشان و حفظ مقامشان نبود و نزد آگاهان و حکما نص بر خلافت از توصیه و یادآوری بی‌نیاز است، آیا ممکن است پیامبر بفرماید این خلیفة من است سپس به فضیلت و صدق محبتش برای ایمانداران و وجوب محبت آنان بر نهی نفرت از آنان امر و نهی نماید، و مجرد منصوب نمودن وی به عنوان خلیفه برای صحابه و سایر امت ایجاد اطمینان می‌نماید که او برترین امت و محبت و یاری او واجب است. 
سپس چگونه صحابه اینگونه فضایل را از قبیل وجوب محبت و نصرت وی در برابر مؤمنین نقل کرده‌اند و برخی از آن روایت به حد تواتر رسیده‌اند و سپس تصریح پیامبر به خلافت علی را کتمان می‌نمایند؟ آیا نمی‌توانستند به جای کتمان نص خلافت این احادیث را کتمان نمایند؟ اگر گفته شود همچنانکه عبدالحسین در این مراجعه گفته است که رافضیان این نصوص را به عنوان تصریح در خلافت قرار می‌دهند. 
[در پاسخ] خواهیم گفت با توجه به مفهوم و معانی با واضح‌ترین حجت‌ها برای این نصوص بیان نمودیم این نصوص آنان را در نیل به اهدافشان یاری نمی‌نمایند و چگونه پیامبر(ص) می‌خواهد پسر عموی خود را بعد از خود به عنوان خلیفه منصوب نماید و به آن تصریح نمی‌نماید؟ بلکه الفاظ روایات ذکر می‌نماید که محتمل غیر او بلکه احتمال آن در دیگری قوی‌تر است؟ آیا معنی این سخن که این حقه باز می‌گوید به این معنی نیست که پیامبر نخواسته آشکارا آن را برای مردم بیان نماید بلکه خواسته است تا مردم را در الفاظ [مبهم] سرگردان سازد. و یا اینکه پیامبر نتوانسته است مانند پیشوایان رافضیان به بیان این مطلب بپردازد، و پیامبر(ص) از این هزل‌گویی و بلکه کفرورزی آشکار عبدالحسین و یاران او مبرا و به دور است. 
سپس می‌گوئیم پیامبر(ص) چون در غدیر خم برای مردم خطبه خواند کسانی که در حجه الوداع با وی بودند حضور نداشتند. 
زیرا مردم مکه و اطراف آن قطعا با وی بیرون نرفته بودند و او می‌خواست به مدینه برگردد، و جز دیوانگان کسی چنین حرفی نمی‌زند، و پیامبر(ص) برای فریضه‌ی حج آمده بودند، و مردم در مکه با وی اجتماع نموده بودند؛ سپس چون به میان خانواده و قوم خود در مدینه برگشت صحیح نیست که بگوئیم مردم مکه هم با او برگشتند، و در غدیر خم غیر از کسانی از مردم مدینه که با پیامبر بیرون رفته بودند کسی دیگر حضور نداشت و سایرین هر کدام به خانواده و دیار خویش برگشته بودند و کسی نمی‌تواند اثبات نماید که چون پیامبر در غدیر خم خطبه ایراد نمود غیر از مردم مدینه با وی بوده‌اند. پس با این وجود سخن عبدالحسین از اساس می‌ریزد زیرا چنانچه این امر از اهمیت بسیار بالایی [و مربوط به تمام مسلمانان] می‌بود؛ پیامبر در عرفه و در حجه الوداع خطبة غدیر را ایراد می‌فرمود، و ما بطلان این مسأله را در صفحه (23-24) اثبات نمودیم. 
و تنها مسأله‌ای که قابل ذکر است سخن پیامبر – اگر روایت صحیح باشد و حال چنین نیست - در جمع کسانی است که در غدیر خم با وی بوده‌اند که منتظر ماندند تا کسانی که در عقب و آخر کاروان بودند به آنان بپیوندند و آنانی که هم پیش رفته بودند بر گردند و سپس آنان را مورد خطاب قرار داد، و این [شیوه] خاص غدیر خم نبوده بلکه در صحیح بخاری (2/14) ثبت گردیده است که پیامبر(ص) روزی بر منبر بالا رفت - و آن آخرین نشستی بود که با صحابه داشت، - و مردم را فراخواند تا نزد وی جمع یابند و فرمود: ای مردم به من بنگرید: (و مردم به وی روی نمودند) و فرمود: اما بعد؛ این جماعت و قبیله از انصار کاهش می‌یابند و جمعیت مردم افزایش مي یابد و هر کس از امت محمد(ص) مسئولیتی را پذیرفت و توانست با این منصب به کسی سود یا ضرر برساند از نیکوکاران آنان سخن‌پذیر باش و نسبت به بدکاران‌شان گذشت و چشم‌پوشی نمائید) با این وجود معلوم گردید که این جمع به غدیر خم اختصاص ندارد. 
و عبدالحسین می‌گوید: (سپس پیامبر در آن مکانی که از او جدا می‌شدند از جانب خدا آنان را مورد خطاب قرار داد) و این دروغ است بنابر روایت موضوعی که در نزول آیه: [يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ] {المائدة:67} جعل نموده است که در (ج 1/156-159) به تبیین آن پرداختیم و اين از نمونه‌های تکراری و بی‌فایده است كه هيچ اساسی ندارد و عبدالحسین همواره در این مراجعات به ذکر آنها می‌پردازد. 
و باز عبدالحسین می‌گوید: (عامل فراخوانی و اعلام به آنان در آغاز خطابه‌اش چه بود)؟ گفتیم که عامل آن بیم نادیده گرفتن حق علی و اهل بیت(رض) بعد از پیامبر بوده و حال او خلافت را بعد از خود به آنان نسپرده است، [بلکه امور خلافت و  تعيين امام از جمله اموری است که بعد از مرگ رسول خدا می‌بایست به اهل حل و عقد (اولوالامر) سپرده شود / م)]. 
و می‌گوید: چه اموری است که در تبلیغ و ابلاغ پیامبر(ص) مورد سؤال و بازخواست قرار می‌گیرد؟ و امت نیز از اطاعت آن مورد سؤال قرار می‌گیرند؟ در این سخن تناقضی است که قابل چشم‌پوشی نیست، زیرا او یک بار تصور می‌نماید که پیامبر این مقدمه را بیان نموده و بعد از اقرار آنان به مقدمه فضیلت علی(رض) را ذکر کرده و دست علی را بگرفت و او را به عنوان جانشین خویش منصوب نمود و تصریح به آن مقدمه و ابلاغ آن بعد از اقرار مردم به آن مقدمه بوده است اما در اینجا او سؤال پیامبر را از آنان در مورد ابلاغ قرار می‌دهد و آنان در جواب می‌گویند: (گواهی می‌دهیم که شما ابلاغ نموده‌ای و مجاهدت نموده‌ای و پند و اندرز داده‌ای و خداوند شما را پاداش خیر دهد - که خاص ابلاغ خلافت علی بوده است - و آنان هم به آنان اقرار نموده‌اند، آیا این همان تناقض‌گوئی نیست که بیانگر حماقت و جهل و هوس است و اگر آنان اقرار نموده‌اند