ت. 
سپس عبدالحسین می‌گوید: (هر آنکه با دقت در سایر سنن مختص به علی بنگرد؛ و با بصیرت و با رعایت انصاف آنها را بازنگری نماید، می‌یابد که همه‌ی آنها جز اندکی به امامت علی اشاره می‌نمایند، و برخی از آن سنن مانند نصوص پیشین و غدیر با دلالت مطابقه بر امامت دلالت می‌نمایند و برخی مانند سنن که در مراجعه (48) از آن سخن گفتیم به دلالت التزام بر امامت علی دلالت می‌نمایند، و جز غدیر که انشاء الله از آن صحبت خواهیم کرد سایر نصوص مذکور در مراجعات (20، 26، 36، 40) از آن سخن گفتیم و دروغ و سخیف بودن بیشتر آنها را بیان نمودیم و آنچه از آن هم صحیح بودند هیچ نوع دلالتی ـ چه تطابقی چه التزامی ـ بر امامت علی بعد از پیامبر نداشتند. و سخن عبدالحسین (در این زمینه) سخن بی‌ارزش و دیوانگی است، و سپس گفته است: (پیامبر فرموده است: (علی با قرآن است و قرآن با علی است و هر دو با هم وارد حوض [کوثر] می‌شوند و هرگز از هم جدا نشوند) و حاکم این حدیث را از طریق عمرو بن طلحه از علی بن هاشم بن برید از پدرش تخریج نموده است، که [پدر برید] گفته است ابو سعید جعفی از ابی ثابت غلام ابوذر از ام سلمه برایم نقل کرده است، حاکم گفته است: (این [روایت] صحیح الاسناد است، و ابو سعید جعفی همان فرد مورد اعتماد مأمون است). 
می‌گویم: این از اشتباهات فاحش حاکم است، این اسناد باطل است و ابو سعید جعفی همچنانکه در (المیزان) گفته و متروک الحدیث است و محل اعتبار نیست و در جلد یکم صفحه‌ی (546) ذکر آن گذشت و شیخ او ثابت [غلام ابوذر] من او را نمی‌شناسم و شرح حالی از وی [در رجال‌شناسی] نیافتم و بر این باورم او مجهول است، و نیز عمرو بن طلحه و استاد او علی بن هاشم و پدرش هاشم همگی متهم به تشیع می‌باشند، و عمرو علاوه بر تشیع متهم به رافضی‌گری است، و همچنانکه بارها ذکر کردیم‌ خبر و روایتشان قابل قبول نیست. 
و طبرانی نیز حدیث مذکور را در (الصغیر) (707) و مجمع الزوائد (9/134) تخریج نموده و گفته است: عباد بن سعید جعفی کوفی از محمد بن عثمان بن بهلول یا ابو بهلول کوفی از صالح بن ابو الاسود از هاشم بن برید نقل کرده است، و این روایت [با تخریج طبرانی] جای خوشحالی [برای عبدالحسین] نیست و از روایت قبلی واهی‌تر است زیرا با وجود علت ضعف در ابو سعید جعفی و استاد او محمد بن عثمان و مجهول بودنشان همچنانکه ذهبی در (المیزان 2/366) گفته است: اسناد این دو نفر دارای اشکال است و ابو الاسود را هم واهی دانسته است و در (المثنی) گفته شده او منکر الحدیث است، و هیثمی هم حدیث را با اسناد به او معلول به شمار می‌آورد. 
و موسوی از پیامبر روایت می‌نماید که فرموده است: (علی نسبت به من به منزله‌ی سرم نسبت به بدنم می‌باشد. 
خطیب در (تاریخ بغداد) (7/12) آن را تخریج نموده است، و ابن الجوزی هم در (العلل المتناهیه 1/208) از طریق خطیب آن را وارد ساخته است، و گفته است در اسناد آن رجال مجهولی وجود دارند من [نیز] می‌گویم: روایت مذکور از طریق ایوب بن یوسف بن ایوب ابو القاسم بزاز، [به این طریق روایت شده است] از عنیس بن اسماعیل قزاز از ایوب بن مصعب کوفی از اسرائیل از ابو اسحاق از براء روایت نموده است، و خطیب هم گفته است: (جز از این طریق آن را ننگاشته‌ام) من می‌گویم که این طریق کاملاً اشتباه است، و ایوب بن مصعب و دیگران [موجود در روایت] مجهول‌اند، برخی مجهول الحال می‌باشند و برخی از لحاظ وجودی مجهول‌اند و شناخته شده نیستند، و همچنانکه در العلل المتناهیه ذکر شده است. دیلمی و ابن مردویه نیز حدیث مذکور را از طریق حسین اشقر بن قیس از ربیع از لیث از مجاهد از ابن عباس روایت کرده‌اند، و روایت مذکور از این طریق هم از طریق قبلی واهی‌تر است و در آن سه علت [واهی‌گری] یافت می‌شود. 1- حسین اشقر شیعی افراطی است و بخاری می‌گوید او دارای روایات منکر است، و ابوزرعه گفته است: او منکر الحدیث است، و ابو معمر هذلی او را دروغگو می‌داند. 2- و قیس بن ربیع دارای حافظه سوئی بوده است، و پسر سوئی هم داشته است که چیزی به وی نسبت می‌دهد که سخن او نبوده است. 3- شیخ قیس (لیث پسر ابو سلیم) از لحاظ حفظ (حدیث) حافظة سوئی داشته و احادیث را با هم مختلط نموده است و حافظ می‌گوید: (او صادق است ولی در پایان اختلاط کرده و حدیثش مشخص نمی‌شد لذا متروک گردید). 
و بنابراین حدیث مذکور بعید نیست که موضوع باشد و سیوطی با آن همه آسان‌گیری وی در حدیث در جامع الصغیر (5596) به تضعیف آن اکتفا نموده است. 
و می‌گوید: پیامبر(ص) در حدیث عبدالرحمن بن عوف فرموده است: سوگند به آنکه جانم در دست اوست نماز و زکات را ادا می‌نمائید یا اینکه مردی از خودم یا مانند خود به سوی شما می‌فرستم، و دست علی را بگرفت و فرمود: این همان مرد [مورد نظر] است. 
موسوی روایت مذکور را از (کنز العمال) نقل نموده است و صاحب (الکنز) (36497) آن را به ابن ابی شیبه در «مصنف» (12/66) نسبت داده است، و ابو یعلی آن را در مسند خود (شماره 859) (2/165-166) از طریق ابن ابی شیبه تخریج نموده است، و به مجمع الزوائد (9/134) نگاه کنید: که همگی از طریق طلحه بن جبر - یا جبیر – از عبدالمطلب بن عبدالله از مصعب بن عبدالرحمن از عبدالرحمن بن عوف روایت نموده‌اند، و اسناد آن ضعیف است، و جوزجانی طلحه بن جبر را واهی دانسته است و طبری گفته است: (با نقل طلحه حجتی ثابت نمی‌گردد، و حاکم تساهل نموده و آن را صحیح دانسته است و ذهبی آن را رد نموده و گفته است: طلحه [در روایت حدیث] اهمیت و منزلت چندانی ندارد، و هیثمی در (المجمع) روایت مذکور را به سبب وجود طلحه [در اسناد آن] ملول دانسته است، و در اسناد آن علت دیگری وجود دارد که همان وجود ابن مطلب بن حنطب باشد، و حافظ در (التقریب) می‌گوید: او راستگوست اما بسیار اهل تدلیس و ارسال است، و همواره روایتش به صورت معنعن است و به سماع (مستقیم) تصریح ننموده است، و به عبارت (رجلا منی او کنفی)‌ متن روایت را دچار اضطراب نموده است و چنین عبارتی در جلد یکم صفحه‌ی (383-384) ذکر شد و بیان کردیم این لفظ خاص علی نیست بلکه برای کسانی مانند جلیبیب هم وارد شده است، اما آنچه در اینجا قابل ذکر است این حدیث ضعیف است و به ثبوت نرسیده و احتجاج به آن صحیح نیست. 
و در حاشیه (5/200) می‌گوید: (برای اثبات اینکه علی همچون خود رسول خدا(ص) می‌باشد می‌توان به تفسیر آیه‌ی مباهله از تفسیری که رازی در «تفسیر الکبیر شرح نموده است اکتفا نمود» این تقلب و دروغ است و افترای بر رازی است، و ما در (جلد 1 صفحه‌ی 531) آنچه رازی در تفسیر آیه مباهله نقل کرده بود ذکر نمودیم. و این استدلال از مردی رافضی به نام محمود بن حسن حمص است که در [شهر] ری سکونت داشت، و بر این باور بود که علی بر سایر انبیاء جز محمد(ص) برتری دارد، و در ضمن استدلال خود به این آیه:[وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ] {آل عمران:61}  احتجاج نمود، سپس رازی او را پاسخ گفت و محکوم شد و این سخن مذکور قول این فرد رافضی است و مربوط به رازی نیست ولیکن این مکّار دجال صفت (عبدالحسین) از دوستش محمود بن حسن حمص و