 آنها داخل بهشت نشده‌اند و در انتظار دخول به آن، به خداوند سبحان پناه می‌برند از وارد شدن به دوزخ. پس حسنات آنها مانع ورودشان به دوزخ و سیئاتشان از ورود به بهشت آنها را باز می‌دارد. و از سیاق همین آیه معلوم است که کسانیکه در آن ساعت در بهشت هستند، آنهایی هستند که خداوند در سه آیة قبل از این آیه آنها را نام می‌برد و می‌فرماید: [وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الأَنْهَارُ وَقَالُوا الحَمْدُ للهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالحَقِّ وَنُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ] {الأعراف:43}  ترجمه (و زنگار کینه را از آئینة دل بهشتیان بزدائیم و در بهشت در زیر قصرهایشان نهرها جاری شود، (بهشتیان) گویند: ستایش خدای راکه ما را بر این مقام رهبری کرد، که اگر هدایت و لطف الهی نبود ما بخود در این مقام راه نمی‌یافتیم. و همانا بحقیقت رسولان خدا ما را بحق رهبری کردند و آنگاه بر اهل بهشت ندا کنند اینست بهشتی که به ارث یافتید از اعمال نیک خودتان). و این موضع بهتر از دخول آتش برای آنها است، اگرچه بعدها باذن پروردگار داخل بهشت می‌شوند، و در قیامت پیشی گرفتن در دخول بهشت نشانة افضلیت است. مگر نمی‌بینید که اولین کسی که داخل بهشت می‌شود همانا محمد(ص) رسول گرامی خداوند است، و این ماجرا هم به احادیث متواتر ثبت است. و امت اسلام هم اولین امتی است که داخل بهشت می‌شوند؟ اگر ادعای موسوی صحیح باشد در اینکه علی و اهل بیت او همان اصحاب الأعراف هستند، براستی آنها خیلی دیرتر از مردمان دیگر وارد بهشت می‌شوند، و تمام امتهای مختلف وارد بهشت می‌شوند در حالیکه آنها هنوز چشمداشت رحمت پروردگارشان هستند. و این مرتبط و منزلت علی و خاندان او را نقص کرده و به طور کل منحط می‌دارد. همانطور که قبلاً اشاره نمودیم. معاذالله که جهل چه کارهایی بر سر اصحاب خود نمی‌آورد؟.
قرطبی (7/136) می‌گوید: (ابن عطیه گفته است: آنچه که از این آیه برمی‌آید آنست که در اعراف مردانی از اهل بهشت قرار دارند، و ورود آنها به بهشت به تأخیر می‌افتد. زیرا در آنها هم شرایط بهشتی و هم شرایط دوزخی وجود دارد).
و بعد از آنکه تعریف اصحاب الأعراف را از روایات صحابه و تابعین روشن ساختیم بدانچه که موسوی در حاشیة (35/67) اشاره کرده می‌پردازیم.
اما قولی را که موسوی از ابن عباس در کتاب تفسیر الثعلبی ذکر نموده همچون بادی است سرگردان، که نه مخرج و نه اسناد و نه موضع آنرا بیان داشته است.
این موسوی چکارها را که نکرده؟ و مطمئناً این روایت در هیچ جای تفسیر ثعلبی نیامده است. واین خود معارض با گفتاری است که طبری و بیهقی و دیگرانی نیز از ابن عباس اخراج داشته‌اند، آنچه اندکی پیش بدان اشاره نمودیم.
و ما بذکر تمامی اسنادی که در رابطه با گفتار ابن عباس آمده بود پرداختیم تا مثل موسوی جاهل از آب در نیائیم. البته قبلاً هم سطوری را دربارة تفسیر ثعلبی نگاشتیم.
و امّا قولی را که از علی و سلمان فارسی آورده و آنرا به حاکم نسبت داده است ترکیب و تلفیقی واضح است، و هر کس که به (مستدرک الحاکم) رجوع کند و در آن به تفسیر این آیه مراجعه نماید، به خوبی می‌داند که در آن تفسیر نه چنین چیزی بلکه حتی شبیه به آن هم وجود ندارد، و موسوی بی‌شرمانه به چنین دروغ‌پردازیهایی دست زده، و بدون ذکر مخرج و موضع به بیان هر آنچه که بخواهد می‌پردازد.
و تمام آنچه راکه حاکم در (2/320) باسناد از حذیفه روایت نموده ما در اینجا بذکر آن می‌پردازیم. اصحاب الأعراف گروهی هستند که حسنات آنها مانع ورودشان به دوزخ و سیئاتشان بیشتر از آنست که آنها را به بهشت برند، و چون نظر آنها بر اهل دوزخ افتد، می‌گویند: پروردگارا منزل ما را با این ستمکاران در یک جای قرارمده. پس خداوند بر آنها تجلّی و رحمت نموده و به آنها می‌فرماید: برخیزید و به بهشت روید همانا ما بر شما مغفرت نمودیم). حاکم می‌گوید: این حدیث صحیح است مشروط بر شرط شیخین. و ذهبی نیز موافق او بوده است. پس آنچه را که موسوی ادعایش را نموده کجاست؟ آیا این امانتی بود که در نقل روا می‌داشت؟ آیا با ابراز چنین مطالبی می‌توان پیشوایی کرد؟ و حسبنا الله و نعم الوکیل. و این شخص حاکم و روایات و مطالب وی بود که موسوی بر آن تکیه می‌داشت، و در تفسیر وی روایاتی وجود دارد که تمام استدلالات موسوی را از میان برمی‌دارد و حقیقتاً مؤید آن چیزی است که قبلاً ما بیان نمودیم. و لله الحمد و المنة.
و بقیة آنچه را که موسوی بنقل از (صواعق المحرقه) در حاشیه ذکر نموده ظاهراً چیز مهمی نیستند، و پیش از آنکه مفصلاً به آن بپردازم، دوست می‌دارم که روش ابن الحجر هیثمی رادر کتاب صواعق باز یادآوری کنم. ابن حجر خود ملتزم آن نیست که تمام مطالب کتابش صحیح است و چنین ادّعایی نکرده است. بلکه خود برخی از مطالب را ضعیف دانسته است. بنابراین صرف احتجاج به مطالب مذکور در کتاب صواعق کافی نیست. چون ابن حجر تمام اقوال صحیح و غیرصحیح را آورده امّا اکثراً در بیان اسناد و مخارج آنها کوتاهی و خودداری کرده است. لازم است اسناد و مخارج احادیث را بخوبی شناخت تا در مورد صحت آن یقین پیدا کرد. امّا این کار در کتاب صواعق معدوم و ناپیداست. و روشن است که در آن کتاب بسی احادیث موضوع وجود دارد و حتی ابن حجر خود نیز به آن اعتراف نموده، اما موسوی بی‌توجه به مسئلة مذکور آن احادیث را مطابق میل خود درحواشی جای داده است.
امّا حدیثی راکه از دارقطنی روایت نموده، مشتمل بر سخنانی است که گویا علی بن ابی‌طالب در خطاب به شش نفری که عمر بن خطاب(رض) آنها را برای شوری تعیین کرده بود، گفته است. و آن حدیث طویلی است که مخرج و اسناد آن در کتاب (تنزیه الشریعه المرفوعه) تألیف ابن العراقی الکنانی آمده (1/358-359)، و آنرا از حدیث ابی‌طفیل عامر بن وائله کنانی گرفته است، چنانکه می‌گوید: (کنت علی الباب یوم الشوری فارتفعت الأصوات بینهم فسمعت علیاً یقول ... و ذکره) و آنرا در قسمت احادیث ضعیفه به عقیلی نسبت داده است از طریق زافر بن سلیمان از رجل الحارث بن محمد، و می‌گوید: شیخ زافر و حارث بن محمد مجهول الهویه و معلوم نیست که چه کسانی هستند؟ ابن جوزی می‌گوید: زافر شخصی مطعون است و او نیز از شخصی مبهم روایت نموده است، و شاید واضع اصلی این حدیث همان شخص مبهم بوده است.
و حدیثی را که ابن حجر بدان اشاره نموده است. – و موسوی آنرا در حاشیه ذکر کرده -. در مورد آن می‌گوید: منظور از آن همان روایتی است که عنتره از علی(رض) و از پیغمبر(ص) ذکر نموده است. که پیامبر به علی گفت: (یا علی أنت قسیم الجنة و النار ...) اما بیان نکرده که چه کسی آنرا اخراج داشته و بنده هم موضع آنرا پیدا ننمودم. اما پرسشی که در اینجا مطرح است، اینست که: آیا چنین حدیثی با همچون اسناد صحیح است؟!! (از علی رضا و او هم از پیامبر(ص))