بویه، ابن کثیر، ج 1، ص 439-441 -  البدایه و النهایه، ج 3، ص 30.1-	 علاقة شدید ابوبکر به علنی ساختن دعوت اسلام و اظهار آن در برابر کافران: این امر بیانگر قوت ایمان و شجاعت وی می‌باشد. ابوبکر، شکنجه و آزار بزرگی را تحمل کرد تا جایی که خویشاوندانش فکر می‌کردند او خواهد مرد.
2-	 شیفتگی و محبت ابوبکر نسبت به پیامبر خدا به حدی بود که او در آن وضعیت دشوار از حال پیامبر جویا می‌شد و پافشاری می‌کرد که او را از حال پیامبر اکرم (ص) آگاه کنند. سپس سوگند می‌خورد که تا وقتی او را ندیده است، آب و غذایی نخورد. این محبت برای خداست و نماد اراده‌هایی است که بر دشواریها چیره می‌شوند و هر مصیبتی که در راه خدا و به خاطر پیامبرش به آنها برسد، آن را آسان و ساده می‌بینند.
3-	 تعصب قبیله‌ای در آن وقت در توجیه حوادث و رفتار و تعامل با افراد نقش به سزایی داشت؛ چنانکه با وجود اختلاف عقیده، قبیلة ابوبکر به حمایت او برخواستند و تهدید کردند که اگر بمیرد، عتبه را خواهند کشت(1). 
4-	 رعایت امور امنیتی توسط ام جمیل رضی الله عنها که او چند واکنش انجام داد که شاید مهم‌ترین آنها عبارت است از: پنهان‌کاری و ابراز نداشتن شناخت در مورد پیامبر اکرم(ص) و ابوبکر
وقتی ام‌الخیر از ام جمیل در مورد رسول الله پرسید، ام جمیل گفت: ابوبکر و محمد بن عبدالله را نمی‌شناسد. این واکنشی محتاطانه و مناسب بود؛ چون در آن وقت هنوز ام الخیر مسلمان نشده بود و ام جمیل اسلام خود را پنهان می‌کرد و دوست نداشت ام الخیر از مسلمان بودن او اطلاعی داشته باشد؛ از این رو محل اقامت پیامبر اکرم (ص) از ترس اینکه مبادا این موضوع را به قریش گزارش دهد، پنهان نمود(2). 
از طرفی دیگر ام جمیل در این صدد بود که اطلاعات خود را به ابوبکر (رض) برساند و آنها را برای ام خیر آشکار نسازد تا قضیه کاملاً سری و پنهانی باشد. بنابراین، ام جمیل از وضعیت موجود به نفع خود بهره‌برداری کرد وگفت: اگر تو دوست داری، من همراه تو نزد فرزندت می‌آیم.
همچنین ام جمیل از وضعیت موجود برای کسب اعتماد مادر ابوبکر و رام کردن وی با دیدن وضعیت ابوبکر که بیهوش و بیجان افتاده بود، داد و فریاد به راه انداخت و گفت: قومی که با تو چنین کرده‌اند، فاسق و کافراند.» شکی نیست که این موضع ام جمیل تا حدودی از حس انتقام‌جویی و ناراحتی ام خیر از کسانی که با فرزندش چنین کرده بودند، کاهش داد و ام جمیل راخیرخواه و دلسوز خود دانست و این گونه ام جمیل محبت و اعتماد ام الخیر را به خود جلب نمود و این کاری بود که وظیفه ام جمیل را در رساندن خبر و اطلاعات به ابوبکر (رض) آسان می‌نمود(3). 
-------------------------------------------------------------------------------------
1) محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 79.
2) السیرة النبویه قراءة لجوانب الحذر و الحمایه، ص 50.
3) همان.وقتی ابوبکر خواست که او را به خانم ارقم ببرند، ام جمیل بلافاصله خواسته او را نپذیرفت؛ بلکه در انجام آنچه او می‌خواست تأخیر کرد تا اینکه رفت و آمد کم شد و مردم در خانه‌های خود آرام گرفتند، آن گاه ام جمیل به همراه مادر ابوبکر او را بیرون آوردند و نزد پیامبر اکرم (ص) بردند(1). 
تحقق این اصل که نعمت بعد از مصیبت به دست می‌آید؛ چنانکه ام الخیر مادر ابوبکربه علت علاقة شدید ابوبکر به اینکه مادرش اسلام را بپذیرد و ابوبکر از پیامبر خدا خواست که برای مادرش دعا کند، مسلمان شد(2). 
خلاصه اینکه ابوبکر صدیق به خاطر اینکه از سایر صحابه در خدمت و همراهی پیامبر اکرم (ص) پیشتاز بود، مشکلات و مصائب بیشتری از جانب کفار و مشرکان، متحمل گردید.
------------------------------------------------------------------------------
1) همان، ص 50-52 و در درسهای امنیتی از این کتاب استفاده نموده‌ام.
2) همان، ص 75.اذیت و آزار مشرکان به پیامبر (ص) و یارانش روز به روز دامنه گسترده‌تری به خود می‌گرفت تا اینکه به آخرین حد خشونت و سنگدلی رسید و به ویژه رفتار آنان با مسلمانان مستضعف، رفتاری غیرمعقولانه بود؛ چرا که آنها را شکنجه می‌کردند تا از دین و عقیدة خود منصرف شوند و از طرفی با شکنجه‌کردن آنان، کینه و خشم خود را فرود نشاندند. عبدالله بن مسعود (رض) می‌گوید: «اولین کسانی که اظهار اسلام نمودند، هفت نفر بودند: پیامبر اکرم (ص)، ابوبکر، عمار، مادرش سمیه، صهیب، بلال و مقداد. خداوند پیامبرش را به وسیلة عموی وی، ابوطالب و ابوبکر را توسط قومش مصون نگاه داشت، امّا مشرکان، سایر مسلمانان را با زرههای آهنین داغ می‌نمودند و آنها را در گرمای خورشید قرار می‌دادند. بیشتر آنها بر اثر فشارهای سخت به خواسته‌های مشرکان تن دادند به جز بلال که وجودش را در راه خدا ناچیز نمود. مشرکان او را به دست کودکانشان می‌سپردند و آنها او را در شهر مکه می‌چرخاندند، اما او با قاطعیت می‌گفت: «اَحدٌ احدٌ خدا یکی است خدا یکی است.»(1) 
بلال، قبیله‌ای نداشت که او را حمایت نماید و شمشیرهایی نبود که از او دفاع کند و چنین انسانی در جامعه جاهلی مکه ارزشی نداشت. او در زندگی نقشی جز اینکه کار بکند و فرمان ببرد و مانند حیوانات در معرض خرید و فروش قرار بگیرد نداشت، اما اینکه دارای نظری مستقل و اندیشه‌ای و یا صاحب دعوت و یا قضیه‌ای باشد، چنین امری در جامعه جاهلی مکه برای کسی همچون بلال، جنایتی بسیار زشت و نابخشودنی به شمار می‌رفت، اما دعوت جدید، که جوانانان شتابان به آن گرویده بودند و با سنتها و رسوم پدرانشان مبارزه می‌کردند، در ژرفای دل این بردة فراموش شده نیز جای گرفته بود و از او شخصیتی جدید در میدان هستی ارائه داده بود(2). 
ایمان در اعماق قلب بلال رسوخ کرده بود و به خاطر عقیده و دینش در معرض شکنجه قرار می‌گرفت. دیری نپائید که آزاد مردی به شکنجه‌گاه بلال رفت و رو به امیه بن خلف کرد و گفت:  آیا در مورد این بیچاره از خدا نمی‌ترسی؟! امیه گفت: تو او را فاسد کرده‌ای و اکنون او را از وضعیتی که می‌بینی نجات بده. ابوبکر گفت: چنین می‌کنیم. من بردة سیاهی دارم که از او قوی‌تر است و بر دین تو می‌باشد او را بگیر و بلال را به من بده. امیه گفت: پذیرفتم. ابوبکر غلامش را به او داد و بلال را در عوضش گرفت و آزاد کرد.»(3)  و در روایتی دیگر آمده است که او را به هفت اوقیه یا به چهل اوقیه طلا خرید(4).  به راستی بلال شکیبا و سرسخت بود؛ چرا که او صادقانه اسلام آورد و قلبش پاک بود. بنابراین، استوار ماند و در برابر چالشها و انواع شکنجه‌ها، سست و زبون نگردید. شکیبایی و پایداری بلال مشرکان را به خشم می‌آورد و کینة آنها را شدت می‌بخشید به ویژه اینکه او تنها کسی بود که از مسلمانان ناتوان بر اسلام ثابت قدم مانده بود و او با کافران در آنچه می‌خواستند هماهنگ نشد و کلمة توحید را با صدای بلند در حالی که آنها را به مبارزه می‌طلبید سر می‌داد و وجودش را در راه خدا ارزانی کرده بود(5). 
بلال از شکنجه و عذاب و مصیبت رهایی یافت و از قید بردگی آزاد گردید و بقیة زندگی‌ خود را در رکاب پیامبر اکرم (ص) گذراند و پیامبر خدا در حالی که از بلا