ار توصیه می‌کنم. آنها رازداران من هستند و حقی که بر عهدة آنان بود، ادا نمودند و فقط حق خودشان مانده است؛ پس نیکی نیکوکارانشان را بپذیرید و از خطای خطاکارانشان بگذرید(1).  
این حدیث بیانگر میزان محبت انصار با پیامبر و بالعکس می‌باشد(2).  
1- دستور به اخراج مشرکان از شبه جزیرة عربستان 
بیماری پیامبر به تدریج شدت می‌گرفت تا جایی که در یک روز، چند بار دچار بیهوشی می‌گردید، اما با این وجود علاقه مند بود که از جانب امتش، اطمینان خاطر داشته باشد تا پس از مرگ ایشان دچار گمراهی نشوند بنابراین، خواست برای آنان نامه مفصلی بنویسد تا دچار اختلاف نشوند، اما به دلایلی از نوشتن آن صرف نظر نمود و آنچه را که می‌خواست بنویسد، به طور شفاهی به آنان توصیه نمود، از جمله اینکه فرمود: مشرکان را از شبه جزیره عربستان اخراج نمایید و به تجهیز و فرستادن لشکر اسامه بپردازید(3).  
3- نهی از اینکه قبرش به مسجدی تبدیل بشود 
از آخرین وصیت‌های آن حضرت این بود که فرمود: خداوند یهود و نصارارا نابود سازد که قبور انبیای خود را به مساجد تبدیل کردند؛ سپس فرمود: دو دین با هم در سرزمین عرب باقی نخواهند ماند(4).  
4- گمان نیک داشتن در مورد خدا 
جابر می‌گوید: سه روز قبل از وفات پیامبر اکرم (ص) از ایشان شنیدم که فرمود: «گمانهایتان را نسبت به خدا نیک بگردانید.»(5)  
5- وصیت در مورد نماز و بردگان 
انس می‌گوید: وصیت پیامبر هنگام وفاتش این بود که فرمود «نماز و بردگانتان» تا جایی که صدایش در سینه حبس می‌شد و نمی‌توانست با زبان بگوید(6).  
6- خواب‌های نیک، بقایای نبوت هستند 
عبدالله بن عباس می‌گوید: پیامبر در بیماری وفات، سرش را در حالی که بسته بود، از زیر لحاف در آورد و سه بار فرمود: بارالها! من پیامت را رساندم. سپس فرمود: چیزی از بشارت‌های نبوت باقی نمانده است مگر خواب‌های نیک که بندگان صالح می‌بینند؛ سپس گفت: آگاه باشید که من از قرائت در حال رکوع و سجده، منع شده‌ام پس وقتی به رکوع می‌روید، عظمت خدا را یاد کنید وهنگام سجده در دعا کردن بکوشید(7).  
7- توصیه به ابوبکر برای امامت نماز 
هنگامی که بیماری رسول خدا شدت گرفت و وقت نماز فرا رسید و بلال اذان گفت، پیامبر اکرم(ص)  به اطرافیان گفت به ابوبکر بگویید با مردم نماز بگزارد. گفتند: ابوبکر روحیة ایستادن در جایگاه شما و نماز گزاردن با مردم را ندارد، او دارای قلبی رئوف و مهربان است. پیامبر تا سه بار خواسته‌اش را تکرار نمود، آنها نیز پیشنهاد خود را تکرار نمودند. آن گاه پیامبر فرمود: شما مانند زنانی که با یوسف سر و کار داشتند، خلاف واقع را می‌گویید و فرمود: به ابوبکر بگویید که با مردم نماز بگذارد بالاخره ابوبکر امامت نماز را بر عهده گرفت. و نماز اقامه گردید. در آن اثنا پیامبر به کمک دو نفر در حالی که قادربه راه رفتن نبود، به مسجد آورده شد. 
ابوبکر که متوجه قدوم پیامبر شد، خواست به عقب بیاید،پیامبر اشاره نمود که در جایت بایست و خود آن حضرت در کنار ابوبکر نشست. از اعمش پرسیدند: 
آیا پیامبر نماز می‌خواند وابوبکر به نماز ایشان اقتدا نموده بود و مردم به ابوبکر اقتدا کرده بودند؟ اعمش با اشارة سر گفت: بلی(8).  
---------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاری، مناقب الانصار، شماره 3799. 
2) مرض النبی و وفاته، ص 65. 
3) بخاری، کتاب الجهاد و السیر، شماره 3035. 
4) بخاری، کتاب الصلاة، شماره 435 – صحیح السیرة النبویه، ص 712. 
5) مسلم، کتاب الجنه، ج 4، ص 2208، شماره 2697. 
6) سنن ابن ماجه، کتاب الوصایا، ج 2، ص 900-901، شماره 2697. 
7) مسلم، کتاب الصلاه، ج 1، ص 348، شماره 207. 
8) بخاری، کتاب الاذان، شماره 712. 1- روز دوشنبه در حالی که مردم صف بسته بودند و نماز فجر را پشت سر ابوبکر می‌خواندند، پیامبر اکرم (ص) پردة اتاقش را کنار زد و به مسلمانان نگریست چهره نورانی آن حضرت با دیدن یارانش که در مقابل پروردگار خویش ایستاده بودند، درخشنده‌تر شد، زیرا نتیجة دعوت و جهادش را نظاره‌گر بود و امتی را که تربیت کرده بود، مشاهده می‌کرد که چه در حضور پیامبر خود و چه در غیبت او به عبادت خدا مشغول هستند. این منظر بسیار جالب آسودگی خاطر پیامبر را به همراه داشت؛ زیرا ایشان موقعیتی را کسب نموده بود که کمتر پیامبران و داعیان قبل از ایشان به آن رسیده بودند و مطمئن گردید که ارتباط این امت با دین و عبادت خدا ارتباطی محکم و ناگسستنی است؛ پس جا داشت که قلب مهربان آن حضرت مملو از شادی گردد و چهرة نورانی‌اش، نورانی‌تر گردد(1) ؛ چنانکه برخی از حاضران می‌گویند: پیامبر پردة خانة عایشه را کنار زد و ایستاد و به ما نگاه کرد. چهره‌اش به صفحة مصحف می‌ماند و تبسمی بر لبانش نشسته بود و نزدیک بود از خوشحالی دچار فتنه شویم و گمان کردیم که پیامبر می‌خواهد به نماز ما بپیوندد، اما آن حضرت با دست اشاره نمود که نمازتان را تکمیل کنید؛ سپس به داخل حجره برگشت و پرده را انداخت(2).  
صحابه متفرق شدند، ابوبکر نیز نزد عایشه آمد و گفت: گویا حال پیامبر خوب شده است و امروز نوبت دختر خارجه است- همسر ابوبکر- و او در خارج از شهر در مکانی به نام «سنح» سکونت داشت(3).  
2- به سوی رفیق اعلی 
سختی مرگ بر پیامبر فشار آورد، طوری که وقتی اسامه بر او وارد شد، نمی‌توانست سخن بگوید و فقط دستهایش را به سوی آسمان بلند می‌کرد و بعد بر اسامه می‌گذاشت و اسامه متوجه می‌گردید که برایش دعا می‌کند. عایشه، پیامبر را در آغوش گرفته بود. در این اثنا عبدالرحمن ابن ابوبکر در حالی وارد شد که مسواکی در دست داشت. پیامبر اکرم (ص) به مسواک او چشم دوخته بود. عایشه گفت: آن را برای شما بگیرم؟ با اشارة سر گفت: بلی. عایشه چوب مسواک را از برادرش گرفت و آن را جوید و نرم کرد و به پیامبر داد. ایشان مسواک را در دهان گرفت و مسواک زد و این جمله را تکرار نمود «فی الرفیق الاعلی»(4)  یعنی دوست دارم به رفیق اعلی بپیوندم و دستش را مرتب در ظرف آبی که کنارش بود، فرو می‌برد و به چهره‌اش می‌مالید و می‌گفت: لا اله الا الله .... مرگ سختی‌هایی دارد تا اینکه چشم از دنیا فروبست و دستانش بی‌اختیار شدند(5) . و در روایتی آمده است که فرمود: بار الها! مرا در سختی‌های مرگ یاری نما(6).  
در روایت دیگری نیز آمده است که فاطمه در آن اثنا گفت: وای به درد و مصیبتی که دامنگیر پدرم شده است. پیامبر فرمود: پدرت بعد از امروز هیچ درد و مصیبتی نخواهد داشت. بنابراین، هنگامی که وفات نمود، فاطمه گفت: پدرم! دعوت حق را لبیک گفتی. بهشت فردوس جایگاه تو است. پدرم! خبر مرگ تو را به جبرئیل می‌دهیم ... و پس از تدفین به انس گفت: چگونه توانستید بر پیکر رسول خدا خاک بریزید(7).  
3- پیامبر اکرم (ص) چگونه دار فانی را وداع گفت؟ 
حاکم  شبه جزیرة عربستان و کسی که پادشاهان دنیا از او هراس داشتند و اطرافیان و رعیتش با کمال میل حاضر بودند تا جان‌ها، مال‌ها و فرزندان خود را فدای او سازند، در حالی چشم از دنیا فرو می‌بست که هنگام مرگ، حتی یک در هم و یک برده نیز نداشت