 این اعتراض و نگرانی شریک نبودند؛ چنانکه انس بن مالک می‌گوید: تنی چند از انصار معترض شدند و گفتند: خدا، پیامبرش را ببخشد که به هر یکی از قریش صد شتر می‌بخشد و ما را فراموش می‌کند؛ در حالی که خون آنها از شمشیرهای ما می‌چکد و هنگامی که این خبر به گوش پیامبر اکرم رسید، نزد آنان آمد و گفت: این چه سخنی است که از طرف شما به من رسیده است؟ بزرگان انصار گفتند: ای رسول خدا! صاحبان رأی و اندیشه، این سخن را نگفته‌اند؛ بلکه برخی از جوانان ما آن را گفته‌اند. آن گاه پیامبر اکرم(ص)  به بیان حکمت تقسیمی که انجام داده بود، پرداخت(6). 
ابن قیم براساس این عملکرد پیامبر اکرم (ص) می‌گوید: رهبر مسلمانان از جانب آنها نمایندگی دارد که براساس مصالح مسلمانان و یاری دین خدا در صورت اقتضای مصلحت، برای تألیف قلوب دشمن به آنها عطایائی بدهد تا مسلمانان از شر آنها درامان باشند؛ زیرا اگرچه محروم گردانیدن مسلمانان از غنیمت، مصیبتی است، اما مصیبتی که از ناحیة دشمن متوجه اسلام و مسلمانان می‌گردد، بزرگ‌تر و خطرش بیشتر است و همیشه اساس کار شریعت بر این است که مصیبت و خطر بزرگ‌تر را با پذیرفتن خطر کوچ‌تر دفع نماید و از دو مصلحت، آن را که نفعش بیشتر است، ترجیح دهد و سایر مصلحتهای دینی و دنیوی، برهمین اصل بنا شده‌اند(7). 
هدف از تألیف قلوب این گونه افراد، تشویق کردن و آشنایی آنها به اسلام است تا از نزدیک با آن خو بگیرند و طعم ایمان را بچشند.
محمد غزالی، این نکته را با ذکر مثالی این گونه توضیح می‌دهد: در دنیا اقوام زیادی رابا در اختیار گرفتن مال و ثروت، به سوی حق سوق داده می‌شوند؛ همان طور که چارپایان و حیوانات را با نشان داد مشتی علف و جو به داخل آغل می‌کشانند؛ پس برخی از انسانها نیز نیازمند آن هستند که به وسیله‌ی نشان دادن چیزی به آنها، با ایمان و اسلام مأنوس شوند(8). 
پیامبر اکرم (ص) نیز در مقابل انصار تصویر بسیار روشنی مجسم ساخت: در یک طرف ملتی است که با داشتن ایمان شاد می‌شود و در طرف مقابل قومی قرار دارد که با داشتن مال و شتران شادمان می‌گردد.در یک طرف قومی پیامبر اکرم (ص) را پیشاپیش خود دارد و در طرف دیگر، قومی شتر و گوسفندانی در پیش دارند.
این تصویر روشن، باعث بیداری انصار گردید و آنها درک کردند که در اشتباه بزرگی بسر برده‌اند، بنابراین، حنجره‌هایشان با گریه و چشمهایشان با اشک و زبانهایشان با اعلام رضایت، از موضعگیری آنان ابراز ندامت کرد و بدین صورت پیامبر اکرم(ص) توانست با فراست و خطاب حکیمانه‌اش، انصار را خشنود و قانع سازد(9). 
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) معین السیرة، ص 421.
2) مسلم، کتاب الفضائل، باب ماسئل رسول الله شی قط، ج 4، ص 1806، شماره 4312.
3) همان، شماره 2313.
4) زاالمعاد، ج 3، ص 474.
5) مسلم، کتاب الزکاة، باب اعطاء المؤلفة قلوبهم، ج 2، ص 738، شماره 1061.
6) همان، ص 734، شماره 1059.
7) زادالمعاد، ج 3، ص 486.
8) فقه السیرة، ص 427.
9) المجتمع المدنی فی عهد النبوة، ص 219.پیامبر اکرم (ص) همواره در مقابل جفا و تندخویی بادیه‌نشینان و اعراب و در مقابل طمع و خواسته‌های آنان، صبرو بردباری می‌نمود و در این زمینه نمونة یک مربی کامل بود که طبیعت و قساوت قلب و درشت‌خویی آنها را درک می‌نمود. بنابراین، سعی بر آن داشت تا با آنان به نرمی رفتار نماید و مصالح آنها را در نظر بگیرد و با هر یکی از آنان براساس میزان عقل و اندیشة او برخورد کند.
پیامبر هیچ گاه نخواست با آنان همچون پادشاهان عصر خود، حاکمانه برخورد نماید تا در مقابل او سر تسلیم فرود آورند و کرنش کنند و بین او و آنها موانع و حجابهایی باشد و هنگام ملاقات و گفتگو با او از کلمات و عباراتی استفاده کنند که بیانگر تعظیم و تجلیل او باشند؛ بلکه این نوع تجلیل را ویژه خدا می‌دانست و در میان یارانش مانند فردی چون خود آنان بود که او را به صورت عادی خطاب می‌کردند و گاهی مؤاخذه می‌نمودند و هیچ گاه پیامبر درباری نداشت و ملاقاتش ممنوع نبود. صحابه نیز به خاطر رعایت احترام، ایشان را با صدای آهسته مورد خطاب قرار می‌دادند و در دل محبت او را داشتند، اما بادیه‌نشینان جفاپیشه، این گونه نبودند؛ چنانکه قرآن آنها را به خاطر سوءادب و خوی تند وصدای خشن و جری بودن در خطاب با پیامبر اکرم (ص) نکوهش نموده است(1). 
در اینجا به نمونه‌ای از این گونه موارد و برخوردشایستة پیامبر اکرم(ص) با بادیه نشینان اشاره خواهیم کرد: 
1- بادیه‌نشین مژدة پیامبر اکرم (ص) را نمی‌پذیرد
ابوموسی اشعری می‌گوید: من با پیامبر اکرم (ص) همراه بودم که ایشان در مکانی به نام جعرانه که واقع بین مسیر مکه و مدینه است، فرودآمد و بلال نیز در آنجا حضور داشت. یکی از بادیه‌نشینان نزد ایشان آمد و گفت: آیا به وعده‌ای که به من دادی، وفا نمی‌کنی؟ پیامبر فرمود: «ابشر» «تو را مژده می‌دهم.» بادیه نشین ناراحت شد و گفت: تو خیلی به من مژده داده‌ای. پیامبر اکرم (ص) رو به ابوموسی و بلال کرد و با قیافه‌ای خشمگین فرمود: او مژدة مرا رد کرد.آن گاه ما را به حضور طلبید. پیامبر خدا ظرف آبی خواست و در آن دستها و چهره‌اش را شست و مضمضه کرد؛ پس به آنها گفت: از اینها بنوشید و مقداری بر صورت و سینه‌هایتان بپاشید و مژده باد شما را.
آنها ظرف را گرفتند و آنچه را که پیامبر فرموده بود، عملی کردند. ام‌سلمه از پشت پرده صدا زد که برای مادرتان نیز بگذارید، آنها مقداری برای او گذاشتند(2). 
2- سخنان اعرابی که گفتند: رضایت خدا در این تقسیم، موردنظر نبوده است
عبدالله بن مسعود می‌گوید: پیامبر اکرم (ص) در روز حنین به برخی از مردم، مالهای هنگفتی بخشید. به اقرع بن حابس و تعدادی دیگر از اشراف عرب، به هر یکی یکصد شتر داد. مردی اعتراض نمود و گفت: در این تقسیم، انصاف رعایت نشده است. عبدالله بن مسعود می‌گوید: من گفتم: به خدا سوگند! پیامبر را در جریان سخن تو قرار خواهم داد. آن گاه نزد ایشان رفتم و به ایشان آنچه را شنیده بودم، گفتم. پیامبر سخت ناراحت شد و رنگ چهره‌اش تغییر کرد و گفت: اگر خدا و رسولش انصاف را رعایت نکنند، چه کسی رعایت خواهد کرد؟ سپس فرمود: خدا رحمت کند موسی(ع) را که بیش از این مورد آزار قرار گرفت، امّا صبر نمود. ابن مسعود می‌گوید: با خود گفتم: بعد از این هرگز سخنی را به رسول خدا نقل نخواهم کرد(3). 
3- رفتار آن حضرت با طایفة هوازن بعد از پذیرش اسلام
گروه هوازن (که در جنگ شکست خورده بودند و زن و بچه‌هایشان اسیر شده بود) نزد پیامبر اکرم (ص) در جعرانه آمدند و اسلام خود را اعلام کردند و گفتند: ای رسول خدا! ما خویشاوند و فامیل هستیم و اکنون که ما دچار این مصیبت شده‌ایم، بر ما منت بگذار. آن گاه سخنگوی آنان، زهیر بن صرد، برخاست و گفت: ای رسول خدا! در چهاردیواری‌ای که اسیران نگهداری می‌شوند،خاله‌ها و دایه‌های شما هستند. کسانی که از شما نگهداری کرده‌اند و چنانچه با کسی غیر از شما، اختلاف ایجاد می‌شد، انتظار می‌رفت که بر ما ترحم نماید و 