جازه قتل او را خواست، پیامبر اکرم (ص)، چیزی نگفت و فقط فرمود: او از اهل بدر است؛ یعنی، بدین خاطر که از اهل بدر است، مشمول این کیفر نمی‌شود.
2- شدت و سخت‌گیری عمر در مسائل مربوط به دین؛ چنانکه بلافاصله از پیامبر اکرم (ص) خواست تا گردن حاطب را بزند.
3- گناه کبیره، موجب سلب ایمان از فرد نمی‌شود؛ زیرا تجسس حاطب گناه کبیره‌ای بود، ولی با این حال او مؤمن به شمار می‌رفت.
4- تأثیرپذیری عمر از سخنان پیامبر؛ چنانکه پس از اینکه بر حاطب عصبانی بود، به گونه‌ای که قصد داشت هر چه زودتر گردنش را بزند، بالفور خشم خود را فرو برد و به گریه افتاد و گفت: خداوند و رسولش بهتر می‌دانند. این بدان خاطر بود که خشم وی به خاطر خدا و پیامبر اکرم (ص) بود و چون دانست که رضایت خدا و رسولش در صرف نظر از تنبیه حاطب و برخورد شایسته با او در مقابل سوابق جهادی او می‌باشد، موضعگیری خود را تغییر داد(16). 
امّا نباید برخورد پیامبر اکرم (ص) با حاطب، دستاویزی برای برخورد مسالمت‌آمیز با جاسوس قرار داده شود؛ چنانکه دکتر عبدالکریم زیدان می‌گوید: نباید براساس عفوی که شامل حال حاطب، شد، جاسوس را عفو نمود؛ زیرا عفو او به دلیل برخورداری از امتیازی بود که کسب این امتیاز، در زمانهای بعدی ممکن نخواهد بود و آن عبارت است از حضور وی در بدر؛ پس نباید این مسئله را از یاد برد.
امام مالک می‌گوید: «جاسوس مسلمان باید کشته شود» پس مسلمان بودن جاسوس، مانع قتل او نمی‌گردد؛ چنانکه علامه ابن قیم در این مورد به تفصیل سخن گفته و رأی ائمه اربعه را ذکر نموده و در پایان گفته است: رأی درست این است که حاکم و امام مسلمانان مصلحت‌اندیشی نماید و براساس آن اقدام به قتل و یا عفو او بنماید(17). 
------------------------------------------------------------------------------------------------
1) البدایه و النهایه، ج 4، ص 282 – الرسول القائد، شیت خطاب، ص 333 – 334.
2) القیاده العسکریة فی عهد الرسول، ص 395-396.
3) الطبقات الکبری؛ ابن سعد، ج 2، ص 132.
4) القیادة العسکریه، ص 498.
5) همان، ص 365.
6) البدایة و النهایة، ج 4، ص 282.
7) البخاری، کتاب المغازی، باب غزوة الفتح، ج 5، ص 105، شماره 4274.
8) تفسیر قرطبی، ج 18، ص 52.
9) تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 346.
10) همان، ص 347.
11) همان.
12) تفسیر قرطبی، ج 18، ص 54.
13) حدیث القرآن الکریم، ج 2، ص 568-569.
14) فی ظلال القرآن، ج 6، ص 358.
15) التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج 7، ص 176.
16) همان، ص 176-177.
17) زادالمعاد، ج 3، ص 443.1- پیامبر اکرم (ص) در دهم رمضان سال هشتم هجری، مدینه را به قصد مکه ترک نمود و ابورهم، کلثوم بن حصین غفاری را جانشین خود در مدینه گمارد(1) . در این سفر حدود ده هزار از مهاجران و انصار در رکاب پیامبر اکرم (ص) حضور داشتند. وقتی آنان به آبی به نام کدید رسیدند، افطار نمودند(2)  و در جحفه با عمویش، عباس بن عبدالمطلب را که با خانواده‌اش هجرت کرده بود، دید و پیامبر اکرم (ص) با دیدن او بسیار شادمان گردید(3)  و این طور به نظر می‌رسید که وظیفة عباس به عنوان دیپلمات نظامی و اطلاع‌رسانی آن حضرت در مکه به پایان رسیده بود، به ویژه که او با دستور پیامبر اکرم(ص) در مکه باقی مانده بود(4). 
2- اسلام آوردن ابوسفیان بن حارث و عبدالله بن امیه
ابوسفیان بن حارث و عبدالله بن امیه بن مغیره از مکه خارج شده بودند. آنها در گردنة عقاب با کاروان پیامبر اکرم (ص) برخورد نمودند. نخست اجازه خواستند تا با رسول خدا ملاقات نمایند، امّا پیامبر اکرم (ص) نپذیرفت. ام‌سلمه شفاعت کرد و گفت: ای رسول خدا! پسر عمو و پسر عمه و پدر زنت قصد دارند با تو ملاقات نمایند.
پیامبر اکرم (ص) فرمود: من نیازی به ملاقات آنها ندارم. پسر عمویم باعث هتک حرمت من شده و پسر عمه‌ام در مکه علیه من سخنان زشت و زننده‌ای گفته است.
هنگامی که این خبر به آنان رسید، ابوسفیان که یکی از فرزندانش نیز با او همراه بود، گفت: من دست این فرزند خود را می‌گیرم وراه بیابان را پیش می‌گیرم تا از گرسنگی و تشنگی بمیرم. پیامبر اکرم (ص) با اطلاع از این موضوع، بر او ترحم نمود و اجازه داد تا حاضر شوند. ابوسفیان اسلامش را در قالب شعر در حضور رسول خدا این گونه اعلام کرد و از گذشته عذرخواهی نمود:
لعمرک إنی یوم أحمل رایة
		لتغلب خیل اللات خیل محمد

لکالمدلج الحیران أظلم لیله
		فهذا أوان الحق أهدی و أهتدی

فقل لثقیف لا ارید قتالکم
		وقل لثقیف تلک عندی فأوعدی

هدانی هاد غیر نفسی و دلنی
		إلی الله من طردت کل مطرد

أفر سریعاً جاهداً عن محمد
		و أدعی و إن لمن أنتسب لمحمد

هم عصبة من لم یقل بهواهم
		و إن کان ذا رأی یلم و یفند

أرید لأرضیهم ولست بلاقط
		مع القوم مالم أهد فی کل مقعد

فما کنت فی الجیش الذی نال عامراً
		و لا کلَّ عن غیر لسانی و لایدی

قبائل جاءت من بلاد بعیدة
		توابع جاءت من سهام و سردد

و إن الذی أخرجتم و شتمتم
		سیسعی لکم امریء غیرمقدد(5) 

«به خدا سوگند، آن روزی که من پرچم را به دست گرفته بودم تا گروه لات (اسم بتی است) بر گروه محمد پیروز شود، مانند کسی بودم که در تاریکی شب، حیران و سرگشته باشد و اکنون لحظه‌های هدایت و حق فرارسیده است. 
پس به طایفة ثقیف بگو نمی‌خواهم در جنگ شما شرکت کنم و مرا هدایت‌دهنده‌ای به سوی خدا هدایت کرد. هرچند او را طرد نموده بودید و ... .»
با به اتمام رسیدن اشعار وی، پیامبر اکرم (ص) دست بر سینه‌اش زد و فرمود: تو مرا طرد نموده بودی(6). 
ابوسفیان قبل از این، پیامبر اکرم (ص) در اشعارش هجو می‌نمود، اما عبدالله ابن امیه به ایشان گفته بود: به خدا سوگند من به تو ایمان نمی‌آورم مگر اینکه نردبانی بزنی و در جلوی چشم من به آسمان بروی؛ سپس با دستاویزی همراه چهار فرشته برگردی و بعد از آن هم فکر نکنم، من تو را تصدیق نمایم(7). 
اما با تمامی این شرایط، پیامبر اکرم (ص) از جنایتهای آنان چشم‌پوشی نمود و اسلام آوردن آنان را پذیرفت و این امر بر عفو و رحمت و چشم‌پوشی ایشان دلالت می‌نماید.
ابوسفیان اشعار گذشته خود را با قصیده‌ای که در مدح پیامبر اکرم (ص) سرود، جبران کرد و بعد از آن بر مسلمان بودن خویش استوار ماند و در میادین جهاد به ویژه در حنین، رشادتهای خاصی از خود به جای گذاشت(8). 
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) السیرة النبویه فی ضوء المصادر الاصلیه، ص 560-561.
2) بخاری، کتاب المغازی، ج 5، ص 106، شماره 4276.
3) بخاری، کتاب المغازی، ج 5، ص 106، شماره 4276.
4) البدایه و النهایه، ج 4، ص 286 – السیرة النبویه، ابی‌فارس، ص 406.
5) صحیح السیرة النبویه، ص 517.
6) المستدرک، ج 3، ص 43 – مجمع الزوائد، ج 6، ص 164 – 167.
7) ابن هشام، ج 1، ص 295 – 300.
8) التاریخ الاسلامی، ج 7، ص 182.پیامبر اکرم (ص) به مسیرش ادامه داد تا در 22 کیلومتری مکه در «مرالظهران» برای سپری نمودن شب فرود آمد. در آنجا به افراد لشکر دستور افروختن آتش داد. حدود چندین هزار آتش افروختند و عمربن خطاب را به عنوان سرکردة نگهبانان گماشت(1). 
عباس می‌گوید: با خود گفتم: وای بر قریش. اگر پیامبر اکرم (ص) به زور وارد مکه بشود، قبل از آنکه آنها تسلیم سپاه اسلام گردند، برای 