ا  طلاق  دهد  و  طلاق  او  موجب  جدائي  است‌،‌كه  عاقل  و  بالغ  و  مختار  باشد. بنابراين  اگر  ديوانه  يا  بچه  يا  مجبور  و  مكره  باشد  طلاق  او  لغو  و  باطل  و  بي‌اعتبار  است‌،  چون  طلاق  از  جمله  تصرفاتي  است‌كه  آثار  و  نتايج  آن‌،  درزندگي  زوجين  آشكار  است‌،  پس  طلاق  دهنده  بايد  داراي  اهليت  و  شايستگي‌كامل  بوده  تا  تصرفاتش  صحيح  و  معتبر  باشد. و  اهليت  و  شايستگي  وقتي  است‌،‌كه  عقل  و  بلوغ  و  اختيار  باشد  و  در  اين  باره  صاحبان  سنن  از  علي  بن  ابيطالب  روايت  كرده‌اند  كه  فرموده  است‌:" رفع القلم عن ثلاثة: عن النائم حتى يستيقظ، وعن الصبي حتى يحتلم  ، وعن المجنون حتى يعقل   [از  سه‌گروه  قلم  تكليف  برداشته  شده  است‌: ازكسي‌كه  در  خواب  است  تا  اينكه  بيدارگردد. از  بچه  وكودك  تا  اينكه  احتلام  شود  و  بالغ‌گردد. ازديوانه  تا  اينكه  عاقل‌گردد  و  خرد  را  بازيابد.]"

از  ابوهريره  روايت  است‌كه  پيامبر صلي الله عليه و سلم    گفت‌:" كل طلاق جائز، إلا طلاق المغلوب على عقله    [هر  نوع  طلاقي  جائز  و  روا  است  مگر  طلاق‌كسي‌كه  عقل  را  از  دست  داده  و  ديوانه  شده  است‌]"‌. بروايت  ترمذي  و  بخاري  بصورت “‌موقوف‌‌“‌. ابن  عباس  گفته  است‌: اگر  دزدان‌كسي  را  مجبور  به  طلاق‌كنند  اين  طلاق  معتبر  نيست‌‌“‌. بروايت بخاري‌. 

فقها  و  دانشمندان  در  مسائل  طلاق‌كه  از  اشخاص  زير  سر  بزند  اختلاف  دارندكه آن  را  به  اجمال  ذكر  مي‌كنيم‌:
1-‌طلاق  مكره  =‌كسي‌كه  به  اجبارزن  خود  را  طلاق  مي‌دهد. 
٢-‌طلاق  سكران =‌كسي‌كه  در  حال  مستي  زن  خود  را  طلاق  مي‌دهد.
٣-‌طلاق  هازل =‌كسي‌كه  بغيرجد  وازروي  هزل  و  شوخي  ومزاح‌،  زن  خود  را  طلاق مي‌دهد.
٤-‌طلاق  الغضبان =‌كسي‌كه  در  حال  خشم  و  عصبانيت  زن  خود  را  طلاق  مي‌د  هد. 
٥-‌طلاق  غافل  و  ساهي =‌كسي‌كه  از  روي  غفلت  و  سهوزن  خود  را  طلاق مي‌دهد. 
٦-‌طلاق  مدهوش  =‌كسي‌كه  در  حال  بيهوشي  لفظ  طلاق  را  برزبان  مي‌آورد. 

1-‌طلاق  مكره
كسي‌كه  مورد  اكراه  و  اجبار  واقع  مي‌شود. اراده  و  اختياري  از  خود  ندارد،  بديهي  است‌كه  اراده  و  اختيار،  اساس  و  زيربناي  تكليف  مي‌باشند،  پس  وقتي‌كسي  اراده  و اختيار  داشته  باشد،  مكلف  نيست  و  مسئول  تصرفات  خود  نمي‌باشد،  چون  او  درواقع  مجري  اراده  ديگري  است  و  از  خود  اراده  ندارد. بنابراين  اگركسي  به  اجباركلمه  كفرآميز  بر  زبان  راند،  كافر  نمي‌شود  چون  خداوند  مي‌فرمايد:"  إلا من أكره وقلبه مطمئن بالايمان  [‌مگركسي  مجبور  بگفتن  كلمات‌كفرآميزگردد  و  آن  را  بر  زبان  راند،  ولي  ايمان  در  قلب  او  جاي  دارد]"‌.

كسي‌كه  به  اكراه  مسلمان  مي‌شود،  اسلام  آوردن  او  معتبر  نيست  وكسي‌كه  به  اكراه  زن  خود  را  طلاق  دهد،  طلاق  او  صحيح  نيست  و  شرعا  اعتباري  ندارد. از  پيامبر صلي الله عليه و سلم    روايت  شده  است‌: "رفع عن أمتي الخطأ والنسيان وما استكرهوا عليه     [‌قلم  تكليف  از  خطاء  و  نسيان  و  اكراه  در  امت  من  برداشته  شده  است  يعني  اگركسي  ازروي  اشتباه  و  خطاء  و  نسيان  و  فراموشي  و  اكراه  و  اجباركاري  را  انجام  دهد،  مسئوليت  شرعي  ازوي  برداشته  شده  ومسئول  عمل  خويش  نيست‌]"‌.

 ابن  ماجه  وابن  حبان  ودارقطني  و  طبراني  و  حاكم  اين  حديث  را  تخريج  نموده  و  نووي  آن  را “‌حسن‌‌“  دانسته  است‌. و  راي  مالك  و  شافعي  و  احمد  و  داود  نيز  چنين است  و  عمر  بن  الخطاب  و  عبدالله  پسرش  و  علي  بن  ابيطالب  و  ابن  عباس  نيزچنين  گفته‌اند. ابوحنيفه  و  يارانش  مي‌گويند  طلاق  مكره  صحيح  است  و  طلاقش  واقع  مي‌شود  آنان  علاوه  بر  اينكه  با  جمهور  اصحاب  پيامبر صلي الله عليه و سلم    مخالفت  كرده‌اند،  دليلي  نيز  بر  راي  خويش  ندارند.

٢-‌طلاق  مست
جمهور  فقهاء  مي‌گويند:‌كسي‌كه  در  حال  مستي  الفاظ  طلاق  را  بر  زبان  آورد طلاقش  مي‌افتد  و  صحيح  است  چون  باراده  خود  به  مستي  اقدام‌كرده  و  خود  سبب  فساد  و  تباهي  عقل  خويش  را  فراهم  آورده  است‌.

گروهي‌گفته‌اند: مست  و  ديوانه  يكسانند  و  طلاق  مست  لغو  و  بيهوده  است  و اعتبار  ندارد  و  صحيح  نيست‌،  چون  او  فاقد  عقل  است  و  عقل  مناط  ومنشاء  تكليف  است  و  خداوند  مي‌فرمايد:" يأيها الذين آمنوا لا تقربوا الصلاة وأنتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون    [اي  مومنان  در  حال  مستي  نماز  مخوانيد  و  اصلا  بدنبال  مستي نباشيد  چون  مست  نمي‌داند  چه  مي‌گويد،  پس  مستي  نكنيد  تا  بدانيد  در  نماز  چه  مي‌گوئيد]"‌. پس  خداوند  سخن  وگفتار  مست  را  غيرمعتبرگردانده  است  چون  او نمي‌داند  چه  مي‌گويد. و  ثابت  شده  است‌كه  عثمان  بن  عفان  طلاق  مست  را  معتبر  نمي‌دانست‌.گروهي  از  اهل  علم‌گفته‌اندكه‌: هيچيك  از  ياران  پيامبر صلي الله عليه و سلم   در  اين  نظر  با  عثمان  مخالفت  نكرده  است‌. و  مذهب  يحيي  بن  سعيد  الانصاري  و  حميد  بن عبدالرحمن  و ربيعه  و  ليث  ابن  سعد  و  عبدالله  بن  الحسين  و  اسحاق  بن  راهويه  و  ابوثور  و  شافعي  بنا  بيكي  از  دو  قولش‌كه  مزني  از  علماي  شافعيه  آن  را  اختياركرده  است  نيز  چنين  است‌. و  روايتي  از  امام  احمد  كه  مذهبش  برآن  قرارگرفته  و  مذهب همه  اهل  ظاهريه  و  ابوجعفر  طحاوي  وابوحسن‌كرخي  از  حنفيه  نيز  چنين  مي‌باشد. 

 شوكاني‌گفته  است  مستي‌كه  عقلش  زايل  شده  است  طلاق  اومعتبرنيست‌،  چون او  عقل  كه  مدار  و  مناط  تكليف  است  ندارد  و  شارع  مقدس  عقوبت  و  تاوان  او  را  معين‌كرده  است‌،  ما  نبايد  براي  خود  ازآن  عقوبت  الهي  بيشتربراي  او  تعيين‌كنيم  و  بگوئيم  بجهت  تنبيه  و  عقوبت  طلاقش  نيزمي‌افتد  و  او  از  دو  جهت  خسران  ديده  و  زيانمند  گردد. اخيرا  در  محاكم  و  دادگاهها  بدين  مذهب  حكم  مي‌شود: در  قانون  شماره  ٢٥  سال  ١٩٢٩  در  ماده  اول  از  آن  آمده  است‌: “‌طلاق  مست  و  مكره  واقع  نمي‌شود  و  معتبر  نيست‌“‌.

٣-‌طلاق  خشمگين
كسي‌كه  خشمگين  است  نمي‌داند  چه  مي‌گويد  و  چه  چيزي  ازاو  سرمي‌زند  و درباره  گفته‌اش  نمي‌انديشد. چون  اراده‌اش  سلب  شده  است‌،  طلاق  او  واقع  نمي‌شود  و  معتبر  نيست‌. احمد  و  ابوداود  و  ابن  ماجه  و  حاكم  از  عايشه  روايت  كرده‌اند  و  حاكم  آن  را  صحيح  دانسته  است‌كه  پيامبر صلي الله عليه و سلم    گفت‌: " لا طلاق ولا عتاق في إغلاق     [‌در  حال  اغلاق  طلاق  وآزادكردن  معتبرنيست‌]"  وكلمه  اغلاق  به  خشم  و  به  اكراه  و  به  جنون  و  ديوانگي  تفسير  و  معني  شده  است‌.

همانگونه  كه  در  زادالمعاد  آمده  است‌،  ابن  تيميه  گفته  است‌: حقيقت  معني “‌اغلاق‌‌“  آنست‌كه  قلب  انسان  بروي  بسته  باشد،  بدون  قصد  سخن‌گويد  يا  از  سخن  خود  آگاه  نباشد،  گو  اينكه  در  قصد  و  اراده  بر  وي  بسته  است  و  اين  معني‌،  طلاق “‌مكره‌“  و “‌مجنون‌“  وكسي‌كه  قصد  و  اراده  نداشته  باشد  و  معني  سخن  