برده شده است بطور قطع و يقين، جبرئيل (ع) مراد است، و اين ادعاء، ما را به آنچه که يوحنا در مورد روح القدس ذکر نموده است، تقويت مي بخشد. لوقا در انجيل خود، فصل 16، فقرهء 12 چنين نقل نموده است: «وقتي او که روح راستي است، بيايد شما را به تمام حقيقت رهبري خواهد کرد، زيرا او از خود سخن نخواهد گفت، بلکه در بارۀ آنچه بشنود سخن ميگويد».
مطلب عبارت فوق اينست که او از خود هيچ اختياري ندارد، بلکه او مأمور و پيرو ذات ديگر است. زيرا اگر او خود إله باشد، بايد از خود سخن بگويد، نه اينکه سفير ديگران باشد.
-----------------------------------------------
1) الجواب الصحيح لمن بدل دين المسيح: 2 / 97.
2) الجواب الصحيح :2 / 246- 247.
3) به نقل از کتاب: الأجوبة الفاخرة – از قرافي  ص: 104، 106 و کتاب: هداية الحياري – ابن قيم الجوزية – ص: 165.
4) به نقل از : النصرانية والإسلام ص: 45در مواضع زيادي در انجيل و نيز در قرآن کريم، «روح» گاهي مقيد به قيد «القدس» ذکر شده است و گاهي مطلق ذکر شده است. چنانچه الله تعالي ميفرمايد: ﴿وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ﴾ (البقرة: 87). پس مطلب از روح القدس دراين مواضع چه ميباشد؟ آيا در همۀ اين مواضع مراد همان فرشته ای موظف به وحي است؟
امام ابن تيميه(رح) دراين مورد ميفرمايد: «گاهي مراد از روح القدس، همان فرشته ای گرامي جبرئيل (ع)، و گاهي بمعناي وحي،   و رهنمائي و تأييد ميباشد که خداوند به توسط فرشته و يا بدون آنها مي‌فرستد، و گاهي اين دو معنا باهم متلازم ميباشد. به اين معنا که نزول وحي و فرشته باهم متلازم ميباشد، و همچنان تأييد خداوند به بندگانش گاهي به توسط فرشته وگاهي توسط هدايت از جانب او تعالي صورت ميگيرد»(1).
به هر حال مقصود ابن تيميه (رح) اينست که تفسير «روح القدس» به حيات خداوند، چنانکه مسيحيان مي کنند، باطل است. زيرا از کلام پيامبران متقدم و متأخر دانسته مي شود که مراد از روح القدس، امري است که الله تعالي بر پيامبران و بندگان صالحش فرو مي‌آورد که نزول آن گاهي همراه با فرشته  و گاهي با نصر و تأييد از جانب او تعالي ميباشد. و به فرض ثبوت کلام منسوب به عيسي (ع) «پس برويد و همۀ ملتها را شاگرد من سازيد، و آنها را به نام پدر و پسر و روح القدس غوطه کنيد»، تفسير درست آن چينن است که: مردمان را امر کنيد تا به الله و پيامبر فرستادۀ او، و به فرشته ای که توسط او بر پيامبر خود، وحي فرستاده است، ايمان بياوريد، به اين اساس کلام مذکور عیسی (ع)، در حقيقت تأکيد برضرورت ايمان به الله تعالي، به فرشتگان، کتابهاي آسماني و به پيامبران ميباشد. و اين امر حق است که عقل سالم و نقل صحيح بر صحت آن دلالت دارد.
و طوريکه مسيحيان عقيده دارند، اگر ما روح القدس را کانديد مقام الوهيت بدانيم، دراين صورت بر مسيحيان لازم است که از دو امر، يکي را انتخاب کنند: و آن اينکه يا الوهيت روح القدس پذيرفته اناجيل را تکذيب کنند. چون در انجيل طوريکه ما قبلا ذکر نموديم مذکور است که مريم از روح القدس حامله شد، و روح القدس را «لوقا» در انجيل اش به جبرئيل (ع) فرشته ای وحي تفسير کرده است، و يا اينکه به آنچه در انجيل مذکور است ايمان آورده و الوهيت روح القدس را نفي کنند. در اين صورت، تفسير نماينده اسقف روم، روح القدس به روح الله، و حيات الله، باطل ميشود. چون مسلم است که روح القدس يعني جبرئيل و ساير فرشتگان از جملۀ مخلوقات خدا هستند، در حاليکه صفت حيات الهي و ساير صفات خداوند مخلوق نيست.
در نهايت بايد گفت که: مسئله ای تثليث را به اعتراف خود نصاري، در تورات و کتابهاي ملحق به آن نميتوان يافت، بلکه اين عبارت برخي اناجيل است که: «مردم را بنام پدر و پسر و روح القدس غوطه کنيد» و از همين عبارت مجمل و مبهم، کشيشان نصراني با تأثر از فلسفه هاي وثني پيشين در پي اثبات تثليث شدند.
-------------------------------------
1) الجواب الصحيح : 2/97- 98يکي از دانشمندان ميگويد: «در ميان انحرافاتي که جهان مسيحيت به آن گرفتار شده است، چيزي بدتر از انحراف تثليث نيست. زيرا آنها با صراحت ميگويند: خداوند سه گانه است. و نيز با صراحت ميگويند: در عين حال يگانه است! يعني هم وحدت را حقيقي ميدانند و هم سه گانگي را واقعي مي شمرند، و اين موضوع مشکل بزرگي را براي پژوهشگران مسيحي بوجود آورده است.
او مي افزايد: 
... و اگر مي بينيم در پاره ای از نوشته هاي تبليغاتي اخير که بدست افراد غير مطلع داده مي شود، دم از سه گانگي مجازي مي‌زنند، سخن رياکارانه اي است که به هيچ وجه با منابع اصلي مسيحيت و اعتقاد واقعي دانشمندان آنها سازگار نمي آيد.
اينجاست که مسيحيان خود را با يک مطلب غير معقول مواجه مي بينند، زيرا معادله «1=3» را هيچ کودک دبستاني هم نمي تواند بپذيرد، به همين دليل معمولا مي‌گويند: اين مسئله را نبايد با مقياس عقل پذيرفت، بلکه با مقياس تعبد و دل! بايد پذيرفته شود. و ازينجا است که مسئلۀ بيگانگي «مذهب» از «منطق عقل» شروع ميشود، و مسيحيت را به اين وادي خطرناک مي‌کشاند که مذهب جنبۀ عقلاني ندارد، بلکه صرفا جنبۀ قلبي و تعبدي دارد، و نيز از اينجا است که بيگانگي علم و مذهب و تضاد اين دو باهم از نظر منطق مسيحيت کنوني آشکار مي شود، زيرا علم ميگويد: عدد 3 هرگز با عدد «1» مساوي نيست، اما مسيحيت کنوني ميگويد: 1=3 هست.
در مورد اين عقيده به چند نکته بايد توجه کرد:
1-	در هيچ يک از اناجيل کنوني اشاره اي به مسئلۀ تثليث نشده است، به همين دليل محققان مسيحي عقيده دارند که سرچشمۀ تثليث در اناجيل، مخفي و ناپيدا است. «مستر هاکس» امريکائي مي گويد: «ولي مسئلۀ تثليث در عهد عتيق و عهد جديد مخفي و غير واضح است» (1 ). و همين طور بعضي از مؤرخان نبشته اند: مسئله ای تثليث از حدود قرن سوم به بعد در ميان مسيحيان آشکار گشت، و اين بدعتي بود که بر اثر غلو از يک سو، و آميزش مسيحيان با سايراقوام ديگر از سوي ديگر، در مسيحيت واقعي وارد شد. و بعضي احتمال ميدهند که اصولا تثليث نصاري از «ثالوث هندي» گرفته شده است.
2-	تثليث، مخصوصا به صورت تثليث در وحدت (سه گانگي در عين يگانگي) مطلبي است کاملا نامعقول و بر خلاف بداهت عقل، و ميدانيم که مذهب هرگز نميتواند از عقل و علم جدا شود، علم حقيقي با مذهب واقعي، هميشه همآهنگ است، و دوش به دوش يکديگر سير ميکنند، اين سخن که مذهب را بايد تعبدا پذيرفت، سخن بسيار نادرستي است ...
3-	دلائل متعددي که در بحث توحيد براي يگانگي ذات خدا آورده شده است، هرگونه دو گانگي و سه گانگي و تعدد را از او نفي ميکند. خداوند يک وجود بي نهايت است از هر جهت، ازلي، ابدي و نامحدود از نظر علم و قدرت و توانائي. و ميدانيم که در بي نهايت، تعدد و دو گانگي تصور نمي شود، زيرا اگر دو بي نهايت فرض کنيم  هردو متناهي و محدود مي شوند، چون وجود اول فاقد قدرت و توانائي و هستي وجود دوم است. همچنين وجود دوم فاقد وجود اول و امتيازات او است، بنابراين هم وجود اول محدود است و هم وجود دوم، به عبارت روشنتر اگر دو بي نهايت از تمام جهات فرض کنيم، حتما «بي نهايت اول» به مر