ت در آئين پادشاه برادرش را بگيرد مگر اينكه خدا بخواهد، درجات هر كس را كه بخواهيم بالا مي بريم و برتر از هر داننده اي دانايي هست. 
قَالُواْ إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَاللّهُ أَعْلَمْ بِمَا تَصِفُونَ ( برادرش) گفتند: «اگر او دزدي كند (بعيد نيست) چون برادرش قبلاً دزدي كرده است». پس يوسف آن را در دل خود نهان نمود و آن را برايشان آشكار نكرد. (در دل خويش) گفت: «شما مقام بدتري داريد و خداوند به آنچه بيان مي كنيد داناتر است». 
قَالُواْ يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ گفتند: «اي عزيز! او پدر پير كهنسالي دارد، يكي از ما را به جاي او بگير كه ما تو را از نيكوكاران مي بينيم». 
(فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاء أَخِيهِ ) پس تفتيش كننده پيش از خرجين برادرش، به بازرسي خرجين هاي ديگران پرداخت، و اين براي آن بود تا اين شك از بين برود كه او قصداً چنين كاري را كرده است. (ثُمَّ)سپس وقتي كه در خرجين هايشان چيزي را نيافت (اسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَاء أَخِيهِ )پيمانه را در خرجين برادرش بيرون آورد، و نگفت: «آن را يافت، يا آن را برادرش دزديه بود، تا حقيقت امر را مخدوش نكرده باشد. در اين هنگام آنچه يوسف خواسته بود مبني بر اينكه برادرش پيش او بماند تحقق يافت و برادرانش هم نفهميدند. خداوند متعال مي فرمايد: (كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ) اين چنين براي يوسف اين را آسان كرديم تا بدين وسيله به امري كه مذموم نبوددست يابد. (مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ )او در آئين پادشاه نمي توانست برادرش را بگيرد، زيرا در آئين پادشاه چنين نبود كه سزاي دزد بازداشت نمودن او باشد، بلكه نزد آنان دزدي سزاي ديگري داشت، پس اگر قضاوت و داوري به آئين پادشاه برگردانده مي شد يوسف مي توانست برادرش را پيض خود نگاه داردف اما داروي را به آنان سپرد تا انچه را كه خواسته است محقق شود. 
خداوند متعال مي فرمايد:(إِلاَّ أَن يَشَاء اللّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مِّن نَّشَاء ) درجات هر كس را كه بخواهيم از طريق علم مفيد و شناخت راههايي كه آدمي را به مقاصد آن درجات مي رساند بالا مي بريم، همانطور كه مقام يوسف را بالا برديم. (وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ) و برتر از هر داننده اي دانايي هست. پس بالاتر از هر عالم و داناتر مي باشد، تا به داننده ي «غيب» و «شهادت» منتهي مي شود. 
هنگامي كه برادران يوسف اين جريان را ديدند، (قَالُواْ إِن يَسْرِقْ) گفتند: اگر او دزدي كند بعيد و جاي تعجب نيست، (فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ) چراكه  برادرش هم پيش از او دزدي كرده است و منظورشان يوسف بود، و مي خواستند خودشان را تبرئه نمايد و بگويند: اين و برادرش دست به دزدي مي زنند و اين دو از مادر ما نيستند. 
و اين توهين به آن دو بود، بنابراين يوسف نارحتي حاصل از اين تهمت را در درون خود پنهان كرد، (فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ)و آن را برايشان اشكار نكرد. يعني در مقابل به آنها چيزي نگفت كه ناراحت شوند و برايشان ناخوشايند باشد. بلكه خشم خود را فرو برد و مسئله را در دل خود پنهان كرد. (قَالَ )و يوسف با خودش گفت: (أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَاللّهُ أَعْلَمْ بِمَا تَصِفُونَ ) شما مقام و مكانت بدتري داريد، چرا كه ما را به وسيله ي چيزي مورد مذمت قرار داديد كه خود بر آن هستيد و بدتر است از آنچه كهما بر آن قرار داريم. (أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَاللّهُ أَعْلَمْ بِمَا تَصِفُونَ) و خداوند به آنچه مي كند در مورد ما مي گوييد، و ما را به دزدي متهم مي كنيد  داناتر است، و مي داند كه ما از اين تهمت مبرا هستيم. 
سپس برادران يوسف از راه خواهش و تملق وارد شدند تا شايد پادشاه برادرشان را مرخص كرده و او را ببخشد. 
(قَالُواْ يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا) گفتند: اي عزيز! او پدر پير كهنسالي دارد و طاقت جدايي پسرش را ندارد و اين كار بر او دشوار مي آيد. (فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ) يكي از ما را به جاي او بگير كه ما تو را از نيكوكاران مي بينيم. پس با آزاد كردن برادرمان بر ما و پدرمان احسان كن.قَالَ مَعَاذَ اللّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلاَّ مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ إِنَّـآ إِذًا لَّظَالِمُونَ گفت: «پناه بر خدا كه ما غير از كسي را كه كالايمان را نزد او يافته ايم نگاه داريم، ما در آن صورت از زمرة ستمكاران خواهيم بود». 
فَلَمَّا اسْتَيْأَسُواْ مِنْهُ خَلَصُواْ نَجِيًّا قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُواْ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًا مِّنَ اللّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرْضَ حَتَّىَ يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لِي وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ و هنگامي كه از او نااميد شدند به كناري رفتند و با يكديگر به خلوت نشستند بزرگ آنان گفت: «آيا ندانسته ايد كه پدرتان از شما پيمان الهي گرفته است و پيش از اين دربارةيوسف كوتاهي كرده ايد؟ من هرگز از اين سرزمين حركت نمي كنم مگر اينكه پدرم به من اجازه دهد، يا خداوند در حق من داوري كند و او بهترين داوران است. 
(قَالَ ) يوسف گفت:(مَعَاذَ اللّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلاَّ مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ ) پناه به خدا كه ما غير از كسي كه كالايمان را نزد او يافته امي نگاه داريم. يعني اگر فرد بي گناهي را به جاي كسي بگيريم كه كالاي خود را نزد او يافته ايم ستم كرده ايم. و نگفت: « كسي كه دزدي كرده است»، همة اينها به خاطر پرهيز از دروغگويي بود. (إِنَّـآ إِذًا ) ما در آن صورت، يعني اگر نفري غير از كسي كه كالاي خود را نزد او يافته ايم، بگيريم (لَّظَالِمُونَ(  از ستمكاران خواهيم بود، چون فرد بي گناهي را كيفر داده ايم. 
هنگامي كه برادران يوسف نااميد شدند كه برادرشان را مرخص كند، (خَلَصُواْ نَجِيًّا) و گوشه اي با هم جمع شدند و در حالي كه كسي غير از خودشان با آنان نبود با يكديگر به مشاوره پرداختند. (قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُواْ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًا مِّنَ اللّهِ)(برادر) بزرگ آنان گفت: آيا ندانسته ايد كه پدرتان براي محافظت و مراقبت (از بنيامين) از شما پيمان گرفته است كه وي را با خود بياوريد مگر اينكه گرفتار شويد؟ 
( وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِي يُوسُفَ )و پيش از اين دربارة يوسف كوتاهي كرده ايد؟ پس شما دو كار كرده ايد؛ يكي اينكه در گذشته دربارة يوسف كوتاهي نموديد، و اينك برادرش را با خود به پيش پدر نمي بريد، و من نمي توانم با پدرم روبرو شوم. 
(فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرْضَ حَتَّىَ يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لِي وَهُوَ