مّد! فرض کن اگر قومت را ريشه کن ساختي، پس آيا شنيده اي که پيش از تو احدي از عرب خويشاوندانش را ريشه کن کرده باشد؟ و اگر چيز ديگري مي خواهي قسم به خدا من مشتي از اراذل و اوباش را مي بينم که اطرافت را گرفته اند و شايسته است که فرار کنند و  تو را تنها بگذارند.»
ابوبکر گفت:« أُمصُص بَظَرَ  اللَّاتِ» زبان ...« لات» را بمک» ، آيا ما از کنار او مي گريزيم، او را رها مي کنيم؟ عروه گفت:« اين کيست؟» گفتند:« ابوبکر» گفت:« سوگند به آن که جانم در دست اوست اگر احساني نبود که پيش از اين بر من روا داشته اي و من هنوز از جبران آن برنيامده ام، پاسخ تو را مي دادم!!» و هم چنان با پيامبر سخ ن مي گفت و هرگاه با او سخن مي گفت با دستش ريش پيامبر را مي گرفت. مغيره بن شعبه در حالي که کلاه آهنين بر سر داشت و شمشير به دست داشت بر بالاي سرپيامبر ايستاده بود.
پس هر وقت که عروه مي خواست ريش پيامبر را بگيرد با دسته ي شمشير روي دستش را مي زد و مي گفت:« دست خود را از ريش پيامبر دور بدار»، عروه سرش را بلند کرد و گفت:« اي کيست؟» گفت:« مغيره بن شعبه هستم» . عروه گفت:« اي بي وفا! مگر من نبودم براي رفع آن نرنگ بازي تو آن همه کوشش کردم؟!» مغيره در دوران جاهليت با گروهي همراه شده بود و تعدادي را کشته و اموالشان را ربوده بود، سپس آمد و مسلمان شد. پيامبر فرمود:« اسلام تو را مي پذيرم امّا با آن اموال کاري ندارم.»
سپس عروه مدّتي اصحاب پيامبر خدا(ص) را زير نظر گرفت، پيامبر هرگاه آب دهن مي انداخت اصحاب آن را نمي گذاشتند که به زمين بيافتد بلکه با دست هايشان آن را مي گرفتند و چهره و بدن خود مي ماليدند. و هرگاه دستوري به آن ها مي داد شتابان آن را انجام مي دادند، و هرگاه وضو مي گرفت براي برگرفتن قطرات آب وضوي او نزديک بود سر و دست خود را بشکنند، و هرگاه پيامبر حرف مي زد صداهايشان را پايين مي آوردند و به خاطر بزرگداشت او تيز به وي نگاه نمي  کردند و به او خيره نمي شدند.
پس عروه به نزد همراهانش بازگشت و گفت: اي قوم من! به خدا من نزد پادشاهان رفته ا م، نزد کسري و قيصر و نجاشي. سوگند به خدا! پادشاهي را نديده ام که يارانش او را چنان تعظيم کنند که اصحاب محمّد، او را بزرگ و گرامي مي دارند! سوگند به خدا! اگر آب دهان مي انداخت در کف دست يکي از آن ها قرار مي گرفت و آن را بر چهره و بدنش مي ماليد، و هرگاه فرماني به آن ها مي داد بي درنگ و شتابان دستور او را اجرا مي کردند ، و هرگاه وضو مي گرفت براي برگرفتن قطرات آب وضوي او سر و دست مي شکستند، و هرگاه حرف مي زد صداهايشان را پايين مي آوردند ، و به خاطر بزرگداشت او به وي خيره نمي شدند. او به شما شيوه و راه درستي را پيشنهاد کرده است پس آن را بپذيريد.
آنگاه مردي از بني کنانه گفت: « بگذاري من پيش او بروم» گفتد: « برو وقتي به پيامبر(ص) نزديک شد پيامبر فرمود: « اين فلاني است و او از قومي است که شتران قرباني را گرامي مي دارند! پس حيوانات قرباني را به سوي او گسيل داريد!» 
اصحاب چنين کردند و لبيک گويان به استقبال او رفتند، گفت:« سبحان الله سزاوار نيست اين ها از آمدن به کعبه بازداشته شوند». پس آن مرد به نزد يارانش برگشت و گفت:« شتران را ديدم که قلاده در گردنشان بود و براي قرباني شدن نشانه گذاري شده بودند و من معتقدم که نبايد اين ها از آمدن به کعبه بازداشته شوند.»
مکرز بن حفص بلند شد و گفت:« بگذاريدمن پيش او بروم». گفتند:ن برو» وقتي به آن ها نزديک شد پيامبر فرمود:« اين مکرز بن حفص است او مردي فاسق مي باشد». پس با پيامبر مشغول گفتگو شد. در همين هنگا که او حرف مي زد ناگهان سهيل بن عمرو آمد، سپس پيامبر(ص) فرمود: کارتان آسان شد». سهيل گفت:« بيا عهدنامه اي بنويسيم» ، پيامبر نويسنده را فراخواند و فرمود:ن بنويس:« بسم الله الرحمن الرحيم » سهيل گفت: « سوگند به خدا! رحمان را نمي دانيم که چيست، بلکه بنويس:« باسمک اللهم» همان طور که قبلا مي نوشتي. مسلمان ها گفتند:« سوگند به خدا جز بسم الله الرحمن الرحيم چيزي ديگر نمي نويسيم.»
آن گاه پيامبر(ص) فرمود:« بنويس: باسمک اللهم» سپس فرمود:« بنويس اين چيزي است که محمّد رسول الله بر آن حکم کرده است». سهيل گفت: سوگند به خدا اگر مي دانستيم که تو پيامبر خدا هستي تو را از آمدن به خانه خدا باز نمي داشتيم و با تو نمي جنگيديم، بلکه بنويس: محمد بن عبدالله. پيامبر(ص) فرمود:« من فرستاده و پيامبر خدا هستم، گرچه شما مرا تکذيب کنيد، پس بنويس: محمد بن عبدالله، در قبال اين که بگذاريد خانه خدا را طواف کنيم». سهيل گفت:« نه ، چون نمي خواهيم عرب بگويند که ما تحت فشار و زور به شما  اجازه ورود داديم. بلک بنويس: در سال آينده مي توانيد به عمره بياييد». و چنين نوشت شد.
سهيل گفت: « اگر افرادي از ما به نزد تو آمدند، گرچه به دين هم گرويده باشند بايد آن ها را به ما بازگرداني». مسلمان ها گفتند:« سبحان الله! چگونه فردي که مسلمان شد و به نزد ما آمده است دوباره به مشرکن پس داده مي شود؟»
در اين حال ابوجندل بن سهيل کشان کشان با زنجيرهايي که بر پاهايش قرار داشت آمد. او به همين صورت از پايين مکه آمده بود تا اين که خودش را به ميان مسلمان ها انداخت. سهيل گفت:« اين نخستين فردي است که طبق آن چه عهد نموديم او را از تو مي خواهم.» پيامبر فرمود:« ما هنوز صلح نامه را ننوشته ايم و تمام نکرده ايم.»
سهيل گفت:« پس اگر چنين است سوگند به خدا که هرگز بر چيزي با تو صلح نخواهم کرد». پيامبر فرمود:« او را به شخص من ببخش». گفت:« او را به شما مي بخشم » . پيامبر فرمود:« چرا؛ چنين کن؟!» گفت:« نه چنين نمي کنم» مکرز گفت: « او را به تو بخشيدم.»
ابوجندل گفت:« اي گروه مسلمانان! آيا به نزد مشرکان برگردانده مي شوم در حالي که مسلمان شده و نزد شما آمده ام، آيا نمي بينيد چه رنجي کشيده ام؟» و او در راه خدا به شدّت عذاب داده شده بود. عمربن خطاب(رضي الله عنه) مي گويد: سوگند به خدا از روزي که اسلام آورده ام جز همين روز شک و ترديدي به دلم راه نيافته بود. پس پيش پيامبر آمدم و گفتم:« اي پيامبر خدا! مگر تو پيامبر خدا نيستي؟ فرمود:« بله» گفتم:آيا ما بر حق نيستيم و دشمن ما بر باطل نيست؟ فرمود:« بله» گفتم: پس چرا بايد در کار دينمان به خواري تن در دهيم و به عقب بازگرديم در حالي که هنوز خداوند ميان ما و دشمنانشان حکم نکرده است؟ فرمود:« من پيامبر خدا هستم و او مرا ياري مي کند، و من از فرمان او سرپيچي نمي کنم.» 
گفتم: مگر ن گفتي که به کعبه خواهيم آمد و آن را طواف خواهيم کرد؟ فرمود:« بله، ولي آيا به شما گفتم که در همين سال آن را طواف خواهيد کرد؟» گفتم: نه ، فرمود:« پس تو وارد آن خواهي شد و آن را طواف خواهي کرد.»
عمر مي گويد: سپس نزد ابوبکر آمدم و آن چه را به پيامبر گفتم بري او بازگفتم. و ابوبکر همان پاسخي را به من داد که پيامبر به من داده بود واضافه بر آن گفت:« به دامان پيامبر چنگ بزن تا وقتي که مرگ به سراغت مي آيد، سوگند به خدا! که او برحق است». عمر گفت:« براي جبران اين کارم کارهايي زيادي انجام دادم