يس به اسلام بازگشتند. دعوت جارود(رض) سبب شد تا قومش به اسلام بازگردند و بر اسلام پايداري كنند.(4)  خداي متعال، در دل جارود(رض) انداخت تا پيامبران گذشته را براي قومش مثال بزند كه از دنيا رفته‌اند و اين چنين، جارود(رض) غبار شك و دودلي را از دل‌هاي عبدالقيس زدود و آنان را قانع كرد كه رسول‌خدا(ص) نيز همانند پيامبران پيش از خود، از دنيا رحلت فرموده است. بله، اين چنين است كه جايگاه علم و دانش در توجيه اعتقاد و رفتار ديني مردم نمايان مي‌گردد و روشن مي‌شود كه برخورداري از دانش ديني به هنگام بروز فتنه، چقدر در روشن‌گري مؤثر است!(5) 
مسلمانان جواثا(6)  بر اسلام پايداري كردند. آن‌گونه كه از روايت بخاري به نقل از ابن‌عباس رضي الله عنهما بر مي‌آيد، جواثا نخستين قريه‌اي است كه در زمان ظهور فتنه‌ي ارتداد، در آن نماز جمعه برپا شده است. مرتدها، جواثا را محاصره كردند. مسلمانان جواثا شديداً گرسنه شدند تا اين‌كه خداي متعال، آنان را از اين بحران رهانيد. گرسنگي به قدري بر مسلمانان غلبه كرد كه شخصي به نام عبدالله بن حذف از بني‌بكر بن كلاب، چنين اشعاري سرود:
ألا أبلغ أبابكر رسولاً	و فتيان المدينة أجمعينا
فهل لكم إلي قوم كرام	قعود في جواثا محصرينا
كأن دمائهم في كل فج	شعاع الشمس يغشي الناظرينا
توكلنا علي الرحمن إنا	وجدنا النصر للمتوكلينا(7) 
يعني: «به ابوبكر(رض) و تمام جوان‌مرداني كه در مدينه هستند، خبر بده كه آيا از حال قومي گرامي كه در جواثا فرونشسته و در محاصره‌اند، خبر داريد و كاري كرده‌ايد؟ حالشان، چنين است كه گويا خون‌هايشان در هر سو به‌سان پرتو خورشيد، براي بينندگان مي‌درخشد. با اين حال ما بر خداي رحمن توكل كرده‌ايم و صبر و شكيبايي را بهترين چيز براي متوكلان يافته‌ايم».
آری! مسلمانان جواثا بر حق پايداري كردند و به محاصره‌ي دشمن درآمدند و از شدت گرسنگي تا سر حد نابودي پيش رفتند. در شعر عبدالله بن حذف، ژرفاي ايمان اين مسلمانان و ميزان توكلشان به خداي متعال و اميد به نصرت و ياري الهي كاملاً مشهود است.(8) 
ابوبكر صديق(رض) لشكري را به فرماندهي علاء بن حضرمي(رض) به بحرين فرستاد. زماني كه علاء(رض) به بحرين نزديك شد، ثمامه بن اثال با جمع زيادي از قومش (بني‌سحم) به علاء(رض) پيوست. مسلمانان آن ديار، به خيزش بر ضد مرتدها فراخوانده شدند و جارود بن معلي(رض) نيز با تعدادي از افراد قبيله‌اش به لشكر اسلام پيوست و بدين‌سان لشكر انبوهي براي جنگ با مرتدها فراهم آمد و خداي متعال، مؤمنان را ياري رسانيد. از ديگر كساني كه در سركوب مرتدهاي بحرين، به علاء پيوستند، مي‌توان قيس بن عاصم منقري، عفيف بن منذر و مثني بن حارثه‌ي شيباني را نام برد.(9) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) التراتيب الإدارية (1/19)
2) حروب الردة، ص146
3) حروب الردة، ص147
4) البداية و النهاية (6/332)
5) التاريخ الإسلامي(9/97)
6) جواثا، نام منطقه و حصاري در بحرين مي‌باشد.(مترجم)
7) البداية و النهاية (6/332)
8) التاريخ الاسلامي از حميدي (9/98)
9) الثابتون علي الإسلام، ص63علاء(رض) از بزرگان صحابه و شخصي عالم، عبادت‌گزار و مستجاب الدعوه بود. علاء(رض) در بيابان دهناء به لشكر فرمان داد تا اردو بزنند. پيش از آن‌كه لشكريان به طور كامل مستقر شوند و بار شترها را پايين بگذارند، شترها در حالي كه هنوز توشه‌ي لشكر (خيمه‌ها و آب مورد نياز سپاهيان) بارشان بود، رم كردند و گريختند. تنها چيزي كه براي لشكريان ماند، لباس‌هاي تنشان بود. حتي يك شتر هم براي لشكر نماند. اين اتفاق در شب روي داد و چنان غم و اندوهي بر سپاهيان چيره شد كه برخي شروع به وصيت كردند. علاء(رض) دستور داد تا همه جمع شوند. پس از آن‌كه همه جمع شدند، علاء(رض) فرمود: «اي‌مردم! مگر شما مسلمان نيستيد و در راه خدا بيرون نشده‌ايد؟ مگر نه اين است كه شما براي ياري دين خدا بپا خاسته‌ايد؟ پس شما را مژده باد كه به خدا سوگند، خداي متعال كساني چون شما را در چنين حالي خوار و زبون نمي‌كند.» سپيده‌ دميد و براي نماز صبح، اذان دادند. علاء(رض) برايشان امامت داد و پس از نماز دو زانو نشست و دست به دعا برداشت؛ همراهانش نيز همانند او زانو زدند و دست به دعا برداشتند تا اين‌كه خورشيد طلوع كرد. در حالي كه علاء(رض) مشغول دعا بود، مردم به سراب و پرتو پياپي خورشيد در بيابان مي‌نگريستند. در آن حال چشمشان به بركه‌ي آبي افتاد كه آكنده از آب گوارا بود. علاء(رض) و همراهانش از آن آب نوشيدند و خود را با آن شستند. هنوز روز بالا نيامده بود كه شترها از هر سو نمايان شدند و بي‌آن‌كه چيزي از بار مجاهدان گم شده‌ باشد، كنار سپاهيان زانو زدند و هر كس، شترش را آب داد و بدين‌ترتيب مردم به چشم خود، قدرت و نصرت الهي را ديدند.(1)
--------------------------------------------------------------------------------------
1) البداية و النهاية (6/33)مرتدها، لشكر بزرگي فراهم آورده بودند. لشكر مسلمانان، در مجاورت لشكر مرتدها اردو زد. مسلمانان، شبانگاه از لشكرگاه مرتدها، هياهو و سرو صداي زيادي شنيدند. علاء(رض) گفت: چه كسي برايمان خبر مي‌آورد كه اين‌ها، چه مي‌كنند؟ عبدالله بن حذف برخاست و خود را به لشكرگاه مرتدها رساند و ديد كه آنان، شراب نوشيده‌‌اند و به حال خود نيستند. عبدالله بازگشت و علاء(رض) را از ماجرا باخبر كرد. علاء(رض) اين فرصت را غنيمت دانست و بلافاصله بر مرتدها شبيخون زد و آنان را كشت و تنها تعداد اندكي از مرتدها موفق به فرار شدند. مسلمانان، بر اموال، انبارها و كالا‌هاي به‌جامانده از مرتدها دست يافتند و از آنان غنايم جنگي زيادي گرفتند. حطم بن ضبيعه برادر بني‌قيس بن ثعلبه كه از بزرگان و رييسان قبيله‌اش بود، وحشت‌زده از خواب پريد و ديد كه مسلمانان بر آن‌ها شبيخون زده‌اند. حطم، بي‌دست و پا و شتابان به سوي اسبش رفت تا سوار شود؛ هنگامي كه پا در كاب نهاد، ركاب، پاره شد؛ حطم فرياد برآورد كه آيا كسي ركاب اسبم را برايم درست مي‌كند؟ شخصي از مسلمانان(1) كه در تاريكي شب، حطم را شناخت، به او گفت: پايت را بالا بگير تا ركابت را درست كنم. هنگامي كه حطم، پايش را بالا گرفت، پايش را با شمشير زد و قطع كرد. حطم از آن مسلمان خواهش كرد تا كارش را تمام كند و او را بكشد. اما آن مسلمان، حطم را نكشت. حطم، بر زمين افتاده بود و از هر مسلماني كه از آن‌جا مي‌گذشت، درخواست مي‌كرد كه او را بكشد و چون زخمي بود، كسي حاضر نمي‌شد او را بكشد. در همان گير و دار قيس بن عاصم از آن‌جا گذر كرد؛ حطم به قيس گفت: من، حطم هستم؛ نمي‌خواهي مرا بكشي؟ قيس، حطم را كشت و پس از آن متوجه شد كه او زخمي بوده است؛ لذا گفت: افسوس! اگر مي‌دانستم كه حطم زخمي است، حركتش نمي‌دادم و او را نمي‌كشتم. پس از آن مسلمانان به تعقيب مرتدهاي گريزان پرداختند و آنان را كشتند. البته عده‌اي از آن‌هاموفق شدند خود را به دارين(2)  برسانند و بر كشتي سوار شوند و بگريزند. علاء(رض) غنايم را تقسيم كرد و خمس آن را به مدي