ي كذاب، دو لشكر را اعزام كرد؛ يكي به فرماندهي عكرمه(رض) و ديگري به فرماندهي شرحبيل بن حسنه(رض) كه اين، بيان‌گر خبرگي جنگي ابوبكر صديق(رض) و شناخت وي از ميزان قدرت جنگي دشمن مي‌باشد. هنگامي كه ابوبكر صديق(رض) از شتاب‌زدگي عكرمه(رض) باخبر شد، او را از بازگشت، منع كرد كه مبادا مسلمانان، به سستي و هراس دچار شوند و اين نيز نشان‌دهنده‌ي دانش و توان جنگي ابوبكر صديق(رض) است. برخورداري از روحيه‌ي قوي، تأثير بزرگي در نتايج جنگ دارد و ابوبكر صديق(رض) مي‌دانست كه بازگشت لشكر عكرمه(رض)، سبب شكست روحي و تضعيف قواي دروني افرادي مي‌شود كه همراه شرحبيل(رض) در پي عكرمه(رض) به همان مأموريت اعزام شده‌اند. چراكه سربازان لشكر عكرمه(رض) پس از ديدن توان جنگي دشمن، دچار ضعف و هراس شده بودند و بازگشت لشكر عكرمه(رض)، شكست روحي لشكر ديگر را به دنبال داشت.(2)  ابوبكر صديق(رض) براي جلوگيري از چنين پيامدي، عكرمه(رض) و لشكرش را به مناطق ديگري اعزام كرد تا هم روحيه‌ي لشكر عكرمه(رض) سر جايش برگردد و هم روحيه‌ي لشكر شرحبيل(رض) ضعيف و شكسته نشود. اين عمل‌كرد ابوبكر صديق(رض) دورنگري جنگي او را روشن‌تر مي‌سازد.
يكي از عادت‌هاي ابوبكر صديق(رض) اين بود كه پس از پايان مأموريت هر يك از كارگزارانش، از آنان گزارش مي‌خواست و آنان را مورد حساب‌رسي قرار مي‌داد. زماني كه معاذ(رض) از يمن بازگشت، همين رويه را با او در پيش گرفت و به او فرمود: «حساب پس بده كه چه كرده‌اي؟» معاذ(رض) گفت: «آيا بايد هم به شما حساب پس بدهم و هم به خدا؟ به خدا سوگند كه هرگز در هيچ كار و فرمان شما كوتاهي نمي‌كنم.»(3) 
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) الكامل في التاريخ (2/34)؛ البداية و النهاية (6/334)
2) التاريخ الإسلامي از حميدي (9/83)
3) عيون الأخبار (1/125)پس از پايان جنگ‌هاي خلافت اسلامي با جريان ارتداد، تمام يمن در برابر حكومت اسلام به مركزيت مدينه‌ي منوره تسليم شد و يمن به سه بخش اداري تقسيم گرديد: صنعاء، جند و حضرموت. سنجه و تراز تقسيم ادري يمن، تنها، معيارهاي ايماني (تقوا، اخلاص و عمل صالح) بود و در تعيين كارگزاران و رؤساي مناطق، مسايل قبيله‌اي كنار زده شد و مورد توجه قرار نگرفت. يمن، از انواع شرك اعم از شرك اعتقادي و شرك گفتاري و كرداري پاك شد و اهل يمن دانستند كه جايگاه نبوت، بسي والاتر و فراتر از آن است كه كسي، آن را ابزار رسيدن به اهداف و اغراض شخصي خود قرار دهد.(1)  اهل يمن باورشان شد كه ايمان، هيچ‌گونه پيوستگي و ارتباطي با اغراض و طمع‌ورزي‌هاي فردي ندارد و اصلاً اسلام، با جاهليت، سازگار نيست. اين شناخت براي مرتدها، پس از آن حاصل شد كه خون‌ زيادي به زمين ريخت و بسياري از دو طرف (مسلمانان و مرتدها) كشته شدند.(2)  خيلي از مرتدها، دوباره به آغوش اسلام بازگشتند و در زمان خلافت عمر فاروق(رض) در صف جهاد و مجاهدان قرار گرفتند. در جريان جنگ با مرتدها، برخي از آنان كه بر اسلام ثبات ورزيدند، فرماندهان جهادي فرخنده و كار‌آزموده‌اي بار آمدند كه بعدها در فتوحات اسلامي و عمران و آبادي شهرهاي جديد، نقشي مهم و اساسي ايفا كردند. از آن دست فرماندهان مي‌توان به كساني چون: جرير بن عبدالله بجلي، ذي‌كلاع حميري، مسعود عكي و جرير بن عبدالله حميري و… اشاره كرد. نقش هر يك از اين‌ها در فتوحات اسلامي و عمران و آبادي شهرهايي مانند كوفه و بصره در عراق و فسطاط در مصر، مهم و اساسي بوده است. البته نبرد با مرتدها، پرورش قاضيان و كارگزاران شايسته‌اي چون حشك عبدالحميد، سعيد بن عبدالله اعرج و شرحبيل بن سمط كندي و… را در يمن و جاهاي ديگر به دنبال داشت.(3) 
اهل يمن در برابر اسلام و خلافت اسلامي گردن نهادند و بعدها هنگامي كه از سوي خليفه به جهاد فراخوانده شدند، با ميل و رغبت تمام فرمان خليفه را پذيرفتند و به ميادين جهاد شتافتند. آنان در جريان ارتداد، آن‌قدر پرورش يافتند كه به خليفه و حكومت اسلامي اطمينان يابند و در نتيجه بهترين سربازان و ناصران اسلام و مسلمانان شوند و يمن، امن و آرام گردد.(4) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) الخلافة الراشدة و الخلفاء الراشدون از يوسف علي، ص39
2) ظاهرة الردة، ص159
3) اليمن في صدر الإسلام، ص 289و291
4) اليمن في صدر الإسلام، ص291طليحه‌ي اسدي، سومين شخصي بود كه در اواخر زندگاني رسول‌خدا(ص) ادعاي پيغمبري كرد. طليحه بن خويلد بن نوفل بن نضله‌ي اسدي، يكي از ده نفري بود كه از قبيله‌ي اسد در عام الوفود در سال نهم هجري به حضور رسول‌خدا(ص) رفتند و پس از سلام بر آن حضرت(ص) با منت گفتند: «ما به حضور تو آمده‌ايم كه گواهي دهيم خدايي جز خداي يگانه نيست و تو، بنده و فرستاده‌ي او هستي. تو كسي را به جانب ما نفرستادي و خود ما آمديم تا اسلام بياوريم و از جانب قوم خود اظهار مسلماني كنيم.» خداي متعال، درباره‌ي سخنان منت‌بار نمايندگان قبيله‌ي اسد كه طليحه نيز در زمره‌ي آنان بود، آيه فروفرستاد كه:
(يَمُنُّونَ عَلَيْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَکُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ لِلْإِيمَانِ إِن کُنتُمْ صَادِقِينَ) (1)
پس از آن‌كه نمايندگان اسد از مدينه بازگشتند، طليحه مرتد شد و ادعاي پيغمبري كرد.(2)  وي در مكاني به نام (سميراء) لشكري گرد آورد و عده‌ي زيادي از توده‌ي مردم، از او پيروي كردند و كارش بالا گرفت. نخستين عاملي كه سبب شد مردم به او فريفته شوند، اين بود كه او به همراه عده‌اي در بيابان بود؛ آن‌ها بي‌آب و تشنه شدند. طليحه، در قالب كلماتي مسجع به آنان سخناني گفت كه معنايش، از اين قرار است: «سوار بر اسب شويد و مقداري كه جلوتر برويد، آب مي‌يابيد.» همراهانش چنين كردند و اتفاقاً آب هم ديدند و همين، سبب شد اعراب در فتنه بيفتند و چنين بپندارند كه طليحه، غيب مي‌داند.(3)  يكي ديگر از ياوه‌كاري‌هايش، اين بود كه سجده را از نماز برداشت و مدعي شد كه از آسمان بر او وحي مي‌شود. به عنوان مثال او ادعا كرد كه بر من اين كلمات نازل شده است: «سوگند به كبوتر خانگي و كبوتر چاهي و سوگند به باز شكاري كه سال‌ها پيش از شما، ضمانت شده كه پادشاهي ما، به عراق و شام خواهد رسيد.»(4)  طليحه، به خود فريفته گشت و كارش نيز بالا گرفت. رسول‌خدا(ص) با شنيدن خبر طليحه، ضرار بن ازور اسدي(رض) را به جنگ با طليحه‌ي اسدي فرستاد. اما از آن‌جا كه قبايل اسد و غطفان به طليحه پيوسته بودند، ضرار نتوانست با طليحه روبرو شود.(5)  در دائرة المعارف اسلامي درباره‌ي طليحه چنين آمده كه او، در شعرسرايي و سخنوري به قدري توانمند بوده كه ساعت‌ها و بدون آمادگي قبلي، راحت و بدون هيچ، گيري، شعر مي‌سروده و سخنراني مي‌كرده است. او كه مدعي پيش‌گويي بوده، صفات و ويژگي‌هايي چون فن شعر، خطابت و جنگاوري نيز داشته و در رهبري قبيله‌اي بر اساس باورها و عادت‌هاي دوره‌ي جاهليت، سرآمد و توانا بوده است.(6)  ا