 نيكو‌نهاد، بود كه هيچ يك از قريشيان بر او خرده نگرفت و آن‌گونه كه بر مؤمنان ضعيف، عيب‌جويي مي‌كردند، بر او عيبي نگرفته و خوارش نداشته‌اند. قريشيان، تنها عيب و خرده‌اي كه به گمان خودشان بر ابوبكر(رض)، گرفتند، اين بود كه او، به خدا و رسولش ايمان آورد(15). 
------------------------------------------------------------------------------------------
1) التهذيب(2/183)
2) الإصابة(4/146)
3) مسلم(2410)- طبراني در الكبير به شماره‌ي (3582)
4) ابوبكر الصديق از علي طنطاوي ص66؛ التاريخ الإسلامي، الخلفاء الراشدون، ص30
5) السيرة النبويه از ابن‌هشام (1/371)
6) بخاري، شماره‌ي3905
7) الإصابة (4/147)
8) تاريخ الخلفاء از سيوطي، ص48
9) سيرة و حياة الصديق، مجدي‌ فتحي، ص34
10) تاريخ‌الخلفاء از سيوطي، ص49
11) تاريخ الخلفاء از سيوطي، ص29
12) أصحاب الرسول از محمود المصري (1/58)؛ الخلفاء از محمود شاكر، ص31
13) تاريخ الدعوة في عهد‌ الخلفاء الراشدين، ص43
14) أشهر مشاهير الإسلام (1/12)
15) منهاج السنة از ابن‌تميمه (4/288و289). نقل از كتاب ( ابوبكر الصديق أفضل الصحابة و أحقهم بالخلاقه) از محمد عبدالرحمن قاسم، ص18و19؛ عادت كفار قريش بر اين بود كه چنان‌چه شخصي، مسلمان مي‌شد، اشتباهات دوره‌ي جاهليتش را نُقل مجالس خود مي‌كردند و به بدگويي از او مي‌پرداختند. اما ابوبكر(رض)، چنان پيشينه‌ي خوبي داشت كه قريشيان، هيچ نقطه‌ي ضعفي از گذشته‌اش سراغ نداشتند كه به بدگويي از او بپردازند.(مترجم)آخرين لشكري كه براي سركوب مرتدها از مدينه بيرون شد، لشكر مهاجر(رض) بود كه تعدادي از مهاجرين و انصار را با خود به همراه داشت؛ خالد بن سعيد كه برادر امير مكه (عتاب بن سعيد) بود، هنگام عبور اين لشكر از مكه به سپاهيان پيوست. اين لشكر، از طائف نيز گذشت و عبدالرحمن بن ابي‌العاص به همراه عده‌اي، به لشكر مهاجر(رض) ملحق شد. علاوه بر اين لشكر مهاجر(رض) در نجران نيز جرير بن عبدالله بجلي(رض) را با خود همراه كرد. عكاشه بن ثور كه تعدادي از اهل تهامه را با خود همراه كرده بود، به لشكر مهاجر(رض) همراه پيوست. لشكر مهاجر، در اطراف مذحج نيز فروه بن مسيك مرادي را به جمع خود افزود و هنگام گذر بر بني‌حارث بن كعب در نجران، مسروق عكي را هم با خود كرد.(1) 
مهاجر(رض) در نجران، لشكرش را دو دسته كرد: گروهي به فرماندهي شخص مهاجر آهنگ آن كردند كه بازماندگان لشكر اسود عنسي را كه درميان نجران و صنعاء پراكنده بودند، سركوب نمايند. گروه ديگر كه تحت فرمان برادر مهاجر (عبدالله) قرار گرفتند، مأموريت يافتند تا تهامه‌ي يمن را از مانده‌ي‌ مرتدها پاك‌سازي كنند.(2)  مهاجر(رض) پس از آن‌كه در صنعاء مستقر شد، نامه‌اي به ابوبكر صديق(رض) نوشت تا به او گزارش كار دهد و منتظر جواب ماند. در همان زمان معاذ بن جبل(رض) و ديگر كارگزاران يمن كه در زمان رسول‌خدا(ص) به سمت كارداري آن‌جا منصوب شده بودند ـ به استثناي زياد بن لبيد ـ در نامه‌اي كه به ابوبكر(رض) نوشتند، اجازه خواستند تا به مدينه بازگردند. ابوبكر صديق(رض) در پاسخ درخواست معاذ و همكارانش، به آنان اختيار داد كه اگر بخواهند در يمن بمانند و يا در صورت تمايل به مدينه بازگردند و كساني را به جاي خود تعيين كنند. اين‌ها نيز برابر موافقت ابوبكر صديق(رض) به مدينه بازگشتند.(3)  مهاجر(رض) در پاسخ نامه‌اش مأموريت يافت تا به عكرمه(رض) بپيوندد و به همراه وي براي پشتيباني زياد بن لبيد(رض) به حضرموت برود. ابوبكر(رض) در نامه‌اش به مهاجر(رض) دستور داد تا به رزمندگاني كه بين مكه و يمن جنگيده‌اند، اجازه‌ي بازگشت دهد و تنها كساني را با خود ببرد كه خودشان خواسته باشند جهاد را بر بازگشت به خانه‌هايشان ترجيح دهند.(4) 
زياد بن لبيد انصاري(رض) از سوي رسول‌خدا(ص) به عنوان كارگزار كنده در حضرموت تعيين شد و ابوبكر صديق(رض) نيز او را بر اين پست، ابقا كرد. زياد(رض) شخصي قُد و سخت‌گير بود و همين باعث شد تا حارثه بن سراقه براو بشورد. ماجرا از اين قرار بود كه زياد(رض) به اشتباه شتري نر را كه مال جواني از كنده بود، هنگام تقسيم اموال صدقه، جزو اموال صدقه (زكات) حساب كرده و آن را به كسي داده بود. صاحب شتر، خواهان آن شد كه به جاي شتر از دست رفته‌اش، به او شتري بدهند؛ اما زياد نپذيرفت. جوان به يكي از بزرگان قومش به نام حارثه بن سراقه پناه برد و از او كمك خواست. ابن‌سراقه از زياد(رض) خواست تا به جاي آن شتر، شتر ديگري به جوان بدهد. اما زياد(رض) بر موضع خود پافشاري كرد؛ حارثه، خشمگين و عصباني شد و به زور افسار شتري را گرفت كه در نتيجه ياران حارثه و سپاهيان زياد(رض) با هم درگير شدند و جنگ درگرفت. ابن‌سراقه شكست خورد و زياد بن لبيد، تعداد زيادي از افراد حارثه بن سراقه را به اسارت درآورد. اسيران كه در حال انتقال به مدينه بودند، از اشعث بن قيس كمك خواستند و او نيز از روي تعصب قومي با جمع انبوهي، مسلمانان را محاصره كرد.(5)  زياد(رض) پيكي به مهاجر و عكرمه رضي الله عنهما فرستاد و از آنان خواست كه خيلي زود به كمكش بشتابند. مهاجر و عكرمه در (مأرب) به هم پيوسته بودند. مهاجر(رض) عكرمه(رض) را به همراه لشكر در همان‌جا گذاشت و خودش به همراه سواركاران به سوي زياد(رض) حركت كرد. او، محاصره را شكست و در پي آن كنده، به دژي به نام (نجير) گريختند كه سه گذرگاه داشت. زياد(رض) يك گذرگاه را بست و مهاجر(رض) نيز گذرگاه ديگري را؛ گذرگاه سوم در تصرف كنده باقي ماند تا اين‌كه عكرمه(رض) از راه رسيد و بدين‌سان كنده، از هر سو در محاصره قرار گرفتند. مهاجر(رض) عده‌اي را به سوي قبايل كنده و كساني فرستاد كه در سرزمين‌هاي پست و هموار و يا در ارتفاعات، پراكنده شده بودند تا آنان را به اسلام فرابخوانند و هر آن كس را كه از پذيرش اسلام سرتافت، كشتند و كسي جز آنان كه در قلعه محاصره شده بودند،‌ نماند.(6) 
لشكر زياد و لشكر مهاجر در مجموع بيش از پنج‌هزار نفر بودند كه در ميانشان برخي از مهاجرين و انصار(رض) نيز حضور داشتند. دو لشكر، به قدري محاصره‌ي قلعه را ادامه دادند كه عده‌اي از افراد محاصره شده در دژ،‌ دهان به شكوه و اعتراض بر رؤساي خود گشودند و از گرسنگي به قدري بي‌تاب شدند كه مرگ را بر آن ترجيح دادند. بنابراين بزرگانشان توافق كردند تا اشعث بن قيس را به نزد مسلمانان بفرستند و از آنان امان بگيرند.(7)  البته اشعث نتوانست از مسلمانان براي قومش امان بگيرد و آن‌گونه كه از مجموع روايات برمي‌آيد، اين است كه اشعث براي تمام افرادي كه در دژ بودند، امان نخواست و يا براي امان دادن به تمام افراد، پافشاري نكرد. بلكه بنا بر روايات، تنها براي هفت تا ده نفر امان خواست. يكي از شرايط پذيرش امان‌خواهي، اين بود كه دروازهاي قلعه‌ي نجير باز شود. در جريان فتح قلعه‌ي نجير، هفتصد نفر از كنده كشته شدند و به فرجامي چون يهود بني‌قريظه گرفتار گشتند.(8) 
مرتدان كنده، سركوب شدند و عكرمه(رض) به همراه خمس غنايم و اسيران و از جمله اشعث بن قيس به مدينه رفت. اشعث در ميان قومش و به ويژه زنان مورد تنفر و