ه‌ي مسلمانان به تصوير مي‌كشد(2). 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاري، شماره‌ي3672
2) تاريخ الدعوة الإسلامية، ص402،403بسياري از احاديث صحيح نشان مي‌دهدكه رسول‌خدا(ص) بارها از ابوبكر(رض) دفاع كرده و مردم را از مخالفت و ستيز با ابوبكر(رض) برحذر داشته‌اند. ابودرداء(رض) مي‌گويد: با رسول‌خدا(ص) نشسته بودم كه ابوبكر(رض) در حالي آمد كه يك طرف لباسش را گرفته و زانويش نمايان شده بود. رسول‌خدا(ص) با ديدن ظاهر ابوبكر(رض) فرمودند: «‌گويا دوستتان دعوا كرده است.» ابوبكر(رض) سلام كرد و گفت: «ميان من و عمر مسأله‌اي پيش آمد؛ من با او تندي كردم و بعد پشيمان شدم. به همين خاطر از او عذرخواهي كردم، اما او نپذيرفت. اينك پيش شما آمده‌ام تا ماجرا را به شما بگويم.» رسول‌خدا(ص) سه بار به ابوبكر(رض) فرمودند: «خدا، تو را ببخشد.» پس از اين عمر(رض) نيز نادم و پشيمان به خانه‌ي ابوبكر(رض) رفت و پرسيد: «‌آيا ابوبكر اين‌جا است؟» و چون ابوبكر(رض) را آن‌جا نيافت، به نزد رسول‌خدا(ص) آمد و سلام كرد. چهره‌ي رسول‌خدا(ص) با ديدن عمر(رض) دگرگون شد؛ ابوبكر(رض) كه ترسيد رسول‌خدا(ص) واكنش شديدي از خود در مقابل عمر(رض) نشان دهند، گفت: «اي رسول‌خدا! به خدا سوگند (تقصير من است و) من، زياده‌روي و بي‌حقي نموده (و اول دعوا را شروع كردم.)‌ » رسول‌خدا(ص) فرمودند: (إنَّ اللَّهَ بعَثَني إليكمْ فقلتُمْ كذبتَ و قال أبوبكر: صدق و واساني بنفسِهِ و مالِهِ، فهل أنتم تاركوا لي صاحبي؟) يعني: «خداوند، مرا به سوي شما مبعوث كرد؛ شما (ابتدا تكذيبم كرديد و) گفتيد: دروغ مي‌گويي؛ اما ابوبكر (همان اول تصديقم كرد و) گفت: راست مي گويد و مرا با جان و مالش ياري نمود (و دستم را در مالش باز گذاشت و مرا در مالش هم‌سان خود قرار داد.) پس آيا شما، دوستم را (محض خاطر من) برايم مي‌گذاريد؟» رسول‌خدا(ص) اين گفته را دو بار تكرار نمودند. پس از آن ابوبكر(رض) هرگز مورد بي‌حرمتي يا اذيت قرار نگرفت.(1)  در اين ماجرا، درس‌هاي قابل پندي وجود دارد؛ از جمله: * سرشت و نهاد بشري در صحابه نيز سبب مي‌شد كه گاهي چون ديگر انسان‌ها با هم درگير شوند. اما لَجوج و لج‌باز نبودند؛ بلكه خيلي زود به اشتباه خود پي برده و از برادرشان عذرخواهي مي‌كردند. *‌ اين ماجرا، نشان‌گر دوستي و يك‌رنگي صحابه با هم‌ديگر است. * از اين ماجرا جايگاه والاي ابوبكر(رض) در نزد رسول‌خدا(ص) و صحابه(رض) نمايان مي شود. و….
-------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاري شماره‌ي3661ربيعه‌ي اسلمي(رض) مي‌گويد: من به رسول‌خدا(ص) خدمت مي‌كردم؛ آن حضرت(ص) به من زميني دادند. همين طور به ابوبكر(رض) نيز زميني بخشيدند تا اين‌كه ميان من و ابوبكر(رض) بر سر درخت خرمايي اختلاف پيدا شد؛ من مدعي بودم اين درخت در محدوده‌ي زمين من است و ابوبكر(رض) مي‌گفت: در زمين من است و اين بگو مگو ادامه يافت و ابوبكر(رض) به من سخني گفت كه خودش، آن را ناپسند دانست و پشيمان شد و به من گفت: «اي ربيعه! مانند آن‌چه به تو گفتم، تو نيز به من بگو تا قصاص كرده باشي.» گفتم : من، هرگز چنين جسارتي نمي‌كنم. ابوبكر(رض) فرمود: «اگر قصاص نكني، به رسول‌خدا(ص) شكايت مي‌كنم.‌» اما من باز هم از قصاصش سر باز زدم؛ ابوبكر(رض) آن‌جا را به قصد عرض شكايت به رسول‌خدا(ص) ترك كرد. عده‌اي از خويشانم گفتند: «‌تعجب است؛ خودش، به تو ناسزا گفته و باز مي‌خواهد از تو، به رسول‌خدا(ص) شكايت كند!» گفتم: مي دانيد او كيست؟ او، ابوبكر صديق(رض) است؛ يارغار پيامبر(ص) و شيخ و بزرگ مسلمانان كه عمرش را در خدمت اسلام سپري كرده است. نبينم كسي از شما بخواهد به خاطر من بر او گستاخي كند و مايه‌ي ناراحتيش شود؛ چراكه رسول‌خدا(ص) به ناراحت كردن ابوبكر(رض) ناراحت مي‌شوند و ناراحتي پيامبر، خشم خدا را به دنبال دارد. آنان گفتند: «مي‌گويي چه كار كنيم؟» گفتم: هيچ كار، بازگرديد. من، به دنبال ابوبكر(رض) به نزد رسول‌خدا(ص) رفتم. ابوبكر(رض) ماجرايي را كه ميان من و او گذشت، بازگو كرد. رسول‌خدا(ص) سرشان را به سوي من بلند كردند و فرمودند: «‌اي ربيعه! ميان تو و صديق چه گذشت؟» من، ماجرا را بازگو كردم و گفتم كه در خلال بگو مگويي كه ميان من و ابوبكر رخ داد، او، به من ناسزا گفت و پشيمان شد و از من خواست تا قصاص كنم. اما من قصاص نكردم. رسول‌خدا(ص) فرمودند: «‌بله، اين‌طور جوابش را نده؛ بلكه بگو: اي ابوبكر! خدا تو را ببخشد.» من نيز مطابق امر رسول‌خدا(ص) به ابوبكر گفتم: خدا تو را ببخشد. حسن بصري مي‌گويد: «ابوبكر(رض) در حال گريه آن‌جا را ترك كرد.»(1) 
واقعاً جاي شگفت و تعجب است كه ابوبكر(رض)، چه وجدان بيدار و درون پاكي داشت كه او را وادار كرد تا بلافاصله از برادر مسلمانش بخواهد كه در مقابل گفته‌اش، او را قصاص كند و يا او را ببخشد! ابوبكر(رض) به حدي از فضيلت، بزرگ‌منشي، ادب و شعور رسيده بود كه به خاطر خطاي زباني كوچكي، سراسر وجودش آكنده از غم و اندوه مي‌شود و تنها به قصاص و يا بخشش آرامش مي‌يابد!(2) 
قطعاً حرف ابوبكر(رض) به ربيعه(رض) سخني معمولي بوده است؛ اما ابوبكر(رض) از اين ترسيد كه شايد ربيعه(رض) به سبب همان سخن معمولي آزرده‌خاطر شده باشد؛ بنابراين ضمن عذرخواهي از ربيعه، از او تقاضا كرد تا قصاص نمايد. ربيعه(رض) كه ابوبكر(رض) را خوب مي شناخت و مقام او را در اسلام پس از رسول‌خدا(ص) مي‌دانست، از قصاص امتناع ورزيد. بدون ترديد امكان ندارد سخن ابوبكر(رض) به ربيعه(رض) فحش ويا دشنام بوده باشد؛ چراكه اخلاق سترگ ابوبكر(رض) به او چنين اجازه‌اي نمي‌داد. ابوبكر(رض) كسي بود كه پيش از اسلام و در دوره‌ي جاهليت نيز فحش و ناسزا بر زبانش نمي‌آمد(3). 
ابوبكر(رض) از اين ترسيد كه به گفتن آن سخن، گنهكار شده باشد؛ بنابراين به نزد رسول‌خدا(ص) رفت وشگفت اين‌جا است كه او، ماجراي زمين و اختلافش با ربيعه(رض) را فراموش كرد وتنها به اين انديشيد كه چرا چنان سخني به ربيعه گفت؟! او به خوبي مي‌دانست كه بايد در آن‌چه به حقوق بندگان مرتبط است، از حق‌دار (صاحب حق)، پوزش بخواهد(4).  در اين عمل‌كرد ابوبكر(رض) پند و آموزه‌ي بزرگي براي علما، دعوت‌گران، حاكمان و همه‌ي مردم وجود دارد و آن، اين‌كه چگونه خطاهايشان را جبران نمايند و يا به حقوق ديگران احترام بگذارند و پايمالش نكنند.
خويشاوندان ربيعه(رض) اين عمل ابوبكر(رض) را كه به قصد شكايت به نزد رسول‌خدا(ص) رفت از آن جهت ناپسند مي‌پنداشتند كه همانند ابوبكر نمي‌دانستند كه بايد اختلافات را با يك قضاوت درست ودست‌يابي به نتيجه‌ي مورد قبول طرفين درگير، پايان داد تا در همين دنيا كدورت‌هاو آزردگي‌ها برطرف گردد و انسان را در روز قيامت در معرض حساب و بازخواست الهي قرار ندهد.
نكته‌ي قابل توجه ديگر، اين‌كه به رغم راضي شدن ربيعه(رض) در پي توجيه رسول‌خدا(ص) باز هم ابوبكر(رض) از ترس و خشيت الهي گريست و اين، نشان‌دهنده‌ي ايمان قوي ويقين راسخ ابوبكر(