ودند غير بني حنيفه كه ترك زكات را به كلي مباح دانستند، پس با ايشان جنگيد. ابو حنيفه و احمد بن حنبل و ديگران گفته اند كه هرگاه قومي بگويند ما زكات ميدهيم اما به زمامدار نميدهيم قتال ايشان جايز نيست.اگر شما اين مرتدين را در زمره ي مخالفين بيعت ابوبكر رضى الله عنه  به شمار مي آوريد پس چرا يهود، قيصر و خسرو را در شما آن مخالفين نمي آوريد؟! كتاب رده اثر سيف بن عمر مشهور است و كتاب رده واقدي نيز موجود است شايسته است كه به آنها رجوع شود تا درستي مطلب ثابت گردد.اما قول تو: عمر قتال اهل رده را انكار كرد، اين نيز بهتان است و همانا با صديق در قتال مانعين زكات توقف داشت، پس ابوبكر با او مناظره كرد و او به قول ابوبكر برگشت. و اما آن كساني را كه نام بردي و گفتي از بيعت صديق تخلف كردند پس دروغ بستي به ايشان، تخلف نكرد مگر سعد بن عباده. و بيعت آنان با ابوبكر و بعد با عمر مشهورتر از آنست كه بتوان انكار كرد و اسامه با لشكر خود براه نيفتاد تا آنكه بيعت كرد. و ما شرح اين مطلب را قبلا ذكر نموديم. و خالد بن سعيد نايب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بود، چون وفات كرد گفت نايب غير او نمي شوم، و به تواتر رسيده كه تخلف از بيعت ابوبكر نكرد مگر سعد بن عباده، و اما علي و بني هاشم احدي از ايشان وفات نكرد مگر اينكه بيعت كرد، ليكن گفته شده بيعت بعضي بني هاشم شش ماه عقب افتاد و يك قول اين است كه روز دوم به ميل بيعت كردند، با اينحال در تمام اوقات از نماز خواندن پشت ابوبكر تخلف نكردند. سپس تمام ايشان به ابوبكر با عمر بيعت كردند بغير از سعد بن عباده. و سعد در زمان خلافت عمر فوت نمود. و اينكه سعد بيعت نكرد زيرا قصد داشت روز سقيفه خود خليفه شود و نمي دانست كه خلافت در قريش است. و آنچه رافضي از پدر ابوبكر نقل كرده، نيز باطل است. و پسر او مسنترين صحابه نبود بلكه كمي از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كوچكتر بود و اگر بخاطر سن او را خليفه كردند بايد پدر او خليفه مي شد زيرا سن او زيادتر بود. و عباس از پيغمبر صلى الله عليه و سلم  سه سال بزرگتر بود ليكن آنچه نقل شده از ابي قحافه اين است كه چون پيغمبر صلى الله عليه و سلم  وفات كرد مكه تكان خورد ابوقحافه شنيد و گفت چه شده؟ گفتند رسول خدا صلى الله عليه و سلم  وفات كرد، گفت امر بزرگي است، بعد از او چه كسي متولي شد؟ گفتند: فرزندت گفت: آيا بنو عبد مناف و بنو المغيره راضي شدند؟ گفتند: آري، گفت: لا مانع لما أعطي الله ولا معطي لما منع. و در صحيحين از ام المؤمنين عايشه رضى الله عنه  آمده كه گفت فاطمه رضى الله عنه  فرستاد نزد ابي بكر و ميراث خود را از رسول مي خواست، از آنچه خدا بعنوان فيء به او داده به مدينه و فدك و ما بقي از پنج يك خيبر. ابوبكر گفت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرموده: ((ما ارث نمي گذاريم و آنچه بگذاريم صدقه است)). و من به خدا چيزي از صدقه ي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  را از حالي كه در عهد او داشته تغيير نميدهم و چيزي را كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  به آن عمل كرده ترك نمي كنم. من مي ترسم اگر چيزي از امر او را ترك كنم به كجي و يا به تنگي بيافتم، پس فاطمه رضى الله عنه  خوشش نيامد و با او سخن نگفت تا وفات نمود، و بعد از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  تا شش ماه زندگي كرد و چون وفات كرد علي شبانه او را دفن كرد و ابوبكر را مطلع نكرد. و براي علي و جاهتي در ميان مردم در زمان حيات فاطمه رضى الله عنه  بود، و چون وفات كرد مردم از علي رضى الله عنه  روي گردان شدند، پس خواست با ابوبكر صلح كند و بيعت نمايد و اين چند ماهه بيعت نمي كرد. پس قاصد نزد ابوبكر فرستاد كه نزد ما بيا و كسي با تو نباشد زيرا از آمدن عمر رضى الله عنه  كراهيت داشت. پس عمر به ابوبكر گفت به خدا قسم بتنهايي بر ايشان داخل مشو. ابوبكر گفت چه خواهند كرد. من به خدا قسم نزد ايشان ميروم، پس ابوبكر بر ايشان وارد شد، پس علي شهادت داد، سپس گفت اي ابابكر ما فضيلت تو را و آنچه خدا به تو داده مي شناسيم و خيري را كه خدا به سوي تو كشانيده ما حسد نداريم، و ليكن تو به امر خلافت بر ما استبداد كردي و ما براي خود حقي قائل بوديم براي خويشي با رسول خدا صلى الله عليه و سلم ، پس همواره صحبت كرد تا ابوبكر گريان شد و گفت قسم به آنكه جانم بدست اوست كه صله ي خويشي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  محبوبتر است نزد من از اينكه صله كنم خويشان خود را، و اما آنچه رو داده بين من و شما از اين اموال اين است كه من در آنها از مراعات حق ناچارم و كاري كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در آنها مي كرد من ترك نكرديم. پس علي گفت وعده گاه تو براي بيعت امشب. پس چون ابوبكر از نماز ظهر فارغ شد بالاي منبر ايستاد و سپس شهادتين را به زبان آورد و مقام علي را بيان نمود و عذر باز نشستن او را از بيعت ذكر نمود سپس براي همه طلب مغفرت كرد. و علي شهادت داد و حق ابوبكر را بزرگ شمرد و بيان كرد كه آنچه كرده حمل بر حسد نبوده و انكار بر فضل او كه خدا به او داده حمل نشود و ليكن ما توقع داشتيم سهم ما را در رأي بر خلافت مراعات كند و چون استبداد بر ما نموده در پيش خود گله اي داشتيم، پس مسلمين خوشحال شدند و گفتند صواب كردي و مسلمين به علي نزديك شدند چون به امر خوب برگشت.( و بعضي گفته اند علت اينكه علي بيعت را چند ماه به تأخير انداخت براي اين بود كه قسم خورده بود كه از خانه بيرون نيايد و عبا بر دوش نيافكند تا قرآن را جمع كند.)و شكي نيست كه در امامت اجماع معتبر است ولي تخلف يك نفر و يا دو نفر ضرر ندارد و اگر ضرر آن معتبر باشد اصلا عقد امامت ممكن نيست به خلاف اجماع بر احكام عمومي كه آيا به مخالفت يك نفر و دو نفر اعتناء ميشود يا نه؟ از احمد بن حنبل دو روايت است: يكي اينكه اعتناء نمي شود و اين قول محمد بن جرير طبري است. دوم اينكه اعتناء به خلاف يكي و دو نفر در احكام مي شود، سپس آن يك نفر اگر مخالف نص باشد شاذ است مانند خلاف سعيد بن المسيب در اينكه سه طلاقه هرگاه با كسي ديگر ازدواج كرد براي اولي به مجرد عقد مباح ميشود. به اضافه در مسئله ي خلافت، در صحت آن شرط نيست مگر اتفاق اهل حل و عقل. رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((عليكم بالجماعة فإن يد الله مع الجماعة)). و نيز فرمود: ((عليكم بالسواد الأعظم ومن شذ شذ في النار)).بعلاوه اجتماع امت بر بيعت ابوبكر بهتر و با عظمت تر بود از اجتماع ايشان بر بيعت علي زيرا ثلث مردم و يا بيشتر با علي بيعت نكردند و با او جنگيدند و خلق بسياري از بزرگان با او در جنگ مشاركت نكردند و كناره گيري جستند. پس اگر قدح وو طعن در تخلف بعضي از امت باشد، قدح و طعن در امامت علي رضى الله عنه  سزاوارتر است به چندين برابر، اگر بگويي امامت او به نص ثابت شده و محتاج به اجماع نبود، گوييم نصوصي كه دلالت بر تقديم ابوبكر آمده يا به اشاره و يا به تصريح گذشت به اينكه او اولويت داشته و اجماع بر بيعت او كردند و او را خليفه رسول الله ناميدند.و كلام در امامت ابوبكر رضى الله عنه  يا در اصل وجود امامت اوست و يا در استحق