 از فوت عثمان و پس از آن تفاوت بسيار است.
معلوم مي شود منافقين نه تنها با جمعيت مسلمين نبودند بلكه همواره جدايي مؤمنين را خواستار و طالب بودند، پس چگونه براي حفظ دولت اسلامي حاضر به اقدام بودند؟ اينان سر گوشي و گاهي اراجيفي براي مسلمين مي گفتند و گاهي توهين و يا نجوي مي كردند كه خدا در سوره ي احزاب آيه ي60 و 61 فرموده:
(لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلاً مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلاً). 
يعني: ((اگر اين منافقين و آنان كه بيماري در دلهايشان است و در مدينه اراجيف مي سازند خودداري نكنند تو را بر ايشان بر مي انگيزانيم كه ايشان را از مدينه خارج سازي سپس در مدينه مجاورت نكنند مگر كمي، اينان مورد لعن بوده و هر كجا يافت شوند و كشته شوند.))

طبق اين تهديد اگر منافقين از اذيت و آزار خودداري نمي كردند از مدينه بيرون مي شدند، پس اينان رسوا و مورد طعن و لعن مسلمين بودند و جرات  حضور در ميان مهاجرين و انصار را نداشتند.
خداوند متعال در مورد آنها ميفرمايد: (وَلَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَوَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ وَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِينَ) (العنكبوت 10-11).  
يعني: ((و اگر بيابد فتحي از نزد پروردگار تو گويند هر آينه ي ما با شما بوديم، آيا نيست الله داناتر به آنچه كه در سينه هاي عالمهاست، و البته ممتاز كند الله آنان را كه ايمان آورده اند و البته ممتاز كند منافقان را)).  
و خداوند جل جلاله ميفرمايد: (وَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَمَا هُمْ مِنْكُمْ وَلَكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ) (التوبة:56) و خداوند فرموده است: (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ) (النساء:145) و خداوند متعال خبر داده است كه منافقين مسلمان نيستند و آنها نه به طرف مسلمانان هستند و نه به طرف مشركين بلكه آنها مذبذب و متردد هستند، و نيز رافضه را چنين مي يابي.
و خداوند متعال ميفرمايد: (لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي (لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلاً مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلاً) 

يعني: ((اگر منافقين و آناني كه بيماري در دلهايشان است و در مدينه اراجيف مي سازند خودداري نكنند تو را برايشان بر مي انگيزانيم كه ايشان را از مدينه خارج سازي سپس در مدينه مجاورت نكنند مگر كمي، اينان مورد لعن بوده و هر كجا يافته شوند گرفته و كشته شوند.))
پس وقتي كه خداوند جل جلاله پيامبر صلى الله عليه و سلم  را برايشان بر انگيخته نساخت، و آن حضرت آنها را نكشت اين امر به آن دلالت ميكند كه منافقين از بين رفته و باقي نمانده اند، و در روز بيعت رضوان با پيامبر صلى الله عليه و سلم  از جمله ي منافقين جز جد بن قيس- كه در عقب شتر خود پنهان شده بود- كسي ديگر نبود، و در مجموع منافقين در بين صحابه مقهور و ذليل بودند، و خصوصاً در آخرين ايام پيامبر صلى الله عليه و سلم  و بعد از جنگ تبوك، زيرا كه خداوند تعالي در مورد آنان ميفرمايد: (يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ) و بعداً مي فرمايد: (وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ) 
((المنافقون 8)) 
يعني: ((مي گويند اگر باز گرديم به مدينه بر آرد عزيزتر خوارتر را از مدينه و خداوند راست عزت و پيامبر او را و مسلمانان را، ليكن منافقان نمي دانند.))
از اين چنين بر مي آيد كه مسلمانان عزيز بودند، نه منافقين، و عزت و قوت از آن اصحاب پيامبر صلى الله عليه و سلم  بود، و منافقين در ميان آنها خوار و ذليل بودند، خداوند در مورد ايشان ميفرمايد: (يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ) (التوبة:62) .
يعني: ((براي شما به خدا سوگند مي كنند كه تا شما را خشنود سازند.)) و ميفرمايد: (يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ) (التوبة:62) 
يعني: ((براي شما سوگند ياد مي كنند تا از آنها خشنود شويد)) و ميفرمايد (وَلَكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ) 
معلوم است كه اين صفت ها همه صفات مردمان خوار، ذليل، و مغلوب است، ليكن سابقين اولين از مهاجرين و انصار قبل از رحلت پيامبرشان و بعد از آن همواره عزيزترين مردمان بودند، پس هيچ درست و معقول نيست كه اصحاب برگزيده و عزتمند محمد صلى الله عليه و سلم  منافق و خوار و ذليل باشند.
ليكن اينها صفت رافضه است، زيرا شعار آنان خواري و ذلت، و ثروتشان نفاق و تقيه و سرمايه يشان دروغ و سوگندهاي دروغين مي باشد، و اگر در غلو و زندقي نيافتند به زبانهاي خويش آنچه را مي گويند كه در دلهايشان نيست.
و بر جعفر صادق دروغ مي بندند كه گفته است: ((تقيه دين من و دين پدران من است.))
در حاليكه خداوند جل جلاله اهل سنت را از اين دروغها پاك نگه داشته و آنها را به چنين دروغها نيازمند نگردانيده است، و آنها از راستگوترين مردمان بوده و ايمان شان از همه قويتر بوده است و دين شان تقوي مي باشد نه تقيه.
و اما اينكه خداي تعالي در سوره ي آل عمران آيه ي 28 فرموده:(لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً)

پس بايد گفت اين آيه به تقيه و پرهيز از كفار امر مي كند و به دروغ گفتن و صادر كردن احكام و فتاوي برخلاف آنچه كه خداوند نازل كرده براي مؤمنين امر نمي نمايد، و خدا براي كسي كه مجبور شده در مقابل كفار به مطالبي بر خلاف ايمان سخن بگويد آنرا جايز شمرده است ولي اهل بيت را كسي بر چيزي مجبور ننمود. ابوبكر صديق رضى الله عنه  احدي را بر بيعت خود مجبور نساخت بلكه مردم به ميل خود به او بيعت نمودند. و علي رضى الله عنه  و غير علي كه فضائل صحابه را بيان، و از ايشان مدح نموده اند خوفي از احدي نداشتند. 

در زمان بني اميه و بني عباس بسياري از مردم در ايمان و تقوي از علي رضى الله عنه  كمتر بودند و از بعضي كارهاي خلفاي كراهت داشتند ولي از ايشان مدح و تعريف نمي نمودند و دوستدار ايشان نبودند و خلفاي بني اميه و بني عباس نيز مردم را به مداحي مجبور نكردند. و خلفاي راشدين كه از مجبور ساختن مردم بر اطاعت خود دورتر از همه بودند هرگز مردم را به اطاعت خود وادار نكردند، و حتي اسيران مسلمان كه در دست نصاري قرار داشتند از اظهار دين خويش خودداري نمي كردند پس چگونه مي 