د و ليكن از او جدا شد و از او برگشت و اخذ حديث كرد از زكريا بن يحيي الساجي، و در كتاب مقالات گويد كه من معتقد به مذهب سلف مي باشم.و نه مثل شما و همراهانتان كه بدترين مذاهب را جمع كرده ايد كه در باب صفات خداوند پير و مذهب جهميان، و در باب افعال بندگان پيرو قدرييان و در باب امامت پيرو مذهب رافضيان شده ايد.پس روشن شد كه نسبت علم كلام به علي دروغ است و در آن مدحي نيست و رساترين افتراها به علي رضى الله عنه  اين است كه قرامطه و اسماعيليه و الموتيان و باطنيه و شيخيه و علي اللهيه اقوال خود را به علي رضى الله عنه  نسبت ميدهند و مي گويند علي رضى الله عنه  علم باطني داشته مخالف ظاهر شرع. و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  پس از معراج به علي ابلاغ كرده.( در حاليكه اسلام دين سري نيست بلكه دين علني و ابلاغ مبين و آشكار است. و در خطبه ي 163 نهج البلاغه ي منسوب به علي رضى الله عنه  كه علي سفير مردم نزد عثمان بوده مي گويد: رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به من چيزي نگفته و علمي به من نداده كه به عثمان نداده باشد.)پس نسبتهاي دروغ به علي رضى الله عنه  زياد داده شده است و علي رضى الله عنه  متصف نيست به دروغهايي كه بر اهل بيت بسته شده است حتي آنكه دزدان دين گمان ميكنند كه از علي رضى الله عنه  كتابي به ايشان رسيده كه در آن اجازه به دزدي داده، چنانكه يهود خيبر مي گويند كتابي از علي رضى الله عنه  داريم به اسقاط جزيه. آيا گمراهي بدتر از اينها هست؟! و از جمله چيزهايي كه باطنيه به علي رضى الله عنه  نسبت ميدهند و آنرا به اسلام و نهايت فكر اسلام ميدانند اقرار كردن به ربوبيت افلاك نه گانه است كه فلاسفه ي يونان قابل بوده اند كه افلاك مدبر جهانند و جز آنها صانعي نيست و ميگويند باطن اسلامي كه محمد صلى الله عليه و سلم  به آن مبعوث شده همين است. و او به علي رضى الله عنه  القاي نموده و علي رضى الله عنه  به خواص خود داده تا به محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق رسيده و او امام قائم است. و بنو عبيده كه مستولي بر مغرب و مصر شدند بر همين عقيده بودند و دويست سال سلطنت كردند كه بسياري از علماي مانند قاضي ابوبكر بن طيب و قاضي عبدالجبار پسر احمد و قاضي ابويعلي و غزالي و ابن عقيل و شهرستاني از آن جمله شهرستاني عقايد ايشان را نوشته اند و اسرارشان را فاش نموده اند. و از جمله پيروان ايشان اصحاب الموت پيروان حسن صباح و سنام كه از دعات ايشان بودند و شعارشان تشيع و رفض، ولي باطن امرشان زندقه و حلال شمردن محرمات بود.( الموت از جبال طالقان و اطراف شهر قزوين است و اصحاب الموت بزرگشان به ترتيب حسن صباح و كيا بزرگ و فرزندش محمد و نواده اش حسن و محمد بن حسن و جلال الدين و فرزندش علاء الدين و آخر ايشان نواده او ركن الدين بوده و اينان هر چه توانستند خرافات و زندقه بنام تشيع در دين آوردند و بسياري از بزرگان اسلام را ترور و شهيد نمودند. از سال 473 تا سال 654 رياست كردند و حاكم دژ و قلاع خود را شيخ الجبل مي خواندند تا آنكه هلاكوخان مغول آمد بساط آنان را برچيد. و آنان داراي حيله ها و نيرنگ بودند و در كتاب ياقوت حموي و ساير تواريخ ذكر شده كه عده اي از همينها اسماعيليه بودند و در قريه اي از قراء واسط بودند كه تمام ايشان معروفند به اسحاقيه نصيريه اهل ضلالت و رييس و داعي ايشان شخصي بوده بنام سنان بن سليمان راشد الدين.) و بزرگترين صدماتي كه بر مسلمين وارد كردند و اقساد در دين نمودند راه شيعي گري بود براي دوري ايشان از اسلام و فرط جهل و هوي پرستي آنان، و لذا هر كس خواسته ضرري به اسلام بزند دعاة خود را سفارش كرده كه از راه تشيع وارد شوند و كمك گرفته اند از روايات دروغ و فاسدي كه نزد شيعه بود و هر چه مناسب بوده اقتراءاتي بر آن افزوده اند. و اين قدر ضرر كه آنها به اسلام رسانيده اند بت پرستان و نصاري به اسلام نرسانيده اند.گويد: ((علم تفسير به علي داده شده زيرا ابن عباس شاگرد او بوده. و ابن عباس گفته اميرالمومنين برايم سخن گفت در تفسير باء بسم الله از اول شب تا آخر آن)).( دانشمندان و عقلاي شيعه و سني بايد بكوشند خرافاتي كه در كتب اسلامي آورده شده از ميان بر دارند و كتب خود را از آلودگي پاك نمايند. شما ملاحظه كنيد، باء تنها از حرف معجمه و مفرده است و هيچ معنايي ندارد مگر آنكه مركب شود با حروف ديگري و تشكيل كلمه و يا كلام بدهد. حال مي گوييم باء بسم الله اگر از اين كلمه برداشته شود بتنهايي هيچ معنايي ندارد. مگر علي بيكار بوده كه از سر شب تا صبح بنشيند و تا صبح ببافد. به اضافه خداي تعالي قرآن را براي عموم فرستاد و مخاطب او مردمند. اگر بنا باشد هر حرف آن محتاج به بافتن از اول روز تا آخر روز باشد هدي للناس و كتاب مبين وآيات بينات و يسرنا القرآن و نور مبين نمي شد، به اضافه قرآن چون نازل شد نقطه نداشت بلكه نقطه گذاري در زمان عبدالملك شد براي فهم عجم و گر نه بدون نقطه عرب مي فهميدند زيرا اكثر عرب بي سواد بودند به توسط و يا اعراب دركشان كم و زياد نمي شد بعلاوه قرآن براي عموم قابل فهم است احتياج به چنان تفسيري كه در حديث فوق و مانند آن آمده ندارد.)گوييم: اين دروغ واضحي است و چنين چيزها را كسي روايت ميكند كه به مجهولات و خرافات صوفيه ايمان دارد. چنانكه روايت كرده اند كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  هزار اسرار نگو به علي آموخت. كسي از گوينده اش نمي پرسد مگر اسلام دين سري است و يا از عمر روايت كرده اند كه گفت پيغمبر صلى الله عليه و سلم  و علي و عمر رضى الله عنه  با هم راه ميرفتند چون علي كوتاه قد بود پيغمبر به او فرمود: أنت بيننا كنون لنا، و به تحقيق ابن عباس از چندين نفر از اصحاب رسول اخذ علم كرده و منحصر به علي رضى الله عنه  نبوده. تفسير را از ابن مسعود رضى الله عنه  و از كسان ديگر از صحابه و تابعين گرفته و تفسير ثابتي از علي بدست امت نمانده است. و آنچه صوفيان از علي رضى الله عنه  نقل كرده و يا از جعفر صادق پس همانا دروغ بسته اند.گويد: ((علم طريقت منسوب به اوست زيرا صوفيه خرقه ي خود را به او نسبت ميدهند))( گويم: چون صوفيه مردمان ناداني بودند و از علوم دين آگاهي نداشتند و ديدند علماي دين احاديث خود را به توسط سلسله ي روايات نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و با اصحاب او ميدهند اينان خواستند براي بدعتهاي خود سندي داشته باشند آمدند خرقه هاي پشمي كثيف خود را نسبت به سابقين دادند و هر مرشدي براي خود خرقه اي داشت و هزاران خرقه براي گول زدن عوام بوجود آمد، يكي خرقه ي خود را به ابوبكر، ديگري به كميل، ديگري به اويس قرني، ديگري به خضر، ديگري به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ديگري به علي مرتضي نسبت دادند، بايد به صوفيه گفت اي بيچارگان خرقه چيزي ندارد كه قابل فخر و يا لياقت نسبت به سابقين داشته باشد. آري اين رافضي كه خود را اعلم العلماي شيعه ميداند مي خواهد بگويد علي هم مانند خودشان خرافي بوده و داراي صدها خرقه بوده و بارث به صوفيه رسيده. پس صوفيان وارث ولايت علي رضى الله عنه  هستند 