 كه حق ايشان را بشناسد و حرمت كامل ايشان را حفظ كند و سپس سفارش انصار را نمود تا آخر. عمر در زندگي خود جز از خدا از احدي نميترسيد كه شيعيان او را فرعون اين امت خوانده اند. پس هرگاه از احدي هراس نداشت چگونه از تقديم عثمان ترسيد! اگر وقت وفات خود ميخواست او را مقدم ميدانست در حاليكه تمام مردم مطيع او بودند و سخن او را به جان و دل ميخريدند، آيا چه غرضي براي عمر درباره ي عثمان و درباره ي علي بود؟ او فرزند خود را از امر خلافت خارج ساخت و همچنين سعيد بن زيد( سعيد بن زيد العدوي از طائفه و قبيله عمر و آن كسي است كه از عشره مبشره به دخول جنت بوده است.) پسر عموي خود را در اهل شوري داخل نكرد با اينكه نزديكترين مردم نسبت به او بود. پس براي چه در اينحال حضور فوت رعايت كسي را كند؟ چنانكه شما بر او افتراء بسته ايد، و آن هم در ساعات آخر دنيا وقتي كه كافر اسلام مي آورد و فاجر توبه مي كند. عمر كسي است كه در تحصيل رضاي خدا ملامت هيچ ملامت كننده ي در او اثر نداشت، اگر ميدانست كه براي علي به واسطه نصي و يا به اولويتي حقي در خلافت است هر آئينه او را بخاطر توبه و طلب رضاي خداي تعالي مقدم ميداشت، و عادتا چنين نيست كه مرد وقت لقاء الله كاري كند كه موجب عقاب او شود، كاري كه نه نفع دنيا دارد و نه آخرت. و اگر به فرض مستحيل او دشمن رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بود، ولي بسبب رسول خدا به خلافت و به سعادت رسيده بود، در حاليكه او از باهوشترين خلق خدا بود و دلايل نبوت و رسالت را ديده بود، پس او ميدانست كه اگر به دشمني باقي بماند در آخرت عذاب خواهد شد، و در وقت مرگ در ولايت عثمان غرضي و يا فايده اي براي او نبود، پس چگونه خود را براي عداوت پيغمبر و پسر عمويش مهيا ساخته بود. او كسي است كه لباس زير و جامه كرباس مي پوشيد و بر عدالت صبر كرد و از جمع مال و نزديكي به اشراف خودداري مي كرد، بطوريكه براي خاطر حق رفيقي براي خود نگرفت.به اضافه ما ميگوييم به گمان شما اگر علي نبود عمر هلاك مي شد، كسي كه در كمال اقتدار خود اقرار به فضل علي كرده چگونه در حال ممات با او دشمني ميكند؟!! ((ابوالمعالي جويني گويد: چرخ فلك بر مانند عمر دور نخورده است. رسول خدا صلى الله عليه و سلم  راست گويد كه به عمر ميفرمايد: ((شيطان تو را در راهي نمي بيند مگر آنكه راه ديگري غير راه تو ميرود)) و امر اميرالمومنين عمر روشنتر از خورشيد است.و همواره بني هاشم و بني اميه در عصر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و شيخين با هم متفق بودند حتي اينكه چون ابوسفيان سال فتح مكه براي كشف خبر از مكه خارج شد، عباس او را ديد وي را گرفت و بر سواري خود سوار كرد، و خدمت پيغمبر صلى الله عليه و سلم  آورد و از پيغمبر صلى الله عليه و سلم  خواست كه او را به شرافتي ممتاز كند و اينها از دوستي عباس با ابوسفيان و بني اميه بود.زيرا هر دو قبيله از بني عبد مناف بودند و حتي هنگامي كه بين علي و مرد ديگري از مسلمين در حد زميني نزاع بود، عثمان در ميان عده اي كه در ميانشان معاويه بود بيرون آمده تا حد زمين را ببيند پس معاويه مبادرت كرد و پرسيد اين نشانه حد زمين در عهد عمر بود يا نه؟ گفتند بلي گفت اگر اين ظلم بود عمر تغييرميداد، پس حق با علي است و به نفع علي سخن گفت در حاليكه علي غايب بود، بلكه وكيل او عبدالله بن جعفر بود و علي ميگفت براي خصومات مشكلاتي است و شيطان در خصومت حاضر است و به اين عمل شافعي بر جواز توكيل در خصومت بدون اختيار خصم استدلال كرده چنانكه مذهب شافعي و اصحاب محمد و يكي از دو قول منقول از ابوحنيفه است، پس برگشتند و اين قضيه را براي علي گفتند، گفت، آيا ميدانيد براي چه معاويه اين كار را كرد براي خاطر اينكه همه از عبد منافيم، مقصود اين است كه در اول امر زمان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و شيخين اين دو طايفه متفق بودند.سپس علي و عثمان اتفاق كردند كه اختيار را به عبدالرحمن بن عوف بدهند بدون آنكه يكي از ايشان ديگري را وادار به اين عمل كرده باشد، و شما ميگوييد زيرا عمر مي دانست كه عبدالرحمن از برادر و پسر عمويش عدول نمي كند، و اين دروغ و از روي ناآگاهي به نسب است، زيرا عبدالرحمن برادر عثمان نبود، و پسر عمويش نيز نبود و اصلا از قبيله ي او نبود، و بني زهره كه قبيله ي عبدالرحمن باشد به بني هاشم مايل ترند زيرا ايشان مامايان پيغمبرند، و در خبر است كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  در حق سعد بن ابي وقاص فرمود: اين ماماي من است؛ آري سعد از بني زهره از قبيله عبدالرحمن است، همچنين بين عثمان و عبدالرحمن برادري و اختلاط نبود زيرا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بين مهاجرين و مهاجرين و يا انصاري و انصاري برادري نينداخت، بلكه بين مهاجرين و انصار برادري قرار داد، پس بين عبدالرحمن بن عوف و بين سعد بن ربيع انصاري برادري قرار داد كه حديث آن مشهور است، و هرگز بين عثمان و عبدالرحمن برادري قرار نداد.سپس گفتي:( كلمه ((گفتي)) در عبارت فوق و مانند آن خطاب به حلي مي باشد.  ) ((عمر امر كرد كه اگر از سه روز بيعت را عقب انداختند گردنشان را بزنيد)).گوييم: اين نقل را از كجا آوردي؟ مدرك اين نقل چيست؟ چه كسي چنين چيزي را ذكر نموده؟ همانا عمر انصار را امر نمود كه از ايشان مفارقت نكنند تا بيعت صورت گيرد وبا يكي بيعت كنند، آيا عمر به قتل شش نفري كه افضل اهل زمينند امرميكند؟ آيا چنين سخني معقول است؟ آيا ميتوان شورايي را كه افرادي چون علي بن ابي طالب در آن شركت نموده، چنين توصيف نمود؟ آيا با قتل اين شش نفر خلافت سر و سامان پيدا ميكند يا بالعكس قتل ايشان موجب فساد و فتنه مي شود كه عاقبتش را جز خدا كسي نمي داند، معلوم نيست انگيزه ي جعل اين سخن و آوردن اين دروغ چه ميباشد؟ سپس چگونه پس از فوت عمر انصار رسول خدا صلى الله عليه و سلم  اطاعت او مي كردند؟ اگر امر به قتل ايشان نموده بايد پس از قتل ايشان، كسي را براي خلافت پيشنهاد نموده باشد، و چگونه عمر امر به قتل مستحقين خلافت نموده و پس از ايشان كسي را تعيين نكرده است، آيا چه كسي پس از ايشان صلاحيت خلافت را داشت؟!... به اضافه چه كس تمكن از قتل ايشان داشت هر يك بزرگ قبيله ي خود بودند مگر قتل ايشان ممكن بوده؟ آيا ايشان مانند مجسمه و آرام مي نشستند تا شخصي به آساني گردن ايشان را بزند؟!! اگر تمام انصار مي خواستشد يكي از ايشان را بكشند باز عاجز بودند. با در نظر گرفتن حوادثي كه پس از قتل عثمان رخ داد، اگر فرض كنيم كه يكي از اين شش نفر ولايت را قبول نمي كرد باز قتل هيچ يك از آنها جايز نبود، ما نشنيده ايم كه اگر كسي از خلافت خودداري كند مستوجب قتل مي شود و بايد او را كشت!!( به عبدالله بن عمر مكرر پيشنهاد شد كه بعضي از ولايت را عهده دار شود، ولي او نپذيرفت، و مع ذلك مستحق قتل نشد، پس چنين نقلي ساخته ي دست مخالفين مي باشد. )عجب اينكه رافضيان گمان مي كنند آن شش نفر سواي علي همه مستحق بودند و عجيبتر اينكه مي گويند عمر به آنان براي خلافت رعايت داشت، سپس امر به قتل ايشان ميكرد اين جمع بين ضدي