اقي بود و من زنده بودم برايت دعا و استغفار ميكنم)) عايشه گويد: گفتم واي از فقدان، به خدا قسم گمان ميكنم كه دوست داري من بميرم، و تو با بعضي از زنانت عروسي كني، پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((بلكه من بايد بگويم: آه سرم))، همانا خواستم بدنبال ابوبكر و پسرش بفرستم و عهدي بنويسم كه مبادا گويندگان و يا آرزو كنندگان چيزي بگويند كه خدا و مؤمنين جز ابوبكر را اباء دارند)) و در صحيح مسلم روايت شده از ابن ابي مليكه كه، از عايشه رضى الله عنه  سؤال كردم رسول خدا صلى الله عليه و سلم  چه كسي را جاي خويش مي نهاد اگر جانشيني معين مي نمود؟ گفت: ابوبكر را، گفته شد پس از او چه كسي را؟ گفت عمر را گفته شد پس از عمر؟ گفت ابوعبيده را و اما عمر اگر بتوان گفت آنچه كه در اين مورد درباره ي او نقل شده صحت دارد پس بر او اشتباه شد كه آيا قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از شدت بيماري است و يا از اقوال هميشه ي اوست، انبياء نيز دچار بيماري مي گردند، و لذا بطور استفهام گفت آيا نافهميده سخن ميگويد؟ وي اين كلمه را بطور قطع نگفت و شك بر عمر جايز است. زيرا پس از پيغمبر صلى الله عليه و سلم  معصومي نيست، و لذا گمان كرد كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  نمرده تا فهميد كه او وفات كرده است طبق اين نقل پيغمبر تصميم گرفت نامه اي بنويسد، همان نامه را كه به عايشه رضى الله عنه  فرمود: و چون ديد همهمه و شك وجود دارد و فايده ندارد صرفنظركرد و دانست كه خدا ايشان را بر آنچه كرده جمع خواهد كرد چنانچه فرموده: يأبى الله والمؤمنين إلا ابابكر.و اما ابن عباس كه گفت مصيبت تمام چيزي است كه بين رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و بين كتابت او حائل شد قول پيامبر براي كسي مصيبت است كه در خلافت ابوبكر شك دارد و يا برايش مشتبه شده كه اگر كتابي بود شك نميكرد، اما آنكه علم به خلافت ابوبكر رضى الله عنه  دارد براي او مصيبتي نيست و لله الحمد، و آنكه توهم دارد كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  براي خلافت علي رضى الله عنه  مي خواست بنويسد، پس او به اتفاق عموم شيعه و سني گمراه است زيرا اهل سنت بر تفضيل و برتري ابوبكر اتفاق دارند. و اما شيعه كه اعتقاد دارد علي مستحق خلافت بود، مي گويد نص و تصريحي بطور علني و آشكار و معروف قبلا بر امامت علي رضى الله عنه  بيان شده بود پس در اين صورت به نامه نوشتن احتياجي نبود. و اگر گفته شود كه امت نص معلوم علني را كه همه شنيده بودند انكار ميكند، پس انكار كتابتي كه در حضور عده ي كمي كه در اطاق باشد سزاوارتر به انكار مي باشد. و به اضافه تأخير بيان تا هنگام بيماري موت نزد ايشان جايز نيست. اگر نوشتن اين كتاب واجب مي بود جايز نيست كه پيامبر صلى الله عليه و سلم  آنرا بخاطر شك شك، كشنده اي ترك كند، بلكه بايد بنويسد و بقول احدي اعتناء نكند زيرا از تمام خلق مطاعتر بود. معلوم ميشود كتابت واجب نبوده، و راجع به امور دين كه بيان آن واجب است نبوده است. اگر امري بر عمر رضى الله عنه  مشتبه شده و روشن گشته، يا در بعضي از امور شك نموده است، پس مثل و حكايت او از مثل و حكايت مجتهدي كه حكم به اموري ميكند كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بر خلاف آن حكم نموده، و او حكم رسول را ندانسته بزرگتر نيست. و شك در حق، سبكتر از جزم به نقيض حق است. و همانا علي رضى الله عنه  فتوي داد كه زن حامله متوفي عنها زوجها بايد به ابعد الاجلين عده نگه دارد، زيرا خبر سبيعه به او نرسيده بود و علي رضى الله عنه  در مفوضه ي مهرها قضاوت كرد كه مهر او به موت ساقط مي شود با اينكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در قصه بروع حكم كرد كه براي او مهر زنان مي باشد، و نيز علي رضى الله عنه  خواست كه دختر ابوجهل را به نكاح خود آورد تا آنكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  غضب كرد و او برگشت، و امثال اين قضايا از چيزهايي است كه درباره ي او و غير او از كساني كه داراي علم و اجتهاد به كتاب و سنت بودند ضرر ندارد. و علي صلى الله عليه و سلم  گفت هرگاه شوهري زوجه ي خود را مختاره كرد، آن طلاق است، با اينكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  زنان خود را مختاره كرد و طلاق نبود. و اموري كه براي علي سزاوار بوده كه از آنها برگردد از اموري كه براي عمر سزاوار بوده تا از آنها برگردد مهمتر بوده است، با اينكه عمر از عموم آنها برگشت، ولي معلوم شد علي از بعضي از آنها رجوع كرده مانند رجوع از دختر ابوجهل، و از بعضي برنگشت و به همان فتاوي باقي بود تا وفات نمود، و هم چنين در مسائل بسياري كه شافعي آنها را در كتاب اختلاف علي و عبدالله ذكر كرده است. و ديگر محمد بن نصر مروزي در كتاب ((رفع اليدين فى الصلاة)) ذكر نموده، و اكثر اين مسائل در كتبي كه اقوال صحابه در آن، با سند و يا بدون سند ذكر شده، موجود است، مانند كتاب ((مصنف عبدالرزاق)) و ((سنن سعيد بن منصور)) و ((مصنف وكيع)) و ((مصنف ابى بكر بن ابى شيبه)) و ((سنن الأثرم)) و ((مسائل حرب و عبدالله بن أحمد و صالح)) و امثال اينها مانند كتاب ابن منذر و ابن جرير طبري و ابن حزم و غير اينان. گويد: ((چون فاطمه در قضيه ي فدك ابوبكر را موعظه كرد، او برايش كتابي نوشت و آنرا به او رد كرد، پس فاطمه از نزدش خارج گشت و عمر فاطمه را ملاقات كرد و آن كتاب را سوختاند پس فاطمه او را به آنچه ابولؤلؤه انجام داد نفرين نمود)).گوييم: به خدا قسم اين از زشت ترين دروغهايي است كه شيعيان آنرا آفريده است( بايد گفت مؤلف تعجب كرده از اينكه شيعه عمر را به واسطه شهادت او بدست يك نفر مجوسي عيبجويي كرده ديگر خبر ندارد كه شيعه از آن مجوسي تجليلها كرده و او را بنام شجاع الدين مي خوانند و در كاشان به زيارت قبر او ميروند، و بزرگ شيعه احمد بن اسحاق قمي و هم چنين مجلسي و ساير علماء ايشان روز شهادت عمر را عيد الله اكبر ويوم المفاخره مي خوانند و آنرا عيد گرفته و بنام عمر تمثال درست كرده آنرا مي سوزانند و تكاليف الهي را در آن روز ساقط ميدانند، هر خلاف شرعي را مرتكب شده و مي گويند در اين روز رفع قلم گرديده و در اينباره كتابها نوشته اند.)هيچ عالمي در كذب آن شكي ندارد و براي آن هيچ سندي شناخته و يافت نشده است ايشان از عمر عيبجويي ميكنند كه خدا او را بدست ابولؤلؤ كافر پس از گذشت 13 سال از وفات فاطمه شهادت عطا نمود( چنانچه خداوند علي رضى الله عنه  را شهادت نصيب فرمود و عمل ابولؤلو نسبت به عمر گناه بزرگتر از عمل ابن ملجم نسبت به علي است، زيرا ابولؤلؤ كافر بود كه عمر را كشت ولي ابن ملجم مسلمان بوده است و كسي كه بدست كافر كشته شود درجه اش بيش از كسي است كه بدست مسلماني كشته شود)گويد ((عمر حدود الهي را معطل نمود و مغيره بن شعبه را حد نزد... ))گوييم: آنچه عمر رضى الله عنه  درباره ي مغيره رضى الله عنه  انجام داد مذهب جماهير علما است، پس آن عملي كه عمر نمود اشكالي نداشت، زيرا اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و خصوصا علي رضى الله عنه  نيز حاضر بودند، و همه عمل عمر را امضاء نمودند بدليل آنكه چون ابوبكره را كه يكي از شهود بود تازيانه زد ابوبكره شها