حي بود بنام شيخ عدي بن مسافر، او از اينكه شيعه هر كس از سلاطين و خلفاي اسلامي گناهي كرده، او را به غلو كافر ميخواند، خوشش نيامد و گفت: يزيد زمامداري از زمامداران اسلامي بوده و نسبتهايي كه به او ميدهند اكثرا دروغ است، و اتفاقا پس از شيخ عدي عده اي از شيعه با جانشين او اظهار عداوت كردند و فتنه اي ايجاد شد كه منجر به قتل و غارت اگراد شد. و آنان براي مقابله با شيعيان تندرو كه در حق علي و اولاد او غلو مي كنند، در حق يزيد غلو كردند و به نبوت و بعد به الوهيت او معتقد شدند. و ايشان اكثرا ساكن شمال عراق در سنجار و در سر زمين اروان روسيه و نواحي دمشق و بغداد و حلب مي باشند و غلو خود را از شيعه تعليم گرفته اند. يزيد مانند سلاطين ديگر است كه هر كس بخواهد سلطنت را از اينان بگيرد با او قتال مي كنند، چون حسين و اهل مدينه با او قتال كردند و خواستند سلطنت او را بگيرند با او قتال مي كنند، چون حسين و اهل مدينه با او قتال كردند و خواستند سلطنت او را بگيرند او از خود دفاع نمود علاوه بر اينكه او دستور به قتل حسين نداد و از آن بيزار بود. و اما نسبت هايي كه به يزيد ميدهند از شراب خوري و ترك نماز و تعدي از احكام، پس اين نسبتها نيز دروغ و تماما از ناحيه كساني مانند عبدالله بن مطيع و مختار و كساني است كه مي خواستند خود را به خلافت و سلطنت برسانند و لذا چنانكه در تواريخ آمده دروغها به يزيد بستند. يزيد را بدنام مي كردند نزد محمد حنفيه فرزند امير المؤمنين علي رضى الله عنه  آمدند تا او را نيز تحريك كنند او گفت: من چندي نزد يزيد اقامت كردم و ديدم او به نمازها مواظبت و به كارهاي خير اقدام مي كند و ملازم سنت رسول ميباشد و او از مسائل فقهي سؤال مي كند. در جواب او گفتند او نزد تو ريا كاري مي كرده و از تو خوف داشته است. محمد بن علي حنفيه گفت براي چه از من بترسد و چه اميدي به من داشته كه نزد من خشوع كند؟ گفتند اين نسبتهاي بد به يزيد را ما قبول داريم و تو ميخواهي ديگران غير تو متولي امر نشوند ما تو را متولي مي كنيم كه با او قتال كني. محمد حنفيه گفت: قتال با او جايز نيست. گفتند تو بهمراهي پدرت با بني اميه قتال كردي؟ جواب داد: شما كسي مانند علي را پيدا كنيد تا من با او همراه شوم. گفتند ما تو را مجبور مي كنيم و لذا بناچار محمد از مدينه به سوي مكه خارج شد. بالاخره يزيد كسي است كه در راه خدا جهاد مي نمود و سلاطين كفر همه از ترس او خواب نداشتند (رجوع شود به تاريخ غزوات او). و از بعضي از اتباع بني اميه حكايت شده كه گويند خليفه و زمامدار اسلامي حسناتش مورد قبول الهي است و سيئات او مورد عفو الهي است، و اين سخن از گمراهي است. و به تحقيق مرجئه كه عده ي زيادي هستند قائل شده اند كه با توحيد هيچ گناهي ضرر ندارد، ولي ما ميگوييم خلافت كه بر منهاج نبوت بود سي سال بوده، سپس به پادشاهي تبديل شد، چنانكه در حديث آمده است. و اگر قصد جناب حلي اين است كه ما يزيد را در زمان خودش سلطان و مانند سلاطين مرواني و عباسي صاحب قدرت ميدانيم و يزيد بر تمامي قلمرو اسلامي سلطنت داشت جز مكه ي مكرمه كه بران اين ابن زبير حاكم بود و يزيد را بيعت نكرد ليكن خود نيز تا مرگ يزيد ادعاي خلافت نكرد، و بعد از مردن يزيد خود را خليفه خواند، پس هر يكي از اين سلاطين امام يعني زمامدار بوده كه به عزل و نصب مي پرداخته، و عطا ميكرده و محروم مينموده، و حكم او نافذ و اقامه ي حدود مي كرده است، و با كفار جهاد و اموال را تقسيم مي كرده است. اين امري مشهور متواتر است. و انكار آن ممكن نيست، چنانكه هر كس در نماز امامت كند او را امام جماعت گويند و انكار آن مكابره و لجبازي است، و اما اينكه آن امام جماعت و يا آن سلطان نيكوكار و يا بدكار، مطيع و يا عاصي است، آن سخن ديگري است. و اهل سنت كه يزيد و يا عبدالملك و يا منصور را امام مي گويند به همين اعتبار و منظورشان زمامدار است، نزاع در اين امر، مانند نزاع در ولايت ابوبكر و عمر و عثمان، و در سلطنت كسري و قيصر و نجاشي و غير آنان است. و اما اينكه يكي از ايشان معصوم باشد، اعتقاد احدي از مسلمين چنين نيست و ليكن اهل سنت در آنجا كه اطاعت خدا و محل احتياج باشد با ايشان شركت دارند ولي در امور كه عصيان خدا باشد از ايشان اطاعت نمي كنند پس در نماز جمعه و عيدين با ايشان شركت دارند زيرا اگر نخوانيم منجر به تعطيل مي شود، و با ايشان به ضد كفار جهاد مي كنيم و خانه ي كعبه را زيارت مي كنيم، و در امر به معروف و نهي از منكر از ايشان كمك مي گيريم، زيرا اگر فرض شود انسان همراه رفقايي كه گناه داشته اند بجنگد براي او ضرر ندارد و هم چنين جهاد و ساير اعمال صالحه را هرگاه نيكوكاري با مشاركت عده اي از غير خودشان انجام دهد ضرري ندارد. پس در وقتي كه اقامه ي عدل و اقامه ي حدود بدون استعانت ايشان ممكن نباشد امر چگونه خواهد بود؟ زيرا ممكن نيست عاقلي در اينكه گاهي سلاطين در حكم و در تقسيم اموال عدالت دارند و بر نيكي و تقوي كمك ميدهند و بر گناه و ستم كمك ندارند نزاع كند، در اين صورت هرگاه خليفه و زمامداري مانند يزيد و عبدالملك و منصور غلبه و تسلط پيدا كرد يا اگر گفته شود منع او از توليت واجب و قتال با او لازم است كه اين رأي فاسد منجر به ريختن خونها خواهد شد و اگر چه دينداري بر او خروج كننده باشد، و كمتر اتفاق افتاده كسي بر سلطاني خروج كرده باشد و از كار او بيشتر شر و فساد حاصل نشده باشد، مانند آنكه در مدينه بر يزيد خروج كردند (و عبدالله بن عمر و محمد بن علي بن ابي طالب ايشان را نهي كردند). و نيز خروج محمد بن اشعث بر عبدالملك در عراق و خروج ابن ملهب و خروج ابومسلم صاحب دعوت در خراسان و مانند خروج محمد بن عبدالله در مدينه، و برادرانش در بصره و كسان ديگري كه خروج مي كردند و نهايت كار ايشان چنين شد يا مغلوب گرديدند و يا غالب و خلق كثيري كشته شدند، و نه دين ياري شد و نه دنيا بهتر گشت. و خداي تعالي به امري كه صلاح دين و دنيا در آن نباشد امر نمي كند و اگر چه مرتكب آن از عبادالله الصالحين و اهل بهشت باشد و عبادالله المتقين، كه افضل از علس و طلحه و زبير و عايشه نيستند. مع هذا قتال آنان ممدوح نبود، در حالي كه آنان نزد خدا قدرشان بيشتر و نيت بهتري داشتند و اهل حره در ميانشان خلق كثيري از اهل علم و دين بود، و هم چنين در ميان اصحاب محمد بن اشعث مردمان متدين عالم زياد بودند، در فتنهء ابن اشعث به عالم مانند شعبي گفتند تو كجا بودي؟ گفت فتنه اي به ما رسيد ما نه از ابرار اتقياء بوديم نه از فاجران اقوياء. و حسن بصري مي گفت حجاج عذاب خدا است، عذاب خدا را با دستها رفع نكنيد و ليكن تضرع و زاري در درگاه خدا كنيد، زيرا خدا دو سوره ي مؤمنين آيه ي 76 فرموده: (وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُمْ بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَكَانُوا لِرَبِّهِمْ وَمَا يَتَضَرَّعُونَ)يعني: ((و به تحقيق ايشان را به عذاب گرفتيم و گرفتار كرديم، باز براي پروردگارشان تغيير حال نداده و خاضع نشدند)). طلق پسر علي مي گفت فتنه را به تقوي از خود د