رش محمد و غير او نفرين مينمود، سوم: به فرض اينكه يكي از صحابه عايشه و يا غير او كلمه اي بطور غضب براي بعضي بگويد، پس قول او حجت نيست، و در ايمان گوينده و طرف مقابل او ضرري ندارد و مي تواند هر دو دوست خدا و اهل بهشت باشند ((چنانكه در كتب معتبره از علي و غير او روايت شده كه حاطب بن ابي بلتعه به مشركين مكه نامه اي نوشت و ايشان را به اراده ي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه قصد فتح مكه را داشت خبر داد، خدا رسول خود را خبر داد و او به علي و زبير فرمود برويد تا برسيد به روضه خاخ، آنجا زني است كه همراه او نامه اي مي باشد، نامه را از او بگيريد، پس چون نامه را گرفتند و آوردند رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((اي حاطب اين چيست؟)) عرض كرد يا رسول الله اين كار را براي ارتداد نكردم و به كفر راضي نشدم، و ليكن من مردي هستم كه خود را به قريش چسبانيده، و از آنان نيستم، و مهاجرين ديگر در مكه خويشاني دارند كه اهل آن را حمايت كند من چون خويشي نداشتم خواست نزد حقي داشته باشم كه خويشان مرا حمايت كنند، عمر رضى الله عنه  گفت بگذار گردن اين منافق را بزنم، رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((او در بدر حاضر شده چه ميداني كه خدا اهل بدر را آمرزيده است)) و آيات اولي سوره ي ممتحنه نازل شد كه مي فرمايد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ) تا آخر، اين قصه محل اتفاق اهل علم و نزد شان متواتر است و علي رضى الله عنه  اين حديث را در خلافت خود خبر داده و كاتب او عبدالله بن ابي رافع روايت كرده تا بيان كند كه سابقين مورد آمرزش بوده اند اگر چه بين ايشان جرياني حادث شود. و عثمان و طلحه و زبير به اتفاق مسلمين از حاطب افضلند، و حاطب با بردگان خود روش نيك نداشت، و به مشركين نامه نوشت، و ايشان را بر عليه رسول خدا و اصحاب او ياري كرد، و اين گناه بزرگي است، با اين حال رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از قتل او نهي كرد و آنكه گفت او اهل آتش است مورد تكذيب رسول صلى الله عليه و سلم  شد، زيرا در بدر و حديبيه حاضر شده بود و با اينحال عمر صلى الله عليه و سلم  گفت بگذار گردن او را بزنم و او را منافق خواند، و قتل او را حلال شمرد ولي در ايمان آن دو و بهشتي بودنشان قدحي وارد نشد، و همچنين در صحيحين و غير آنها حديث افك است كه چون رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بر منبر خطبه خواند و فرمود: ((كيست كه مرا از مردي باز دارد كه اذيتش به خانواده ام رسيده و اذيت او را از خانواده ام دفع كند و به خدا قسم من درباره ي خانواده ام جز خير ندانسته ام ((سعد بن معاذ بزرگ اوس همان كه عرش الرحمن براي مرگ او لرزيد و در راه خدا ملامت هيچ ملامت كننده اي او را باز نميداشت بلكه درباره ي هم پيمان آن خود، بني قريظه، حكم نمود كه جنگ جويانشان كشته شوند و بازماندگان شان اسير شوند و اموالشان به غنيمت گرفته شود تا آنجا كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((تو درباره ي ايشان به حكم خدا از بالاي هفت آسمان حكم كردي)) او برخاست و گفت يا رسول الله ما اذيت او را از تو دفع ميكنيم اگر از قبيله ي اوس باشد گردنش را ميزنيم و اگر از دوستان خزرج مان باشد آنچه كه تو امر ميكني چنان ميكنيم؛ پس سعد بن عباده برخاست و گفت تو دروغ گفتي به خدا قسم نه كشته مي تواني، و نه بر او تواني داري، و در اين هنگام اسيد بن حضير برخاست و به سعد بن عباده گفت: دروغ گفتي، به خدا سوگند كه او را مي كشيم، تو منافق هستي و از منافقين دفاع مي كني، نزديك بود فتنه اي بين اوس و خزرج شعله ور شود تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و سلم  پايين آمد و ايشان را خاموش كرد. اين سه نفر از سابقين اولين بودند، و به يكديگر منافق خطاب كردند، در حاليكه طرفين مؤمن و ولي خدا و از اهل بهشت بودند، پس اين امر دلالت دارد بر اينكه گاهي مردي برادرش را به تأويل تكفير ميكند و هيچ يك كافر نميشوند، هم چنين قول بعضي از صحابه در حق مالك بن دخشم كه دوست داشتند رسول خدا صلى الله عليه و سلم  دعا كند كه او هلاك شود، چون رسول خدا صلى الله عليه و سلم  نمازش را تمام كرد فرمود: ((آيا او شهادت به توحيد و رسالت من نداده)) از شرايط مرد بزرگ اين نيست كه به اجتهاد خطا و گناه نكند، و ما در حق عثمان مدعي عصمت نيستيم، سخن در ميان مردم بايد به علم و عدل باشد نه به جهل و ظلم. مثلا رافضيان به اقوامي كه در فضيلت به يكديگر نزديك هستند مي پردازند يكي را معصوم از گناه و خطا قرار ميدهند، و ديگري را گناهكار فاسق و يا كافر ميخوانند كه تناقض ايشان آشكار ميگردد مانند يهود و نصاري كه چون ميخواهند نبوت موسي و يا عيسي عليهما السلام را ثابت كنند در حق محمد صلى الله عليه و سلم  بدگويي ميكنند، ديگر نميدانند كه به هر طريقي كه بخواهند نبوت موسي و يا عيسي عليهما السلام را ثابت كنند به همان طريق بلكه به قويتر از آن نبوت محمد صلى الله عليه و سلم  ثابت ميشود. و هر كس بخواهد بين دو همانند جدايي افكند و يكي را مدح و ديگري را مذمت كند به همين تناقض گويي گرفتار ميشود و هم چنين مريدان علماء و مشايخ ميخواهند شيخ خود را مدح و نظير او را مذمت كنند و لذا تناقض گو ميشوند. و اما قول او كه ((عايشه سؤال كرد كه چه كسي متولي خلافت شد؟ گفتند علي پس براي قتال با علي به بهانه ي خون عثمان بيرون شد، در اين باره چه گناهي براي علي بود)). در جواب او گفته ميشود: آنها كه به عايشه و طلحه و زبير رضى الله عنه  نسبت داده اند كه ايشان علي را متهم به قتل عثمان كردند دروغ گفته اند بلكه ايشان مطالبه ي قاتلان عثمان را ميكردند و قاتلان دور علي را گرفته بودند و همه ميدانستند كه علي از خون عثمان بري است، ليكن قاتلاني را كه خود را به علي چسپانيده مي جستند، ولي آنان و خود علي نيز عاجز بودند زيرا قاتلان اقوامي داشتند كه از ايشان دفاع ميكردند و فتنه چون به وقوع پيوندد عقلاء در آن عاجز ميشوند، پس بزرگان از خاموش كردن فتنه ناتوان ماندند چنانكه خدا در سوره ي إنفال آيه ي 25 فرموده: (وَاتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً) و كسي از فتنه سالم نمي ماند مگر آنكه خدايش حفظ كند. و نيز قول او كه گويد: ((براي علي در قتل عثمان چه گناهي بود؟)) در اين سخن نيز تناقض است، زيرا از يك طرف ميگويد مسلمين بر قتل عثمان اجماع كردند پس علي و حسنين نيز مشمول اجماع اند و از يك طرف ميگويد علي را در قتل عثمان چه گناهي بود؟ ولي بسياري از شيعيان علي و بسياري از شيعيان عثمان، علي را به قتل عثمان متهم كرده اند، آنان براي تعصب نسبت به علي و اينان براي تعصب نسبت به عثمان. ولي جمهور و توده ي مسلمين ميدانند كه چنين نسبتي بر علي دروغ است، شيعيان مي گويند علي قتل خلفاي ثلاثه را حلال ميدانست، و اعانت بر قتل خلفاء را از طاعات الهي و تقرب به سوي خدا ميدانند. پس كسي كه چنين اعتقادي دارد چگونه ميگويد چه گناهي براي علي بود. ولي اهل سنت علي را منزه از قتل عثمان دانسته و قول بي گناهي علي به اهل س