ده و از ايشان پليدي را زدوده است و اين تنها دروغ بسته كردن به خداست. دوم: ما ميدانيم كه از بني هاشم كساني است كه از گناه پاك نبوده و نه خداوند از آنها پليدي را دور كرده است بويژه در نزد رافضه چرا كه در نزد آنان هر كسي كه از بني هاشم ابوبكر و عمر را دوست ميدارد پاك شده نيست. سوم: چنانكه سابقا ذكر شد اراده ي تطهير در سوره ي احزاب مانند اراده ي تطهير در سوره مائده آيه 6 مي باشد كه به جميع مؤمنين فرموده: (يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ) همانطوري كه اراده در سوره ي مائده خبر نيست بلكه امر و اراده قانوني و شرعي و به اختيار خود مؤمنين است. و هر كس اين محبوب الهي و مراد او را بجا آورد تحصيل طهارت كرده و هر كس بجا نياورد براي او حاصل نشده، و ما بيان كرديم كه آن رافضيان قدري را لازم آيد، زيرا اراده ي خداوند در نزد آنها به معني امرش است نه به معني اينكه آنچه كه خواسته باشد ميكند، پس بنابراين اگر خداوند تطهير كسي را خواسته باشد مستلزم اين نيست كه تطهير شود، و در نزد آنها جايز نيست كه كسي، كسي را تطهيركند، بلكه در نزد آنان اگر خداوند هم خواسته باشد كه كسي را تطهيركند، آن شخصي ميتواند اگر خود را بخواهد تطهير كند و يا نكند- و در نزد آنها خداوند بر تطهير كسي قادر نيست- نعوذ بالله من ذلك. و اما اينكه گويد: ((إِن الصدقة محرمة عليهم)) پس در جواب او گفته ميشود صدقه ي واجبي كه زكات واجب است بر ايشان حرام است نه صدقه ي مستحبي به تحقيق ايشان از آبهاي بين مكه و مدينه كه در راه خدا سبيل شده بود مي آشاميدند و مي گفتند صدقه ي مستحبي بر ما حرام نيست. پس انتفاع ايشان به صدقه ي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  اولي و سزاوارتر است زيرا آن اموال زكات واجب بر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه از اوساخ مردم و حرام بر ايشان است نبوده، و همانا اين اموال از فيء است كه خدا به رسول خود داده و خالصه ي است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  آنها را صدقه قرار داده است. و نهايت اين است كه ملك رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بوده و تصدق بر مسلمين كرده و اهل بيت او به صدقه ي او سزاوار ترند، زيرا بر مسلمين فقط صدقه، ولي بر خويشان او صدقه و صله است، و اما معارض دانستن با حديث جابر پس گفته ميشود كه جابر ادعا نكرد كه حق غير را بگيريد و براي من قرار دهيد و همانا چيزي از بيت المال را طلب كرد، و براي زمامدار و امام جايز است كه به او عطا كند، اگر چه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به او وعده نكرده باشد پس اگر وعده كرده باشد به طريق اولي جايز است، و بنابراين نيازمند به شاهد نشد، و لذا ابوبكر و عمر به علي و عباس و بني هاشم از بيت المال عطا ميكردند. گويد: ((و او را خليفه ي رسول الله ناميدند در حاليكه رسول خدا او را نه در حيات و نه پس از وفات خود، خليفه قرار نداد، و علي را خليفه نناميدند با اينكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  او را بر مدينه خليفه قرار داد و فرمود صلاح نيست مدينه خالي از من و يا تو باشد و اسامه را امير بر لشكري كرد كه ابوبكر و عمر در آن بودند، و اسامه را عزل نكرد، و او را خليفه رسول الله نناميدند، و چون ابوبكر متولي خلافت شد اسامه غضب كرد و گفت من امير بر تو شدم پس چه كس تو را بر من خليفه قرار داد پس با عمر به سوي او رفتند و او را راضي كردند.))معني خليفه و خلافت ابوبكر رضى الله عنه:

جواب: معناي خليفه آنست كه جاي غير بنشيند چنانكه در لغت معروف است و يا آنكه غير، او را جانشين كند مانند قول شيعه و بعضي از ظاهريه. بنا به هر معني باشد ابوبكر خليفه است. اما معني اول ابوبكر پس از فوت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  جاي او نشست و قائم مقام او شد و سزاوارتر از ديگران بود، پس او خليفه است نه غير او. و شيعه و ديگران نزاعي ندارند در اينكه ابوبكر متولي امور پس از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  شد و جاي او با مسلمين نماز ميخواند، و حدود را در ميان مردم اجراء ميكرد و فيء و بيت المال را برايشان تقسيم مينمود و با ايشان جهاد ميكرد و امراء و كارمندان بر ايشان مي گماشت و امور ديگري را كه واليان امر انجام ميدهند انجام ميداد( و كساني كه خدا در قرآن مدحشان كرده و ايشان را راستگوي خوانده همه ابوبكر را خليفه خواندند.) . و اينها را به اتفاق امت پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و سلم  انجام ميداد، پس قطعا خليفه ي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  او مي باشد. و بنابر معني دوم: بسياري از اهل سنت مي گويند رسول خدا صلى الله عليه و سلم ، او را جاي خود معين نمود به نص جلي و يا خفي. و ادعاي نص براي ابوبكر ظاهر تر و قويتر از ادعاي شيعه بر نص علي رضى الله عنه  است. براي اينكه نصوص بسياري بر نصب ابوبكر مي باشد، ولي چيزي كه دلالت بر نصب علي كند نيست، و يا معلوم الكذب ميباشد، و بر اين تقدير رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ابوبكر را جاي خود گذاشت. زيرا خليفه ي مطلق كسي است كه پس از وفات رسول صلى الله عليه و سلم  جاي او باشد و يا اينكه خود رسول صلى الله عليه و سلم  او را جاي خود گذاشتهْ باشد و اين دو معني براي ابوبكر ثابت است.خلافت علي رضى الله عنه  در جنگ تبوك خلافت مطلق نبود:

و اما خليفه و جانشين گذاشتن علي را در مدينه در جنگ تبوك، مخصوص علي رضى الله عنه  نبوده است زيرا آن حضرت هر زمان براي جنگي كوچ مي نمود يكي از اصحاب خود را در مدينه بجاي خود مي گذاشت مثلا در جنگ بدر ابالبابه بن عبدالمنذر را خليفه ي خود در مدينه گردانيد، و يا در جنگ بني النضير، به جاي خود ابن ام مكتوم را خليفه گردانيد و هكذا. و اين را خلافت مطلقه نمي گويند و لذا گفته نشده كة اينان خليفه ي رسول الله ميباشند مگر با قيد غزوه ي فلان، و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  همانا علي را شبيه به هارون نمود در اصل استخلاف نه در خلافت مطلقه ي كامله.( در مورد حديث منزلت كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به علي فرمود: ((اما ترضى أن تكون منى بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبى بعدى)) بايد دانست كه: اولاً: حضرت موسي عليه السلام چون خواست براي گرفتن الواح به كوه طور برود هارون را جانشين موقت خود نمود تا بر گردد و او را جانشين پس از وفات خود قرار نداد تا بگوييم علي رضى الله عنه  خليفه پس از وفات رسول باشد بلكه جانشين موسي پس از وفات او يوشع گرديد. ثانيا: علي تمام منزلت هارون را نسبت به موسي نداشت زيرا هارون شريك نبوت موسي بود و نبوت هارون توأم با نبوت موسي بود در حاليكه علي رضى الله عنه  چنين نبود. بنابراين هنگاميكه موسي به كوه طور رفت هارون نسبت به او دو مقام داشت، اول آنكه شريك نبوت موسي بود چنانكه خدا در سوره مريم آيه 53 فرموده: (وَوَهَبْنَا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنَا أَخَاهُ هَارُونَ نَبِيّاً) يعني: ((و عطا كرديم براي موسي از رحمت خود برادرش هارون را نبي)) و مقام دوم آنكه هارون در غيبت موسي علاوه بر پيامبري و هدايت بني اسرائيل، عهده دار امر سرپرستي خانواده ي موسي نيز گرديد ولي در حديث منزلت پيامبر اسلام صلى الله عليه و سلم  مقام اول را از علي نفي نموده او