ول فراواني را نيز براي امام فرستاد، اما امام سجاد از پذيرش دعوت او امتناع كرده و حتي پاسخ نامه وي را نداد.
 مختار از ايشان مأيوس گـشته دعوت مشابهي را از عموي امام سجاد (محمد بن الحنفيه) ارسال داشت[1]. بدين ترتيب محمد بن حنفيه عملاً زمام رهبري شيعه را در آن برهه از زمان بدست گـرفت و از قيام مختار در كوفه حمايت كرد. ممانعتي نيز از سوي امام سجاد در اين خصوص ديده نشد. 
همواره ديده شده است كه اهل بيت حق امت مسلمانان را در تعيين ولي امر زمان خود و ضرورت نظر خواهي شورائي را به رسميت شناخته و استفاده از زور براي تسخير قدرت را محكوم و نكوهش مي كردند. حديثي از امام رضا از قول پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و با سلسله روايت امامان در كتاب شيخ صدوق (عيون اخبار الرضا) چنين مي گـويد: «من جاءكم يريد أن يفرق الجماعة ويغصب الأمة أمرها ويتولي من غير مشورة فاقتلوه، فإن الله عزوجل قد أذن ذلك». يعني: اگـر كسي به نزد شما آمد كه قصد تفرقه افكندن بر رأي متفق جماعت داشته باشد تا ولايت امرِ امت را بدون مشورت غصب نمايد او را بقتل برسانيد. خداوند عزوجل اجازه چنين كاري را داده است[2].
 وما در اين حديث والاترين و آشكارترين پيام صريح ديدگـاه اهل بيت در ايمان به شيوه شورائي را مشاهده مي كنيم. و اگر آنها مردم را دعوت به طاعت خويش مي نمودند، آن از باب اعتقاد به برتري و اولويت خود نسبت به «خلفاء» كه با موازين قرآن و عدل و دين راستين رفتار نمي كردند، بوده است.
از اينرو و با تبعيت از چنين فهمي از امر ولايت، گـروهي از نخستين نسل شيعه بويژه در قرن اول هجري بنا به گـفته نوبختي (از نخستين مورخان شيعه) مي گـفتند: «علي (ع) بعد از رسول خدا (صلى الله عليه وسلم) بسبب علم و فضيلت و سابقه اي كه بر همگـان برتري داشت. و در شجاعت، كرم و پرهيزگـاري هيچ كس را ياراي او نبود، اما با اين همه امامتِ ابو بكر و عمر و عثمان را به رسميت مي شناختند. آنان مي گـويند: كه علي (ع) داوطلبانه با آندو بيعت كرده و از حق خود گـذشته است، پس ما نيز به آنچه مسلمانان بدان راضي شدند خشنوديم. بر ما روا نيست كه انديشه ديگـري را بپذيريم. ولايت ابو بكر با تسليم وبيعت علي ديگـر گـمراهي به شمار نمي رود»[3]. و باز هم به نقل از كتاب نوبختي (فرق الشيعه) فرقه ديگـري از شيعه مي گـويد: «علي برترين مردم است زيرا كه با فرستاده خدا پيوندي نزديك دارد وسابقه وعلم او بيش از ديگـران است. اما مردم آزاد بودند كه ديگـري را به ولايت برگـزينند وچنانچه شخص برگـزيده شده به وظايف خود به خوبي عمل كند ولايت او مجزي است. ولايت كسي كه از سوي خودِ – مردم- برگـزيده شود حتما راه هدايت و رشد و اطاعت از معبود است. اطاعت از وي نيز مانند اطاعت از معبود واجب است»[4].
گـروهي ديگـر مي گـفتند: «امامت علي بن ابي طالب هنگـامي قابل قبول است از وقتي كه ايشان از مردم براي اينكار دعوت خود را آشكار كرد»[5].
از حسن بن حسن بن علي، بزرگ خاندان ابو طالب در عهد خود پرسيدند: مگـر فرستاده خدا نگـفتند: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» گـفت: بلي، اما به خداي سوگـند منظور پيامبر از اين سخن، امامت و حكومت  نبوده است و اگـر چنين مي خواست به صراحت بيان مي فرمود[6].
عبد الله فرزند حسن بن حسن نيز عقيده داشت: «امتيازي در امر خلافت براي ما اهل بيت بيش از ديگـران وجود ندارد. هيچ امام مفترض الطاعه اي در ميان خاندان اهل بيت از سوي خدا تعيين نگـشته است». عبد الله، اين امر را كه امامت علي از سوي خدا نازل شده، نفي مي كرد[7].
مي توان از مجموعه سخنان گـفته شده نتيجه گـرفت كه در ميان نسل اول شيعه انديشه موروثي بودن قدرت و انحصار قدرت و امامت در اهل بيت ومستند بودن امامت به (نصّ) آنچنان كه در دوره هاي بعد متداول شد، اعتباري نداشت. از اينرو ديدگـاه نسل اول شيعه در آن هنگـام نسبت به شيخين (ابو بكر و عمر) مثبت بوده است. آنان شيخين را «غاصبان» خلافت نمي دانستند بلكه بر اين اعتقاد بودند كه پيامبر امر را به شوري واگـذاشت. وبه شخص معيني وصيت نفرمودند. براي اين بود امام صادق شيعيان را امر به تولي شيخين مي كردند.

 
--------------------------------------------------------------------------------
 
[1]- مسعودي: مروج الذهب، ج2 ص 84.

[2]- الصدوق: عيون اخبار الرضا، ج2 ص 62.

[3]- النوبختي: فرق الشيعه، ص 22 و21 والاشعري القمي: المقالات والفرق، ص 18.

[4]- النوبختي: فرق الشيعه، ص 22 و21 والاشعري القمي: المقالات والفرق، ص 18.

[5]- النوبختي: فرق الشيعه، ص 54.

[6]- ابن عساكر: التهذيب، ج4 ص 162.

[7]- الصفار: بصائر الدرجات، ص 153 و156.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:131.xml">فصل اول  آثار منفي نظريه غيبت  </a><a class="folder" href="w:html:141.xml">فصل دوم مقدمه جنبش در فكر شيعي</a><a class="folder" href="w:html:148.xml">فصل سوم دگرگوني در نظريه سياسي شيعيان در عصر غيبت</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:132.txt">مبحث اول- نظريه تقيه وانتظار</a><a class="text" href="w:text:133.txt">مبحث دوم- موضعگيري منفي از اجتهاد</a><a class="text" href="w:text:134.txt">مطلب دوم- موضعگيري منفي از ولايت فقيه</a><a class="text" href="w:text:135.txt">مبحث سوم موضعگيري درباره عمل اصلاح جامعه</a><a class="text" href="w:text:136.txt">مبحث چهارم موضعگيري در برابر اقامه حدود</a><a class="text" href="w:text:137.txt">مبحث پنجم تحريم جهاد در عصر غيبت</a><a class="text" href="w:text:138.txt">مبحث ششم موضعگيري در مقابل حكم زكات</a><a class="text" href="w:text:139.txt">مبحث هفتم موضعگيري در برابر خمس و انفال</a><a class="text" href="w:text:140.txt">مبحث هشتم موضعگيري در ازاي نماز جمعه</a></body></html>فصل اول
 آثار منفي نظريه غيبت
 
مبحث اول- نظريه تقيه وانتظار
فرهنگ سياسي شيعي تا حدود زيادي متأثر به نظريه وجود (امام مهدي محمد بن الحسن العسكريي) شده. وبراي قرنهاي متمادي متّف به عدم تجرك مطلق شد، چون اين نظريه از رحم نظريه امامت زاييده شده است. طبق نظريه امامت: بايد قائل به حتميت وجود امام معصوم كه از طرفِ خداوند تعيين شده شويم، ومردم اجازه ندارند امام خود را انتخاب كنند، چون امت امام معصوم را نميتواند بشناسد، و معصوم را فقط خدا مي تواند تعيين كند. روي اين اصل شيعيان اماميه وادار به افتراض وجود امام دوازدهم شدند، تا تعيينِ امام از طرف پروردگار صورت باشد، با اينكه هيچ قرينه تاريخي محكمي دال بر وجودش در دست ندارند.
 اين يك امري است طبيعي كه شيعيان قائل به (انتظار امام غائب) شوند وعمل سياسي را تحريم وتلاش براي اقامه دولت اسلامي در (عصر غيبت) نكنند، وشيعيان همين كار را كردند، چون (نواب اربعه) نايبان خاصِ زمان (غيبت صغري) از هر فعاليت سياسي خود داري كردند، واصلاً به فكر حركت انقلابي نبودند، در وقتيكه شيعيان زيديه واسماعيليه دولتهايي در يمن و شمال آفريقا و طبرستان بر پا ساختند.
نظريه (انتظار امام غائب) به مفهوم منفي مطلقش با نظريه عصمت لازم وملزوم مي باشد، روي اين حساب متكلمين كه به نظريه ايمان داشتند موضع منفي از قيام در (عصر الغيبه) داشتند، و روي موضع (انتظار) تا خروج مهدي متمسك بودند.
با اينكه 