ت. حضرت صادق(ع) پس از خود فرزند خود اسماعيل را براي امامت تعيين کرد، و حضرت هادي امام دهم فرزند خود سيد محمد را براي امامت تعيين کرد، و اتفاقا حضرت اسماعيل و حضرت سيد محمد هر دو قبل از وفات پدر از دنيا رفتند و معلوم شد حضرت صادق و حضرت هادي از شخص امام پس از خود اطلاعي نداشته اند، و نمي‌دانستند امامان پس از خودشان کيست. و همچنين اصحاب خاص ائمه مانند زراره وهشام بن سالم و هشام بن حکم و مفضل و ابي بصير و مانند آنان از امام بعد از امام زمان خود اطلاعي نداشتند و اين اخباري که براي اسم و رسم امامان دوازده‌گانه جعل شده نمي‌دانستند. ما صد و چهل نفر از اصحاب خاص ائمه را با نام و نشان و مدرک نشان داده‌ايم که از اين اخبار اماميه و امامت انحصاري به دوازده نفر اطلاعي نداشتند و به امامت اين 12 نفر اعتقادي نداشتند. و اين اخبار انحصار امام به دوازده نفر پس از زمان ائمه جعل شده و متواتر گرديده است، شما رجوع به کتاب «بت شکن و يا نقد بر اصول کافي» مراجعه کنيد تا تفصيلاً روشن گردد که ما شرح کافي در آنجا داده ايم. 

دليل پنجم، بي اطلاعي سادات و بزرگان و علماي اهل بيت رسول (ص) است از اخبار انحصاري امامت. سادات و علمائي مانند زيد بن علي بن الحسين و حسين بن علي فخ و ساير آنان که مدعي امامت شده و قيام نمودند، و اين امامت انحصاري را که زمان ما شهرت پيدا کرده اصلاً نمي‌دانستند و بلکه از کلمات آنان روشن است که امامت را حق کسي مي‌دانستند که با شمشير قيام کند و مسلمين را اداره کند و وظائف زمامداري را بعمل آورد نه آنکه در ميان اطاق خود بنشيند و پرده بيندازد و مدعي امامت گردد براي يک عده مردم خرافي و خود محکوم به حکم ديگران باشد، چنانکه زيد بن علي بن الحسين (ع) فرمود: ما چنين امامي سراغ نداريم. 

پس چون معلوم و مسلَّم شد که امامان دوازده‌گانه اصلاً مدرکي ندارد و بلکه برخلاف کتاب خدا و عقل و تاريخ است، حال بايد بررسي کرد که با اينکه پس از رسول خدا (ص) به نص قرآن آية: 165 سورة نساء کسي که حجت نيست، و با نص اميرالمؤمنين در خطبة: 90 در نهج البلاغه که فرموده «تَمَّتْ ِبنَِبيِّنَا مُحَمَّد (ص) حُجَّتُهُ»: حجت خدا با پيغمبر ما محمد(ص) تمام شد. و فرموده: خَتَمَ ِبهِ الوحي. وحي به آن حضرت ختم شد. و پس از او نه به کسي وحي مي‌شود و نه قول کسي حجت است، با اينکه 12 نفر امام انحصاري و 12 نفر حجت إلهي برخلاف اين آيات و اخبار و عقل است، چگونه وجود دوازدهمي را بايد قبول کرد و چگونه آنرا بايد معتقد شد، آيا اقرار به وجود مهدي از اصول دين است و يا از فروع دين؟ و امامي که بايد تابع دين باشد چگونه از اصول و يا فروع دين شده است؟!!. پس مي‌گوئيم: آيات قرآن دلالت دارد بر نفي چنين شخصي بنام مهدي چنين و چناني که مذهب سازان مي‌گويند. در اول سورة انفال و اول سورة مؤمنون و ساير موارد قرآن صفات مؤمنين و آنچه بايد در مؤمن و مسلمان باشد ذکر گرديده از ايمان و عقايد و افعال، و ابدا ذکري از ايمان به امام در آن نيست. در اول سورة انفال فرموده: ﴿إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آَيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ أُولَئِكَ هُمُ المُؤْمِنُونَ حَقّاً...﴾ (أنفال/2و3). مؤمنان تنها آنانند كه چون خداوند ياد شود، دلهايشان ترسان گردد و چون آياتش بر آنان خوانده شود بر ايمانشان بيفزايد و بر پروردگارشان توكل مي‌كنند. كساني كه نماز مي‌گزارند و از آنچه به آنان روزي داده‌ايم انفاق مي‌كنند. اينان به راستي مؤمناند. در نزد پروردگارشان درجات و آمرزش و رزقي ارزشمند دارند. پس در اين آيات، صفات مؤمن حقيقي را بيان کرده و ابدا ذکري از ايمان به امام در آن نيست، پس چگونه مذهب سازان امام و امامت را از اصول مذهب خود قرار داده و مقوم ايمان مي‌دانند. و در سورة حجرات آية 15 مي‌فرمايد: ﴿إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آَمَنُوا باللهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللهِ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ﴾ (حجرات/15). مؤمنان واقعي تنها كساني هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده‌اند، سپس هرگز شكّ و ترديدي به خود راه نداده و با اموال و جانهاي خود در راه خدا جهاد كرده‌اند آنها راستگويانند.

و همچنين آيات 61 و 136 و 177 و 285 سورة بقره که مقومات و صفات مؤمنين را شمرده و از اعتقاد به امامي ياد نکرده است. باضافه مدعاي مذهب سازان اين است که از طرف خدا امامي قيام مي‌کند و بزور شمشير مردم را اصلاح مي‌کند و تمام مردم روي زمين را مسلمان مي‌کند، و چنين مي‌کند که گرگ و ميش با هم زندگي مي‌کنند و زمين را پر از عدل و داد مي‌کند پس از آنکه مملو از ظلم و جور شده باشد و آنقدر مي‌کشد که تا زير شکم اسب او خون بالا مي‌آيد و اوصاف ديگري که در کتب ايشان مانند بحارالأنوار و اکمال الدين شيخ صدوق ذکر شده است و مي‌گويند: هر کس به او ايمان ندارد مؤمن نيست. ولي ما مي‌بينيم آيات قرآن خلاف آنرا مي‌گويد، ما در اين مختصر چند آيه از قرآن مي‌آوريم، اضافه بر آن آياتي که در اين کتاب ذکر شد.اول، آية 11 سورة رعد: ﴿إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾ (رعد/11). يعني، خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملّتي) را تغيير نمي‌دهد مگر آنكه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند. اين آيه مي‌گويد: خدا مردم را بزور تغيير نمي‌دهد و مأمور نمي‌فرستد که بزور مردم را تغيير دهد بلکه خود مردم بايد خود را اصلاح کنند نه امام و رسولي از طرف خدا بيايد بزور شمشير اصلاحشان کند.

دوم، آية 53 سورة انفال: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اللهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾ (أنفال/53). يعني هلاکت فرعونيان و عدم هدايت کفار و منافقين بواسطة اين است که سنت إلهي بر اين نبوده که خدا نعمت قومي را تغيير دهد تا آنکه خودشان تغيير دهند آنچه خود دارند. حق تعالي از اول خلقت بشر تاکنون هيچ قومي را بزور جبر و اکراه تغيير نداده، نه نقمت ايشان را و نه نعمت ايشان را. اصلاً جبر برخلاف تکليف اختياري است، تکاليف إلهي براي بشر در دنيا اختياري است نه اجباري.

سوم، آية 14 سورة مائده که خدايتعالي در وصف يهود و نصاري مي‌فرمايد: ﴿فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ﴾ (مائده/14). يعني بين ايشان دشمني و کينه توزي برانگيخته‌ايم تا روز قيامت و در همين سوره آية 64 فرموده: ﴿وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ﴾ (مائده/64). يعني و بين ايشان عداوت و کينه انداختيم تا روز قيامت. بنابراين طبق آيات فوق، فرقه‌هاي نصاري و نيز يهود تا قيامت باقي خ