د». بالأخره با سعي همکاران و شرکاء، محمد بن نصير را محروم کردند، او خشمناک شد و منکر امام غايب گرديد، با اينکه خود او اين فکر را اختراع کرده بود از آنان کناره گرفت و عقايد و بدعتهاي جديدي و فضايحي بوجود آورد و پيرواني پيدا کرد و تا قرن هفتم و نهم پيروان او بنام «نصيريه» در اطراف شام و سوريه وجود داشتند. کما نقل عن تلميذ ابن تيميه.

نويسنده گويد: چون علي بن محمد السمري که بقول شيعيان نايب چهارم بود، وفاتش رسيد، نخواست اين وزر و بال نيابت و گرفتن وجوهات را پس از وفات بدوش گيرد و لذا توقيعي بنام امام صادر کرد که نيابت تمام شد. و عبارت آن توقيع در تمام کتب شيعه از آن جمله در آخر کتاب «منتهي الآمال» تأليف شيخ عباس قمي ذکر شده و مجلسي نيز در اين باب آورده است، و آن اين است: «يا علي بن محمد السمري أعظم الله أجر إخوانک فيک: فإنک ميت ما بينک وبين ستة أيام فاجمع أمرک ولا توص إلى أحد فيقوم مقامک بعد وفاتک، فقد وقعت الغيبة التامة». تا آنجا که گويد: «وسيأتي من شيعتي من يدعي المشاهدة ألا فمن ادعى المشاهدة قبل خروج السفياني والصيحة فهو کذاب مفتر». يعني: «اي علي بن محمد المسري، خدا اجر عظيم به برادران تو بدهد دربارة تو زيرا تو بهمين زودي مي‌ميري، پس امر خود را جمع کن، و به احدي که جاي تو باشد و پس از وفات تو قائم مقام تو گردد، وصيت مکن که بتحقيق غيبت تام واقع شد، و بزودي کساني از شيعيانم مي‌آيند که مدعي مشاهده مي‌شوند، آگاه باش هر کس مدعي مشاهده و رؤيت من شود کذاب دروغگو و افتراءزده است». حال بااين توقيع که تمامي علماي شيعه قبول دارند، چگونه مدعي نيابت امامند و خود را قائم مقام علي بن محمد السمري دانسته و از مردم وجوهات و سهم امام مي‌گيرند. معلوم مي‌شود تمام اينها از جهل مردم استفاده کرده‌اند.

بايد گفت: چون نواب اربعة امام وفات کردند و نيابت قطع شد، دکانداران مذهبي ديدند نانشان بريده مي‌شود. آمدند فکر ديگري کردند و آن اينکه هر کس راوي حديث است جاي امام و قائم مقام او است، و نقل کردند که امام فرموده: «وأما الحوادث الواقعة فارجعوا إلي رواة أحاديثنا فإنّهم حجتي عليکم وأنا حجة الله عليهم». و چون آن زمان مجتهد و مقلدي در کار نبوده. و اين عناوين بعدا در ميان مذاهب پيدا شده و آن زمان مجتهد نبوده است. و لذا بنام راوي حديث توقيع را صادر کردند. حال زمان ما که مجتهدين راوي حديث نيستند چگونه خود را نايب امام مي‌دانند بدون مدرک و سزاوار است که يک نفر از شيعيان که سهم امام به مجتهد خود مي‌دهد، از او مطالبة مدرک کند که شما مدرک نيابت تان چه مي‌باشد؟!، و أما روايت: «وأما الحوادث الواقعة فارجعوا إلى رواة أحاديثنا»، داراي نشانه‌هايي است که کذب و بطلان آن را ظاهر مي‌سازد، از آن جمله: 

1- راويان حديث ائمه وقتي که اين توقيع صادر شده همه مرده بودند، چگونه مي‌توان به مرده رجوع کرد، و اگر بگويند به روايت راويان رجوع کنيد به خود راويان، بنابراين مجتهدين اگر راوي حديث هم باشند، نمي‌توان به خودشان رجوع کرد، بلکه بايد به روايات رجوع نمود.

2- مي‌گويد: راويان احاديث، و معلوم و مسلم است که راويان احاديث ائمه، همه بيسواد ويا کم سواد بوده و ميان ايشان فطحي و واقفي و ناووسي و جبري و خرافاتي و جعال و کذاب و غالي يعني، اهل لغو زياد بوده‌اند، چگونه مي‌توان به ايشان رجوع کرد و چگونه اين افراد حجت مي‌باشند.

3- حجت را بايد خدا معلوم کند نه هر کس خود را حجت بداند، در اين روايت، أولاً هر راوي مجهول الحالي را حجت خوانده است. و ثانياً خود را حجت خوانده بچه دليل اوحجت باشد، خدا که در سورة نساء آية 165 مي‌گويد پس از انبياء و رسل کسي حجت نيست و فرموده: ﴿رُّسُلاً مُّبَشّـِرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللهُ عَزِيزًا حَكِيمًا﴾ (النساء/165). «پيامبران بشارت دهنده و بيم‌رسان بودند تا پس از آنان براي مردم بر خدا حجتي نباشد».

و علي -عليه السلام- در نهج البلاغه قرآن را حجت کافيه دانسته است. و همچنين در خطبة 90 مي‌فرمايد: «تمت بنبينا محمد صلى الله عليه وآله حجته». يعني، پس از پيغمبر ما محمد -صلى الله عليه وآله- کسي حجت نيست. پس چگونه امام مي‌تواند خود را حجت بخواند و براي ديگران مانند راويان جعال، جعل حجت کند.

4- در اين توقيع مي‌گويد: من حجتم بر آن راويان در حاليکه تمام راويان ائمه در اول غيبت کبري مرده بودند، آيا مردگان حجت لازم دارند و چگونه آن امام براي مردگان حجت است. اينها چيزهايي است که جواب ندارد. و البته اشکالات اين روايت زياد است که به بعضي از آنها در تابشي از قرآن نيز اشاره نموده‌ايم.

در اين باب مجلسي چندين صفحه را پر کرده و رواياتي آورده است براي اثبات عدالت و امانت و نيابت و سفارت نواب اربعه از قول همان دکانداران نيابت. و اين صحيح نيست زيرا حجيت هر کسي را بايد خدا معلوم کند نه خود آنان. و بعضي از آن روايات توقيع است از طرف امام. بايد گفت: کساني که امام غايب و خط او را نديده‌اند از کجا بفهمند که آن توقيع خط امام و از خود امام است و ناقل راست مي‌گويد يا دروغ، اين همه راويان از قول امامان دروغ بافته‌اند چگونه نقل توقيع مانند ساير روايات ايشان نباشد؟!. مجلسي پس از ذکر هر کدام از نواب اربعه پرداخته به ذکر جاي قبورشان و قبرپرستي را که بر ضد اسلام است رواج داده و توجه به قبور را که کار باطلي است اهميت داده است. و بطلان قبرپرستي با توجه به قرآن و سنت روش رسول خدا (ص) امري واضح است. و ما در کتاب زيارت قبور دلائل بطلان قبرپرستي را آورده‌ايم. بنابر اين ما از اين باب صرف‌نظر کرده، و به همين که گفته شد قناعت مي‌کنيم.

باب ذکر المذمـومـين الذين ادّعوا البـابية والسّـفارة

اين باب در ذکر کساني است که مورد مذمتند و مدعي باب و سفارت شده‌اند

مجلسي در ص 367 شروع کرده به ذکر اسماء ايشان مي‌گويد: 

يکي از ايشان ابومحمد حسن الشريعي است که از اصحاب حضرت هادي و حضرت عسکري بود، و او مدعي بابيت شد و مطالبي از کفر و الحاد از او ظاهر شد.

و ديگر، محمد بن نصير النميري از اصحاب حضرت عسکري بود، و ادعاي بابيت و نيابت نمود و از او گفتارهاي کفر و الحاد ظاهر شد و ادعا کرد که خود پيغمبر است و فرستاده شده از طرف خدائي که حضرت هادي باشد، و قائل به تناسخ شد و زنا و لواط را حلال مي‌دانست. نويسنده گويد: ما قبلا کيفيت ايجاد فکر نيابت و سفارت را بدست او و به پيشنهاد او نوشتيم.

و ديگر، احمد بن هلال کرخي، که از اصحاب حضرت حسن عسکري و خواص او بود، وبعدا که عثمان بن سعيد و فرزندش ادعاي نيابت امام کردند، او طاقت نياورد و زير بار نرفت و نيابت «محمد بن عثمان» را نپذيرفت، لذا يکي از نواب که حسين بن روح باشد او را لعن کرد. حال بايد سؤال کرد که نيابت نواب امام از اصول دين است و يا از فروع که اگر کسي نپذيرد موجب کفر و لعن مي‌شود؟! 

و ديگر، حسين بن منصور حلاج است که کفريات و ادع