ادات و بزرگان بوده‌اند که با شمشير قيام کرده‌اند. و ثانياً، بي‌جهت نمي‌توان دشمنان را کشت، زيرا در قبول دين جبر و اکراه نيست. ثالثاً، آخر اين روايات را براي مهدي آوردن چه اثري دارد جز باز کردن درهاي فتنه و آشوب براي مدعيان. 

مثلاً روايت هشتم را از چند نفر مجهول الحال آورده که مادر مهدي کنيز سياهي است، بايدگفت: اولاً روايات شما مي‌گويد: مادرش دختر سلطان روم و بسيار سفيد و خوشگل بوده است. و ثانياً، ما قبول کنيم مادرش کنيز سياه بوده است، اما اين چه فايده دارد و چه دردي دوا مي‌کند و براي دين چه فايده دارد. 

و مثلاً روايت نهم را از قول يک عده مردم مجهول و غالي آورده است که حضرت صادق را ديده‌اند که نشسته مانند زن بچه مرده ناله و فرياد مي‌کند و به خود مي‌پيچد و گريه مي‌کند وحال او تغيير کرده و رنگ او پريده است، گفتند: چه شده؟ گفت: براي مهدي فرياد مي‌کنم، و اين طور از ته دل فرياد و خوف دارم، چون در کتاب چنين و چنان ديدم. 

نويسنده گويد: يقيناً اين روايت دروغ و از جعل راويان است، زيرا در اين روايت مطالب باطلة ضد قرآني زياد است و امام عاقل که از امام پس از خود خبر ندارد، اين گونه براي مهدي داد و فرياد و کارهاي ناشايسته نميکند. و هم‌چنين است روايات بعدي که راويان آنها علي بن ابي‌حمزة بطائني حقه‌باز معروف و امثال او است. 

و در روايات آخر مي‌گويد: مثل مهدي مانند صاحب حمار است که در آية 268 سورة بقره ذکر شد که مي‌ميرد، سپس زنده مي‌شود. و اين روايت ضد روايات ديگر است که مي‌گويد: مهدي زنده است و نمي‌ميرد تا زمين را پر از عدل نمايد. پس آنچه که مجلسي در اين باب سيزده روايت جمع کرده است، کاري بيهوده و اتلاف وقت است.

بابُ ذِکْرِ اَخْبَارِ المُعَمَّرِين

مجلسي در اين باب ذکر اخبار کسانيکه عمر طولاني کردند، براي اثبات طول عمر و غيبت مهدي قائم آورده‌است، و اين باب را آورده براي آنکه چون کساني در مدت عمر دنيا عمر طولاني کردند پس امکان دارد مهدي عمر کند و مخالفين نبايد آن را بعيد بشمرند. جواب اين است که: 

اولاً، چون خداي تعالي کساني عمر طولاني داده ممکن است به کس ديگر هم عمر طولاني بدهد، ولي صرف امکان کافي نيست، و دليل بر وقوع لازم است. زيرا حساً مي‌بينيم ممکن بود خدا به خاتم الأنبياء هزار سال عمر بدهد ولي نداد، پس صرف امکان کافي نيست بلکه دليلي براي وقوع آن لازم است.

ثانياً، طول عمر را با قياس نمي‌توان اثبات کرد، چون نوح هزار سال عمر کرده، پس يوسف هم بايد هزار سال عمر کند و اين غلط است.

ثالثاً، در ابتداي خلقت بشر عمرهاي اکثر بشر طولاني بوده، و بتدريج کم شده است، پس نمي‌توان عمر کسي را که در قرون اخيره به دنيا آمده بسنجيم با کسانيکه صد قرن قبل بوده‌اند. مثلا معاصرين حضرت نوح، همه عمرهاي طولاني مانند نوح داشته‌اند، و لذا او را بشري مانند خود مي‌دانستند و بهم مي‌گفتند: ﴿مَا هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ﴾، «نيست اين (نوح) مگر بشري مانند شما مي‌خواهد بر شما برتري جويد»ى(مؤمنون/24).

و اگر نوح عمر هزار ساله داشت و ديگران 70 ساله، او هر ادعائي حتي اگر ادعاي خدائي هم مي‌نمود، ايشان قبول مي‌نمودند. و بعلاوه اجساد کساني که عمرهاي طولاني مي‌کردند، با اجساد مردم زمان ما فرق داشت چنانکه خدا دربارة اجساد قوم عاد پس از هلاکتشان مي‌فرمايد: ﴿تَنْزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ﴾ «(عذاب ما) ايشان را از جا مي‌کند گويا ايشان تنه‌هاي درخت خرما بودند از بيخ و بن کنده شده» (قمر/20). و در سورة حاقه آية 7 فرموده: ﴿فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَى كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ﴾ «مي‌ديدي آن قوم را آن ايام از پا افتاده گويا ايشان تنه‌هاي درخت خرماي پوسيده‌اند».

رابعاً، اشخاصي که در تاريخ ذکر شده‌اند که عمر طولاني کرده‌اند آنان مورد مشاهدة مردم بوده‌اند، و اين چه ربطي دارد به آن کسيکه احدي او را نديده و نخواهد ديد.

آري قوم نوح و عاد و ثمود، خودشان و رسولان شان همگي عمر طولاني کردند، أما اين چه ربطي به زمان ما دارد، آيا خدا مجبور است هرچه در آن زمانها بوده در زمان ما نيز انجام دهد؟!. آيا خدا قادر نيست هر وقت صلاح باشد بنده‌اي را براي اصلاح مفاسد ايجاد کند که بايد يک نفر را نگه دارد. که پس از هزاران سال اصلاح مفاسد کند. اين قصه‌هائي که مجلسي و صدوق در کتب خودشان ذکر کرده‌اند براي پرچم کردن و زياد کردن اوراق کتاب خوب است، ولي دردي را دوا و چيزي را اثبات نمي‌کند.

باضافه، کسانيکه عمر طولاني مي‌کنند از عمر طولاني خود منزجرند و چنانچه از احوالشان بپرسي همواره نالان و شاکي مي‌باشند و مرگ خود را از خدا مي‌خواهند. و بعلاوه، طول عمر موجب سستي اعضاء و کشيدن سختيها و مصيبت‌ها است. خداي‌ تعالي در سورة يس آية 68 فرموده: ﴿وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الخَلْقِ أَفَلا يَعْقِلُونَ﴾ يعني: «هر کس را که عمر دهيم او را در خلقت سست مي‌کنيم آيا تعقل نمي‌کنيد»؟.

شاعر گويد: 
چو عمر از سي گذشت و يا که از بيست   نمي‌شايد دگر چون غافلان زيست
نشاط عمر باشد تا چهل سال  چهل رفته فرو ريزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تن درستي   بصر کندي پذيرد پاي سستي
چو شصت آمد نشست آمد پديدار چو هفتاد آيد افتد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسيدي   بسا سختي که از گيتي کشيدي
از آنجا گر به صد منزل رساني  بود مرگي بصورت زندگاني
سگ صياد کاهوگير گردد     بگيرد آهويش چون پير گردد
چو در موي سيه آمد سفيدي  پديد آيد نشان نااميدي

زپنبه شد بنا گوشت کفن پوش هنوز اين پنبه بيرون نازي از گوش

آري، سنت إلهي اين است که هر کس عمر او زياد گردد سست و بيمار و بيچاره گردد. شما براي مهدي مي‌خواهيد عمر زياد اثبات کنيد بايد عوارض پيري را نيز براي او قبول کنيد، زيرا سنت إلهي چنين است: ﴿وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدِيلاً﴾ (أحزاب/62) «هرگز سنت خدايتعالي تغيير و تبديل نکند».

آري، بسياري از آيات در قرآن است که طول عمر مهدي بدون سستي و نقص او را رد مي‌کند و باطل مي‌سازد، گويا کسانيکه مي‌گويند: مهدي هزاران سال عمر کرده باز جوان و سالم است قرآن را قبول ندارند.

خامساً، هر کس عمر زياد کرده داراي فرزندان و نواده‌ها و نتيجه‌هاي زياد شده، أما مهدي چنين نيست، نه اولادي از او ديده شده و نه نواده‌اي. گويا اين شيعيان مهدي را مسلمان و تابع سنت رسول خدا (ص) نمي‌دانند، مهدي اگر زنده است آيا تزويج کرده يا خير، اگر تزويج کرده عيال و اولاد او کجايند؟ کي ديده؟ و اگر تزويج نکرده چنين مهدي برخلاف سنت اسلام و انبياء ديگر عمل کرده و نبايد پذيرفت. خدا در قرآن در سورة رعد آية 38 به پيغمبر فرموده: ﴿وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَجَعَلْنَا لَـهُمْ أَزْوَاجاً وَذُرِّيَّةً﴾ «و به تحقيق پيش از تو پيغمبراني فرستاديم و براي ايشان زنان و فرزندان قرار داديم». 