در سر پرورانده است بازدارد.

بيم و هراس رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از اينکه مشرکان به فکر بازگشت به مدينه بيفتند کاملاً بجا بود. قريشيان، وقتي که به روحاء- واقع در سي و شش ميلي مدينه- رسيدند، زبان به ملامت يکديگر گشودند. به يکديگر گفتند: هيچ کاري نکرديد! قدرت و شوکت ايشان را درهم شکستيد، و رهايشان گرديد؛ سران ايشان همچنان زنده و پابرجاي مانده‌اند، و بار ديگر در برابر شما صف‌آرايي خواهند کرد! بازگرديد تا آنان را ريشه‌کن سازيم؟!

ظاهراً، اين پيشنهاد به صورت سطحي، از جانب کساني مطرح شد که برآورد صحيحي از قدرت رزمي و روحيه و تاب و توان معنوي طرفين نداشتند. به همين جهت، يکي از سران و پيشوايانشان، صفوان بن اميه، با آنان مخالفت کرد و گفت: اي خويشاوندان من، چنين نکنيد! من مي‌ترسم آن کساني که از عزيمت به عرصة جنگ- همراه سپاهيان مسلمانان در جنگ احد- خودداري کردند، با آنان بر عليه شما همدست شوند! حال که دولت فتح نصيب شما شده است، بازگرديد. من هيچ ايمن نيستم از اينکه اگر شما به مدينه بازگرديد دولت فتح نصيب دشمنان شما نگردد! اين رأي، در برابر رأي اکثريت قريب به اتفاق مردود گرديد، و لشکر مکه يک سخن شدند بر اينکه بسوي مدينه رهسپار گردند. اما، پيش از آنکه ابوسفيان با لشکريانش از جايگاه خويش حرکت کنند، معبدبن ابي‌معبد خزاعي- که ابوسفيان خبر از اسلام آوردن وي نداشت- به نزد ابوسفيان آمد. ابوسفيان گفت: چه خبر؟ معبد؟! معبد که بنا داشت يک جنگ رواني- تبليغاتي شديد را بر ابوسفيان و همراهانش تحميل کند- گفت: محمد با يارانش به راه افتاده‌اند و در تعقيب شما هستند؛ با سپاهي که تاکنون همانند آن را هرگز نديده‌ام! از کينه‌توزي نسبت به شما يکپارچه آتش‌اند. همة آن کساني نيز که در صحنة نبرد با شما حاضر نشده بودند، به او پيوسته‌اند، و از بابت موقعيت که از دست داده‌اند سخت پشيمان شده‌اند. آنچنان خشم و کينه‌اي نسبت به شما دارند که هرگز تاکنون همانند آن را نديده‌‌ام!

ابوسفيان گفت: واي بر تو؛ چه مي‌گويي؟!

مَعبَد گفت: بخدا، جز اين نمي‌بينم که همينکه به سوي مدينه حرکت کني، پيشقراولان لشکر وي را خواهي ديد که از پشت اين تپه به سوي شما مي‌آيند!

ابوسفيان گفت: بخدا، ما يک سخن شده‌ايم که بار ديگر بر آنان حمله بريم، و آنان را ريشه‌کن سازيم!؟

مَعبد گفت: چنين مکن! من خيرخواهم!

با اين ترتيب عزم و ارادة لشکر مکه بر بازگشت به مدينه سست گرديد، و ترس و وحشت لشکريان ابوسفيان را دربرگرفت. ابوسفيان طريق عافيت را همانا در پيگيري انصراف از بازگشت به مکه ديد. البته، ابوسفيان نيز دست به يک جنگ رواني- تبليغاتي بر عليه سپاه اسلام زد؛ شايد بتواند آن سپاه از نو سازمان يافته را از پيگيري تعقيب لشکر مکه بازدارد، تا درنتيجه، بطور طبيعي، در جهت پرهيز از برخورد با آن سپاه موفقيتي کسب کرده باشد. کارواني از عبدالقيس عازم مدينه بود. ابوسفيان گفت: شما يک پيام از من به محمد مي‌رسانيد؟ تا در عوض، من هم هرگاه به مکه آمديد، در بازار عکاظ اين شتران شما را مويز بار کنم؟! گفتند: باشد! گفت: به محمد اين پيام را از من برسانيد که ما قصد حملة مجدد به آنان را داريم، تا او و يارانش را ريشه‌کن کنيم!

کاروانيان در حمراءالاسد به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و يارانشان رسيدند، و سخن ابوسفيان را براي ايشان بازگفتند، گفتند: ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم! اما، اين سخنان بر ايمان مسلمانان رزمنده افزود، و گفتند: حسبنا الله و نعم الوکيل! چنانکه خداوند متعال مي‌فرمايد:

﴿الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ * فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُواْ رِضْوَانَ اللّهِ وَاللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ﴾[1].

«آناکه مردم به ايشان گفتند: اينک مردمان برعليه شما همدست شده‌اند؛ از آنان بهراسيد! اما اين سخنان بر ايمان آنان افزود و گفتند: خداوند ما را بس است، و او کارگزار بسيار خوبي است! از اين رو، در پرتو نعمت الهي و فضل خداوند بازگشتند، و هيچ بدي به آنان نرسيد، و همه جا در پي رسيدن به خشنودي خدا بودند، و خداوند صاحب فضل عظيم است!»

پيامبر گرامي اسلام، روز يکشنبه بود که به حمراءالاسد رسيدند. روزهاي دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه- نهم و دهم و يازدهم ماه شوال سال سوم هجرت- را نيز در آنجا اقامت فرمودند، و سپس به مدينه بازگشتند. پيش از بازگشت به مدينه، حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- ابوعزّة جُمَحي را دستگير کردند. وي همان کسي بود که در جنگ بدر اسير شده بود و رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بخاطر مستمندي و تعدد دخترانش، او را بدون فديه آزاد کرده بودند، و در برابر، وي متعهد شده بود که هيچکس را بر عليه آنحضرت حمايت و پشتيباني نکند، اما او نقض عهد کرد و مردم را توسط اشعارش بر ضد نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان تحريک و تشويق مي‌کرد؛ چنانکه پيش از اين گذشت. در جنگ احد نيز شرکت کرد. وقتي رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- دستور بازداشت او را صادر کردند، گفت: اي محمد، مراببخش، و بر من منت بگذار، و مرا براي دخترانم زنده واگذار؛ من نيز با تو عهد مي‌کنم که اين کردار خود را هرگز تکرار نکنم! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(لا تمسح عارضيک بمکة بعدها و تقول: خدعت محمداً مرتين؟! لا يلدغ المؤمن من جحر مرتين!)

«از اين پس دست به گونه‌هايت نخواهي کشيد در مکه و نخواهي گفت که من محمد را دوبار فريب دادم؟! انسان با ايمان از يک سوراخ دوبار گزيده نمي‌شود!!»

آنگاه زبير- يا عاصم بن ثابت- را امر فرمودند تا گردن وي را بزند.

همچنين، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- حکم اعدام يکي از جاسوسان مکه را صادر فرمودند. وي معاويه بن مغيره بن ابي‌العاص، جد مادري عبدالملک بن‌مروان بود. داستان وي از اين قرار بود که پس از بازگشت مشرکان از ميدان جنگ احد، اين معاويه نزد پسر عمويش عثمان‌بن عفان آمد. عثمان از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- براي او درخواست امان‌نامه کرد. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- به او امان‌نامه دادند، مشروط بر اينکه اگر بيش از سه روز در آن حوالي يا در مدينه بماند، او را خواهند کشت. وقتي مدينه براي بار دوم از لشکر اسلام خالي شد، بيش از آن سه روز که به او مهلت داده شده بود در مدينه ماند و براي قريشيان جاسوسي مي‌کرد. وقتي لشکر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- عازم بازگشت به مدينه شد، معاويه از مدينه گريخت. رسول ‌خدا -صلى الله عليه وسلم- زيدبن حارثه و عمار بن ياسر را به تعقيب او فرستادند؛ آندو نيز او را تعقيب کردند، و همينکه او را گرفتند، درجا کشتند [2].

بدون ترديد، غزوة حمراءالاسد يک غزوة مستقل نبوده است. اين غزوه، در واقع، بخشي از جنگ احد است، و تتمة آن، و صحنه‌اي از صحنه‌هاي آن 