 نداد. مانند شير ژيان خود را بر سر او افکند، و رديف وي بر شترش سوار گرديد. آنگاه او را محکم بر زمين کوبيد، و از روي شتر بر زمين افکند، و با شمشير سر از بدنش جدا کرد.

وقتي نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- اين درگيري چشمگير و دل‌انگيز را مشاهده کردند، تکبير گفتند. مسلمانان نيز تکبير گفتند. آنحضرت زبير را ستودند، و در حق او گفتند: «إن لکل نبي حوارياً، وحواري زبير» هر پيامبري را حوارياني است و از جمله حواريان من زبير است!
از پاي درآمدن علمداران
آتش جنگ شعله‌ور گرديد، و طرفين در اين گوشه و آن گوشة ميدان کارزار به جان يکديگر افتادند. سنگيني درگيري در اطراف لواي مشرکان تمرکز يافت. بني‌عبدالدار، پس از کشته شدن فرمانده شان، طلحه بن ابي‌طلحه، يک به يک سمت علمداري را عهده‌دار مي‌شدند. پس از او برادرش ابوشيبه عثمان بن ابي‌طلحه لواي قريش را به دست گرفت و براي مبارزه پيش آمد، و چنين رجز مي‌خواند:

اَنن تُخضَبَ الصّعدةُ او تندَقّا
  
 اِنَّ علي اَهلِ اللّواء حَقّا

«علمداران را اين حق برگردن است که سرنيزه‌ها غرقه خون گردند يا اينکه درهم شکسته شوند!؟»

حمزه بن عبدالمطلب بر اوحمله برد، و آنچنان ضربتي بر شانة او وارد ساخت که دستش را از کتف جدا کرد، و شمشير را چنان پايين کشيد که تا ناف او را شکافت و شش‌هايش را نمايان ساخت.

پس از وي، ابوسعيد بن طلحه پرچم را برافراشت. سعدبن ابي وقّاص تيري به سوي او افکند که به حنجرة او اصابت کرد، و زبانش را بيرون افکند، و در لحظه جان سپرد. ‌بعضي گفته‌اند: ابوسعد به وسط ميدان آمد و مبارز طلبيد؛ علي‌بن ابيطالب به استقبال او رفت؛ دو ضربت دادوستد کردند؛ و علي او را ضربتي زد و به قتل رسيد.

آنگاه، مسافع بن طلحه بن ابي طلحه لواي قريش را برافراشت؛ عاصم بن ثابت بن ابي‌الافلح تيري به سوي او افکند و او را کشت. پس از وي، برادرش کِلاب بن طلحه بن ابي‌طلحه عملدار گرديد؛ زبير بن عوام بر او حمله برد و با او پيکار کرد تا او را به قتل رسانيد. سپس، برادر آندو جُلاس بن طلحه بن ابي‌طلحه لواي قريش را به دست گرفت؛ طلحه بن عبيدالله با سرنيزه ضربتي بر او زد که کارش را ساخت و جانش را گرفت. بعضي نيز گفته‌اند: عاصم بن ثابت بن ابي‌الافلح تيري به او زد، و کار او را يکسره کرد.

اينان شش تن از جنگجويان قريش از يک خاندان و دودمان بودند؛ خاندان ابوطلحه عبدالله بن عثمان بن عبدالدار؛ همگي در پاي لواي مشرکان قريش جانشان را از دست دادند. آنگاه، مرد جنگاور ديگري از بني‌عبدالدار به نام ارطاه بن شُرحَبيل علمدار گرديد؛ و علي‌بن ابيطالب او را به قتل رسانيد. بعضي نيز گويند: قاتل وي حمزه‌بن عبدالمطلب بود. آنگاه، لواي قريش را شُريح بن قارظ به دست گرفت، و قُزمان او را کشت. قُزمان مرد منافقي بود که از روي حميت جاهلي در پيکار با مسلمانان همراهي مي‌کرد، و انگيزة وي در کارزار، اسلام و مسلماني نبود. سپس، ابوزيد و عمرو بن مناف عبدري حامل لواي قريش گرديد؛ وي را نيز قزمان کشت. آنگاه، يکي از پسران شُرحبيل بن هاشم عبدري علمدار گرديد، و باز هم توسط قزمان به قتل رسيد.

به اين ترتيب، جمعاً ده تن از مردان بني ‌عبدالدار- که همه علمدار بودند- يکي پس از ديگري کشته شدند، بني‌عبدالدار ريشه‌کن شدند، و احدي از آنان برجاي نماند. نوبت به يک غلام حبشي که داشتند، به نام صُؤاب، رسيد و لواي قريش را برافراشت، و جنگاوري و استواري و لياقتي از خود نشان داد که بر همة علمداران پيش از وي که به قتل رسيده بودند، تفوق و برتري داشت. آنقدر جنگيد تا دو دستش قطع گرديد. با سينه و گردنش روي پاية لواي قريش افتاده بود تا نگذارد که فرو افتد؛ تا بالاخره کشته شد، در حاليکه مي‌گفت: اَللّهمَّ هَل اَعزَرتُ؟ و منظورش «هَل اَعذَرتُ؟» بود؛ يعني: خداوندا، آيا عذرم به درگاه تو پذيرفته شد؟!

پس از کشته شدن اين غلام سياه، صُؤاب، لواي قريش بر زمين افتاد، و هيچ کس ديگر نبود که آنرا برگيرد؛ و همچنان بز زمين افتاده ماند.
پيکار در ديگر صحنه هاي کارزار
در آن اثنا که مرکز ثقل درگيري‌هاي جنگ پيرامون علمداران قريش بود، در جاي جاي ديگر عرصة نبرد نيز کشت و کشتاري تلخ جريان داشت. روح ايمان بر صفوف مسلمانان حاکم بود. همانند سيل خروشان لابه‌لاي صفوف مشرکان به راه افتاده بودند و سدها را در برابرشان يکي پس از ديگري مي‌شکستند، و پيوسته مي‌گفتند: اَمِت؛ اَمِت» بميران! بميران! اين، شعار رزمندگان مسلمان در سراسر جنگ احد بود.

ابودجانه با آن دستار سرخ‌رنگ، به نشانة خستگي‌ناپذيري در جنگ، در حاليکه شمشير رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را در دست داشت، و تصميم گرفته بود که حق شمشير آنحضرت را ادا کند، جلو آمد. سخت مشغول پيکار شد، تا به قلب سپاه دشمن زد. هر فردي از مشرکان را که مي‌يافت، به قتل مي‌رسانيد، و هر يک از صفوف سپاه مشرکان که در برابر او قرار مي‌گرفت، از هم مي‌پاشيد.

زبير بن عوام گويد: آنگاه که از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- درخواست کردم که شمشيرشان را به دست من بدهند، و به من ندادند، و آنرا به دست ابودجانه دادند، به دلم خورد، و با خودم گفتم: من پسر صفيه عمّة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- هستم؛ از قريش نيز هستم، از جاي نيز برخاستم، و پس از ابودجانه من شمشير را درخواست کردم؛ اما، آنحضرت شمشيرشان را به او دادند و مرا وانهادند؛ بخدا، نظاره خواهم کرد که چه مي‌کند؟! او را دنبال کردم. دستار سرخ رنگي که داشت از کوله‌بارش بيرون کشيد و بر سر بست. انصار گفتند: ابودجانه دستار مرگ را بيرون کشيد! آنگاه آهنگ ميدان کرد و چنين رجز مي‌خواند:

ونَحنُ بالسّفح لَدَي النّخيل
اَضرِب بِسَيف اللهِ والرّسول
  
 اَنَا الّذي عاهَدَني خَليلي
اَلا اَقومَ الدّهرَ في الکَيول
 

«من آنم که با رفيقم پيمان بسته‌ام، آنگاه که با يکديگر در دامنة کوه و در کنار نخلستان ايستاده بوديم؛

که تا پايان روزگار، هرگز در سياهي لشکر نمانم! من آنم که با شمشير خدا و رسول، شمشير مي‌زنم!» 

ابودُجانه به هر يک از افراددشمن که برمي‌خورد، او را مي‌کشت. در ميان مشرکان، مردي بود که هر مسلماني را که مي‌ديد جراحت برداشته است، بر سر او مي‌تاخت و او را از پاي درمي‌آورد. اين مرد با ابودجانه روياروي شدند و هر لحظه به يکديگر نزديک‌تر مي‌شدند. از خدا خواستم که آندو را به هم برساند. دو ضربت با يکديگر دادوستد کردند؛ ضربت نخستين را آن مرد مُشرک بر ابودجانه وارد کرد، اما وي با سپرش ضربة شمشير او را گرفت، و شمشير وي را سپر ابودجانه گاز گرفت. آنگاه ابودجانه بر او ضربت وارد کرد، و او را به قتل رسانيد [1].

ابودجانه صفوف مشرکان را يک به يک از هم دريد و پيش رفت، تا به فرمانده دستة زنان قريش رسيد. البته ابودجانه نمي‌دانست با چه کسي برخورد کرده است. ابودجانه بعدها گفت: آدمي را ديدم که با شدت هرچه تمامتر، جنگجويان را به پيکار تحريک و تشويق مي‌کند. آهنگ او کردم. وقتي شمشير را بالاي سرش بلند کردم 