بهه‌اند بپيونديد؛ زيرا که گروه کثيري- اي پيامبر خدا- با شما به جبهه نيامده‌‌اند که محبت و ارادت ما به شما بيش از محبت و ارادت آنان به شما نيست و اگر مي‌دانستند که شما به جنگ مي‌رويد، برجاي نمي‌ماندند و با شما مي‌آمدند. خداوند بواسطة آنان شما را حفظ مي‌کند، و آنان از شما حمايت مي‌کنند و همراه شما به جهاد مي‌پردازند!

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- او را به نيکي ستودند و براي او دعاي خير کردند، و مسلمانان بر روي يک تلّ بلند در شمال شرقي ميدان جنگ سايباني براي آنحضرت تعبيه کردند که بر عرصة کارزار اشراف کامل داشت.

همچنين، گروهي از جوانان انصار را برگزيدند که به فرماندهي سعدبن معاذ در اطراف مقرّ فرماندهي آنحضرت از ايشان حفاظت و حراست به عمل مي‌آوردند.

آماده باش لشکر
آنگاه، در همان دل‌شب، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- لشکر خويش را آماده ساختند[1]؛ و در وسط ميدان قدم مي‌زدند، و با دستشان اشاره مي‌کردند:

(هذا مصرعُ فُلانٍ غداً إن شاءالله، و هذا مصرع فلان غداً إن ‌شاءالله) [2].

«فلان کس فردا اينجا به روي زمين خواهد افتاد، انشاءالله؛ و فلان کس فردا اينجا به روي زمين خواهد افتاد، انشاءالله!»

مابقي شب را حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- کنار تنة درختي در آن منطقه نماز مي‌گزاردند، و مسلمانان با خيال راحت و دلخوش خوابيدند. دل‌هايشان سرشار از اطمينان شده بود، و حسابي استراحت کردند. آرزو مي‌کردند که صبح شود و بشارت‌هاي خداي خودشان را با چشمان خويش ببينند:

﴿إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعَاسَ أَمَنَةً مِّنْهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّن السَّمَاء مَاء لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ وَيُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ وَلِيَرْبِطَ عَلَى قُلُوبِكُمْ وَيُثَبِّتَ بِهِ الأَقْدَامَ﴾[3].

«آنگاه که خداوند خوابي کوتاه و لذتبخش را براي آرامش شما بر شما درافکند، و همزمان براي شما از آسمان آب باران مي‌فرستاد تا بواسطه آن شما را پاکيزه گرداند، و آلودگي شيطان را از شما بزدايد، و دل‌هايتان را پرتوان، و قدم‌هايتان را ثابت گرداند.»

اين شب تاريخي، شب جمعه هفدهم ماه رمضان سال دوم هجرت بود؛ چنانکه در روز هشتم يا دوازدهم همين ماه، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از مدينه بيرون شده بودند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نکـ: جامع‌الترمذي، ابواب الجهاد، «باب ما جاء في الصّف والتعبئة»، ج 1، ص 201.
[2]- اين مطلب را مسلم از انس روايت کرده است؛ نکـ: مشکاة المصابيح، ج 2، ص 543.
[3]- سوره انفال، آيه 11.دودستگي و انشعاب در لشکر مکه
قريشيان نيز، آن شب را در اردوگاه خود در عدوه‌القُصوي به سر بردند. بامدادان گردانهاي رزمي خويش را حرکت دادند و از بالاي تپه به سمت وادي بدر سرازير شدند. عده‌اي از آنان به طرف حوض رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رفتند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «دَعُوهم» بگذاريد به حال خودشان باشند! هر يک از آنان که از آب حوض آشاميد، در آن روز کُشته شد؛ مگر حکيم بن حزام که به قتل نرسيد، و بعدها اسلام آورد و مسلماني نيک گرديد، و هرگاه که مي‌خواست سوگندي سخت بر زبان جاري کند، مي‌گفت: نه به آنکه مرا از جنگ بدر به سلامت رهانيد!

وقتي قريشيان در وادي بدر استقرار يافتند، عُميربن وهب جمحي را فرستادند تا ميزان توانمندي لشکر مدينه را برآورد کند. عمير سوار بر اسب پيرامون اردوگاه لشکر مدينه دوري زد و به سوي آنان بازگشت و گفت: سيصدتن، اندکي بيش يا اندکي کم! اما، به من فرصتي بدهيد تا بنگرم نيروهاي احتياطي و امدادي نيز دارند يا نه؟ آنگاه در سرتاسر وادي بدر اسب تاخت و هيچ چيز نيافت و نزد آنان بازگشت و گفت: چيزي نيافتم؛ اما ديدم که- اي جماعت قريش- کارزاري مرگبار در انتظار شماست! شترهاي آبکش يثرب مرگ زهر‌آگين بار زده‌اند! اينان مردمي هستند که هيچ دفاع و پشتيباني بجز شمشيرهايشان ندارند. بخدا، نمي‌بينم که هر يک از مردان رزمندة اين جماعت کشته شود مگر آنکه يکتن از شما را کشته باشد! و اگر به اين تعداد، از مردان شما بکشند ديگر زندگي پس از آنان چه فايده خواهد داشت؟! خود ببينيد چه بايد کرد!!

همزمان، بار ديگر، گروهي از مکيان بر عليه ابوجهل- که مصمم بر کارزار بود- قيام کردند و لشکريان را به بازگشت بسوي مکه بدون کارزار فرا مي‌خواندند. حکيم بن حزام در ميان لشکريان شروع به فعاليت کرد. نزد عتبه بن ربيعه آمد وگفت: اي اباوليد، شما بزرگ قريش و سيد و سالار قريش هستيد؛ همه از شما فرمان مي‌برند؛ مي‌خواهيد اقدام نيکي بکنيد که تا پايان روزگار به نام شما بازگو شود؟! گفت: آن چيست، اي حکيم؟ گفت: مردم را بازگردانيد، و دية هم‌پيمانان خودتان عمروبن حضرمي را- که در سرية نخله به قتل رسيده بود- به گردن بگيريد؟! عتبه گفت: چنين کنم! تو نيز وکيل من در اين امر هستي! او هم‌پيمان من بوده است، و من عهده‌دار خونبهاي او و خسارت‌هاي مالي او هستم! آنگاه عتبه به حکيم بن حزام گفت: اينک، نزد ابن حنظليه- يعني ابوجهل، حنظليه نام مادر او بود- برو؛ از هيچکس واهمه ندارم که ميان لشکر دودستگي بيافکند، مگر او!

آنگاه عتبه بن ربيعه خطابه‌اي ايراد کرد و گفت: اي جماعت قريش، شما بخدا از روياروي شدن با محمد و يارانش طرفي نخواهيد بست. بخدا، اگر با او از در جنگ درآييد، براي هميشه بايد چشمتان در چشمان کساني بيفتد که پسرعمو يا پسردايي يا مردي از خاندان شما را کشته‌اند! بازگرديد، و کار محمد را به ديگر طوايف و قبايل عرب واگذاريد؛ اگر با او درافتادند، اين همان است که شما مي‌خواهيد؛ و اگر جز اين شد، خواهد ديد که شما قصد تعرض به او نداشته‌ايد!

حکيم بن حزام به نزد ابوجهل رفت. ابوجهل داشت زره‌اش را روبراه مي‌کرد. به او گفت: اي اباالحکم، عتبه مرا فرستاده است که چنين و چنان به تو بگويم! ابوجهل گفت: بخدا، وقتي محمد و يارانش را ديده زهره تَرَک شده است! هرگز! بخدا، باز نمي‌گرديم تا خداوند ميان ماو محمد داوري کند! عتبه هم تقصيري ندارد؛ مي‌بيند که محمد و يارانش مردمي گوشت شتر خورند! پسر او هم در اختيار آنان است (ابوحذيفه پسر عتبه مدتي پيش اسلام آورده و مهاجرت کرده بود)؛ بر جان وي از شما ترسيده است!

سخن ابوجهل را به گوش عتبه رسانيدند. عتبه گفت: خودش بخدا زهره‌ترک شده است! به اين مردک گوزو نشان خواهم داد که چه کسي زهره ترک شده است، من يا او؟!

ابوجهل، از بيم آنکه مبادا اين جناح مخالف قوت بگيرد، بي‌درنگ پس از اين گفتگو، نزد عامربن حضرمي- برادر عمرو بن حضرمي که در سرية عبدالله بن جحش به قتل رسيده بود- فرستاد و گفت: اين هم‌پيمان شما- عتبه- مي‌خواهد اين جماعت را بازگرداند! اينک قاتلان برادرت برابر چشمان تو اند. بپاخيز و عهد و پيمانت را درياب، و انتقام کشتن برادرت را بگير! عامر از جاي خود برخاست و نشيمن خود را برهنه ساخت و فرياد زد: واعَمراه! و اعَمراه! قريشيان به جوش و خروش آمدند، و به هم پيوستند، و با يکديگر براي شرارتي که