د، و عزم جزم کرده است که با آنان دشمني آغاز کند، و صف خود را از آنان جدا کند. عماره‌بن وليدبن مغيره را برداشتند و نزد ابوطالب بردند و به او گفتند: اي اباطالب، اين جوان رشيدترين و زيبا اندام‌ترين جوان قريش است؛ او را بگيريد و از خرد و مدد وي بهره‌مند شويد، و او را به فرزندي بگيريد؛ از آن شما باشد؛ و در برابر، اين برادرزادة خودتان را که با دين شما و دين پدران و نياکان شما مخالفت آغاز کرده، و يکپارچگي قوم و قبيلة شما را از ميان برده، و عقايد و افکار آنان را سفيهانه و نابخردانه خوانده است، در اختيار ما بگذاريد، تا او را بکشيم؛ يک مرد در مقابل يک مرد! ابوطالب گفت: بخدا، خيلي بد با من معامله مي‌کنيد! مي‌خواهيد پسرتان را به من بدهيد تا به نيابت از شما او را بزرگ کنم، و در برابر، من پسرم را به شما بدهم تا او را به قتل برسانيد؟! بخدا، هرگز چنين چيزي امکان نخواهد داشت! مطعم بن عدّي بن‌نوفل بن عبدمناف گفت: اي ابوطالب، بخدا، قوم و قبيلة شما با شما از در انصاف درآمده‌اند و هرچه در توان داشتند، کوشيدند تا شما را از آنچه ناخوش مي‌داريد رها سازند؛ اما، نمي‌بينم که شما نسبت به آنان پذيرش نشان بدهيد! ابوطالب گفت: بخدا، شما با من از در انصاف درنيامده‌ايد! بلکه تو تصميم گرفته‌اي که مرا تنها بگذاري، و با اين جماعت بر عليه من قيام کني؛ اينک، بکن هر آنچه خواهي!

وقتي قريش در اين گفتگوها و مذاکرات شکست خوردند، و نتوانستند ابوطالب را راضي کنند که حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- را از ادامة کارشان بازدارد، ومانع پيشرفت ايشان در دعوت بسوي دين خدا بشود؛ تصميم گرفتند، به همان راهي بروند که تاکنون کوشيده بودند از گام نهادن در آن راه بپرهيزند، و خويشتن را از پيمودن چنان راه پرخطر و پرفراز و نشيبي دور نگاهدارند؛ يعني راه منحصر به فرد آزار رسانيدن و تعدي و تعرض کردن به رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- .
اذيت و آزار قريش
سرانجام، قريشيان به کاري که سخت از آن وحشت داشتند، و از آغاز ظهور دعوت پيامبر اسلام، از آن بيمناک بودند، دست زدند. براي کبر و نخوت ديرينة قريش، بسيار دشوار مي‌آمد بيش از آن به صبوري ادامه بدهند. دست آزار و اذيتشان را به سوي حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- گشودند؛ مسخره کردند؛ استهزا کردند؛ تحقير کردند؛ حقايق را تحريف کردند؛ افکار مردم را نسبت به آن حضرت آشفته گردانيدند؛ واز هر شيوة ممکن براي اذيت و آزار آن حضرت استفاده کردند. طبيعي بود که ابولهب پيشاپيش همه و در رأس همة اين آزار هندگان بوده باشد. وي يکي از سران بني‌هاشم بود، و از چيزهايي که ديگران وحشت داشتند وحشت نداشت. دشمن سرسخت اسلام و مسلمين بود، و از همان روز اول موضع خصمانة خود را در برابر حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- اعلام کرده بود. زماني که هنوز ديگر سران قريش فکر آزار پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- به ذهنشان نرسيده بود، وي دست تعدي بر آن حضرت دراز کرده بود، چنانکه ديديم در مجلس بني‌هاشم چه کردو نيز ديديم که در کنار کوه صفا چه کرد.

ابولهب دو پسرش عُتبه و عتيبه را پيش از بعثت به همسري دو تن از دختران رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- رقيه و ام‌کلثوم درآورده بود؛ پس از بعثت، به پسرانش دستور داد که همسرانشان را طلاق بدهند، و آن دو را تحت فشار گذاشت تا هر دو همسرانشان را طلاق دادند [1].

وقتي عبدالله پسر دوم حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از دنيا رفت، ابولهب بسيار شادمان گرديد و به نزد مشرکان شتافت تا به آنان بشارت بدهد که محمد اَبتَر شد! [2]

پيش از اين آورديم که ابولهب در موسم حج و در بازارهاي عمومي پشت سر آن حضرت به راه مي‌افتاد، و ايشان را تکذيب مي‌کرد. طارق بن عبدالله محاربي چنين روايت کرده است که ابولهب به تکذيب و بدگويي اکتفا نمي‌کرد، و با سنگ به پاي آن حضرت مي‌زد که بر اثر آن هر دو قوزک پاي آن حضرت جراحت برداشته بود[3].

همسر ابولهب، امّ‌جميل، اروي، دختر حرب‌بن‌اميه، خواهر ابوسفيان، نيز دست کمي در آزار و دشمني با پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نداشت. خار و خاشاک فراهم مي‌آورد، بر سر راه پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- و بر در خانة آن حضرت مي‌ريخت. زني بي‌حُجب و حيا بود، و زبان به انواع دشنام نسبت به آن حضرت مي‌گشود، و انواع تهمت و افترا و ناسزا را به آن حضرت روا مي‌داشت. با سخن چيني‌هايش آتش فتنه را همواره شعله‌ورتر مي‌گردانيد، و جنگي بي‌امان را بر عليه نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- برمي‌افروخت؛ و به همين مناسبت، قرآن کريم او را «حماله الحطب» ناميده است[4].

امّ جميل، زماني که شنيد چه تعبيراتي دربارة او و همسرش در قرآن نازل شده است، نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آمد. آن حضرت در مسجدالحرام کنار کعبه نشسته بودند. ابوبکر صديق نيز در کنار آن حضرت نشسته بود. امّ جميل پاره سنگي در دست خويش داشت. وقتي نزد آن دو رسيد، خداوند چشمانش را نسبت به ديدار حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- کور گردانيد. فقط ابوبکر را ديد. گفت: اي ابابکر، رفيقت کجاست؟ خبر يافته‌ام که مرا هجو مي‌گويد! بخدا، اگر وي را بيابم، با اين پاره‌سنگ دهانش را خونين خواهم ساخت! چه مي‌گويي؟ بخدا، من زني شاعره‌ام! آنگاه چنين سرود:

«مُذَمّماً عصَينا  وَاَمرَه أبينا وَ دينَهُ قَلَينا»

«مُذمم را نافرماني کرديم! فرمانش را نپذيرفتيم! و با دينش سرسختانه دشمني کرديم!»

آنگاه بازگشت. ابوبکر گفت: اي رسول‌خدا، فکر نمي‌کنيد شما راديده باشد؟! فرمودند «ما رأتني؛ لقد أخذ الله ببصرها عني» مرا نديد، خداوند چشمان او را نسبت به ديدار من کور گردانيد! [5]

ابوبکر بزار نيز اين داستان را روايت کرده است. بنا به روايت وي، وقتي ام‌جميل نزد ابوبکر ايستاد، گفت: ابابکر، رفيقت ما را هجو کرده است! ابوبکر گفت: نه به صاحب اين ساختمان! او هيچگاه زبانش به شعر باز نمي‌شود، و شعر از دهان وي برنمي‌آيد! ام‌جميل گفت: همه سخنان تو را تصديق مي‌کنند! [6]

ابولهب در حالي اين آزارها را به پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- مي‌رسانيد که وي عموي حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- و همساية ايشان بود، و خانه‌اش چسبيده به خانة آن حضرت بود. همچنين، ديگر همسايگان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در حالي که آن حضرت در خانة خودشان بودند، ايشان را آزار مي‌رسانيدند.

ابن اسحاق گويد: کساني که پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را در خانة خود آن حضرت مورد آزار و اذيت قرار مي‌دادند عبارت بودند از ابولهب، حکم بن ابي‌العاص بن اميه، عقبه‌بن ابي‌معيط، عدي‌بن حمراء ثقفي، ابن الاصداء هذلي. اينها همه همسايگان رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بودند، و هيچيک از آنان بالاخره اسلام نياوردمگر حکم بن‌ابي‌العاص، پدر مروان خليفة اموي. بعضي از اينان شکمبة گوسفند بر سر حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- مي‌افکندند؛ بعضي ديگر، هرگاه ظرف غذايي براي آن حضرت بر روي آتش مي‌نهادند، شکمبة