َکوسيان نيستي؟ و در عين حال، از قوم و قبيله‌ات سهم يک چهارم مي‌گيري و مي‌خوري؟» گفتم: چرا! فرمودند: (فإن هذا لا يحل في دينک) اين کار از نظر دين تو براي تو روا نيست! گويد: همينکه ايشان چنين فرمودند، من به همة گفته‌هاي ايشان تن در دادم!

* بخاري از عدّي روايت مي‌کند که گفت: در آن اثنا که ما نزد نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بوديم، مردي نزد آنحضرت آمد و از تنگدستي به آنحضرت شِکوه و گلايه کرد. ديگري نزد آنحضرت آمد و از راهزنان نزد ايشان شکايت کرد. فرمودند:

(يا عدي، هل رأيت الحيرة؟ فان طالت بک حياة فلترين الظعينة ترتحل من الحيرة حتى تطوف بالکعبة لاتخاف أحداً إلا‌الله؛ ولئن طالت بک حياة لتفتحن کنوز کسرى، ولئن طالت بک حياة لترين الرجل يخرج ملء کفّه من ذهب أو فضة و يطلب من يقبله فلا يجد أحداً يقبله منه...).

«اي عدّي، آيا حيره را ديده‌اي؟ اگر عمرت کفاف بدهد، خواهي ديد که يک زن تنها از حيره کوچ کند و بيايد و کعبه را طواف کند، و در اين راه پرخطر و مسافت طولاني از احدي بجز خداوند نترسد؛ و نيز اگر عمرت کفاف بدهد، گنجينه‌ها و دفينه‌هاي خسروان ايران گشوده خواهد شد؛ و نيز اگر عمرت کفاف بدهد، خواهي ديد که مردي با دست پر از طلا و نقره اين سوي و آن سوي به دنبال کسي بگردد که آن زر و سيم را از او بپذيرد، و کسي را نيابد که آن اموال را از او بگيرد!...»

عَدّي گويد: من آن زن تنها را ديدم که از حيره کوچ کرد و براي طواف کعبه آمد و در راه از احدي جز خداوند خوف و هراس نداشت؛ در جمع کساني که گنجينه‌ها و دفينه‌هاي خسرو پسر هرمز را گشودند نيز بودم؛ و اگر عمر شما کفاف بدهد، آن مورد ديگر را هم که پيامبراکرم ابوالقاسم -صلى الله عليه وسلم- گفتند خواهيد ديد که شخصي يک مُشت پر از زر و سيم را اين سوي و آن سوي بگرداند و کسي نباشد از او بگيرد! [7]
 -------------------------------------------------------------------------------
[1]- نويسندگان کتب مغازي يادآور شده‌اند که اين سريه در ماه محرم سال نهم هجرت اعزام شده است که البته بسيار جاي تأمل دارد؛ زيرا، سياق روايت نشان ميدهد که اقرع بن حابس تا آن روز مسلمان نشده بوده است؛ درحالي که در جاي ديگر يادآور شده‌اند، اَقرع بن حابس همان کسي بود که وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از مسلمانان خواستند اسيران هوازن را بازگردانند، گفت:اما من، و بني‌تميم، نه! اين گزارش لازمه‌اش آنست که وي پيش از اين سريه اسلام آورده باشد.
[2]- فتح الباري، ج 8، ص 59.
[3]- زاد المعاد، ج 2، ص 205.
[4]- «رکوسي» آييني ميانه آيين مسيحيان و آيين صائبان بوده است.
[5]- سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 581.
[6]- مُسند الامام احمد، ج 4، ص 257، 278.
[7]- صحيح البخاري، ح 1413، 1417، 3595، 6023، 6539، 6540، 6563، 7443، 7512.خاندان آن حضرت
خاندان آن حضرت به «خاندان بني هاشم» (هاشمي) شهرت دارند. بنابراين، ما شمه‌اي از احوال و اوصاف هاشم و فرزندانش- اجداد پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- - را ذيلاً مي‌آوريم.

1- هاشم: پيش از اين گفتيم، هاشم همان کسي است که سقايت و رفادت حاجيان را به نمايندگي از بني عبدمناف بر عهده گرفت؛ و به اين ترتيب، بني عبدمناف و بني عبدالدار در مورد تقسيم مناصب فيمابين خودشان به توافق رسيدند. هاشم مردي ثروتمند و بسيار بانفوذ و شريف بود. وي نخستين کسي است که در مکه به حجاج خوراک نان و آبگوشت داد. نام وي عمرو بود، و به خاطر همين کاري که کرد، يعني خرد کردن (هشم) نان در آبگوشت و تهية ثريد براي حاجيان «هاشم» ناميده شد. همچنين، نخستين کسي است که دو سفر بازرگاني قريش- سفر تابستانه و سفر زمستانه- را سنت و آيين قريش گردانيد. شاعر عرب در اين‌باره مي‌گويد: 

عمرو الذي هشم الثريد لقومه
سنت اليه الرحلتان کلاهما
  
 قوم بمکة مسنتين عجاف
سفر الشتاء و رحلة الاصياف[1]

«عمرو- يعني هاشم- آن بزرگ مردي است که براي قوم خود خوراک نان و آبگوشت (ثريد) آماده کرد؛ قومي که در مکه گرفتار خشکسالي شده بودند، و پوست بدنشان به استخوان‌هايشان چسبيده بود؛

«دو سفر بازرگاني قريش، هر دو به او انتساب دارند؛ سفر زمستاني، و سفر تابستاني».

دربارة او گفته‌‌اند که وي به قصد بازرگاني بسوي شام رهسپار گرديد. سلمي بنت عمرو را که پدرش يکي از افراد قبيلة بني عدي بن نجار بود، به زني گرفت، و مدتي در مدينه اقامت کرد. آنگاه، به سوي شام سفر خود را ادامه داد، و همسرش را همچنان نزد خاندان خودش به مهماني گذاشت. طولي نکشيد که بارداري همسرش به عبدالمطلب معلوم گرديد. هاشم در غزه از سرزمين فلسطين درگذشت، و همسرش سلمي، عبدالمطلب را به سال497 ميلادي به دنيا آورد. نام او را «شيبه» نهادند؛ به خاطر مشتي موي سفيد که در ميان موهاي سرش ديده مي‌شد[2]، مادر، در خانة پدري خود در يثرب، عبدالمطلب را بزرگ کرد، در حاليکه هيچکس از افراد خاندان وي در مکه از اين رويداد خبري نداشتند. هاشم چهار پسر، به نامهاي: «اسد، ابوصيفي، نضله، و عبدالمطلب»؛ و پنج دختر، به نامهاي:« شفاء، خالده، ضعيفه، رقيه، جَنه» داشت .[3]

2- عبدالمطلب: پيش از اين دانستيم که مقام سقايت و رفادت حجاج، پس از هاشم به برادرش مطلب بن عبدمناف رسيد. مطلب مردي شريف و بانفوذ بود، و در ميان قوم خود موقعيتي ممتاز داشت، و قريش بخاطر سخاوتش او را «فياض» مي‌ناميدند. زماني که شيبه (عبدالمطلب) کودکي نورس يا بزرگتر از آن، نوجواني هفت ساله يا هشت ساله گرديد، مطلب از وجود او باخبر شد، و او را در آغوش گرفت، و او را پشت سرش بر مرکبش سوار کرد. شيبه از رفتن همراه عمويش امتناع ورزيد، مگر آنکه مادرش به او اجازه دهد. مطلب از مادر شيبه درخواست کرد که او را همراه وي بفرستد. مادر نپذيرفت. مطلب گفت: شيبه بسوي خانه و کاشانة پدرش و بسوي حرم امن الهي مي‌رود! مادر اجازه داد. مطلب شيبه را پشت سرش بر شتري که سوار بود سوار کرد و راهي مکه شد. مردمي که او را مي‌ديدند، مي‌گفتند: «هذا عبدالمطلب!» اين پسر غلام مطلب است! مطلب مي‌گفت: واي بر شما؛ اين پسر، برادرزادة من و فرزند هاشم است! عبدالمطلب نزد عمويش اقامت کرد و نشو و نما يافت تا جواني برازنده شد. از سوي ديگر، مطلب درمحل ردمان در سرزمين عرب از دنيا رفت. عبدالمطلب جانشين او شد، و تمامي اموري را که پدران و نياکانش عهده‌دار بودند، و خدماتي را که در ميان قومشان برعهده داشتند، وي برعهده گرفت، و از نظر شرافت و مکانت اجتماعي به جايي رسيد که هيچکس از پدران و نياکان وي به آنجا نرسيده بودند، و محبوب همة افراد قوم خود گرديد، و نزد آنان موقعيتي والا پيدا کرد[4].

وقتي مطلب وفات يافت، نوفل بر روي ارث و ميراث عبدالمطلب دست گذاشت، و آنها را غصب کرد. عبدالمطلب به سران قريش مراجعه کرد و از آنان خواست که در برابر عمويش از او حمايت کنند. گفتند: فيمابين تو و عمويت دخالت نمي‌کنيم! عبدالمطلب نامه‌اي به دائي‌هايش، بني‌النجار، نوشت، و از آنان کمک خواست. دائي وي، ابوسعد بن عدي با هشتاد سوار به راه افتاد و در ابطح، ناحيه‌اي در مکه، فرود آمد. عبدالمطلب به استقبال او رفت 